افقی نوین / مقالات

1 Şubat 2008 Cuma

ریتم تثبیت دولت پوپولیستی


مهدی گرایلو(از رهبران دانشجویی دربند)
ما پیش از این درباره ی پوپولیسم – جنبش ، ایدئولوژی و دولت مبتنی بر آن – صحبت کرده بودیم . به خصایص جنبش پوپولیستی ، به عنوان حرکتی که توان جمع آوری نیروهای اجتماعی در ابعاد گسترده ی توده ای در امر مبارزه برای تصرف قدرت سیاسی را داراست ، اشاره کردیم و گفتیم که هنگامیکه طبقه ی کارگر از متشکل شدن در سازمانی استقرار یافته بر خط رادیکال « نقد پرولتری سرمایه داری » عاجز است ( و این عجز می تواند محصول فراهم نبودن شرایط عینی برای سازمان دهی طبقه و یا ناپختگی صدر پیشتاز پرولتاریا باشد ) پوپولیسم بیش از هر زمان دیگر می تواند اعتراضات توده ای مردم را نمایندگی کند .

گفتیم که پوپولیزم ، بنا به درکی که لنین به واسطه ی مبارزه ی تئوریک و عملی گسترده با این پدیده به آن نائل شده بود ، چیزی جز« نفی سرمایه دارانه ی سرمایه داری » نیست و در مقام اپوزیسیون سیاسی – و نه آلترناتیو اجتماعی ِ - نظم موجود کاپیتالیستی ، خود عمیقا ً به حفظ چارچوبهای این نظام نیازمند است . ونیز گفتیم که پایگاه اجتماعی این جنبش را عمدتا ً« خرده بورژوازی معترضی » تشکیل می دهد که در برابر صدمات ناشی از دیکتاتوری افراطی سرمایه داری وابسته به امپریالیسم حاکم بر کشور محیط پرورش اش بر بدنه ی این پایگاه ، « مقاومت » می کند .

این « مقاومت » ، در دوره ای که بحران پیکره ی جامعه تحت سلطه را درنوردیده و لذا گسترش دامنه اعتراضات طبقه كارگر و اقشار فرودست جامعه بالعینه مشهود است ، با بسیج کردن نیروی اعتراضی توده ای پشت شعارهای « عوامفریبانه » خود – که گاه با رنگ و لعاب و ظاهر نوعی شبه سوسیالیزم مبتذل و به غایت بی محتوا ( نظیر سوسیالیزم عربی عبدالناصر ، قذافی و... ) به فریبندگی بیشتری مجهز می شود - ، به فاکتوری « مهاجم » با سویه ی مصادره ی قدرت بدل می گردد . این تهاجم ممکن است به پیروزی انجامیده و جنبش به باند « تأسیس دولت » فرود آید .

فاز تثبیت پوپولیسم : تضاد ملزومات سرمایه داری و مطالبات جنبش

تشکیل دولت پوپولیستی ، آغاز پروسه ی آشوبناکی ست که در چشم انداز آینده ی کاری دولت ، « نمایندگی خواسته های بدنه ی توده ای جنبش » را به ناگزیر در تقابل ضروری با « تثبیت مجدد قدرت بورژوازی » قرار می دهد : خرده بورژوازی ازاحداث ساختار سیاسی مستقلی که بتواند ارضای منافع خود را توسط اعمال قدرت دولت مبتنی بر این دستگاه ، به بقیه جامعه ( اعم از پرولتاریا یا بورژوازی ) تحمیل کند ، عاجز است ( چیزی به نام دولت خرده بورژوایی وجود ندارد ) . از طرفی تحویل دادن قدرت به پرولتاریا به مفهوم انهدام شرایط ادامه حیات خرده بورژوازی خواهد بود . چرا که پرولتاریا با در دستور کار قرار دادن « امحاء مالکیت خصوصی » مالکیت خرد را نیز- به عنوان ورژن تاریخا ً واپس مانده تر مالکیت در قیاس با مالکیت بزرگ بورژوازی - مورد حمله قرار می دهد .

خرده بورژوازی از تبعات دست و پاگیر نظام سرمایه داری ست و بقای آن منوط به حفظ ملزومات بازتولید سرمایه و قدرت سیاسی محافظ آن است . از این رو تمایل طبیعی حاكمیتی كه پس از پیروزی جنبش خرده بورژوازی رادیكال تحت لوای پوپولیسم و یا سوسیالیزم خلقی تأسیس شده است ، با برملا شدن این حقیقت که اعمال قدرت اقتصادی سرمایه جهانی ، هر سیستم غیر سوسیالیستی را ناگزیر به پذیرش پروسه ی جذب در نظام سرمایه می کند ، به آن است که هرچه سریعتر قدرت را به صورت ساختار متعارف « سرمایه داری مطلوب دنیای کاپیتالیسم » نوآرایی کند . اما این امر جز با نفی منافع مادی و تفوق سیاسی همان قشری كه جنبش پوپولیستی و ایدئولوژی اش از دل آن بیرون آمده بود ممكن نیست . این تضاد دائمی – بین انگیزه ی حفظ برتری سیاسی و منافع جنبش از یک سو و لزوم احداث مجدد ساخت سیاسی منطبق با منافع بورژوازی ( به منظور بقای سیستم در مناسبات بین المللی سرمایه داری ) از سوی دیگر – همواره جامعه تحت حاكمیت دولتهای پوپولیستی را دستخوش كشمكش های فرساینده و تحولات متناوب در سطوح بالا و پایین قدرت می كند . هستی و پایه های عینی تکوین این حاكمیت ، براعلام موجودیت سیاسی و عرض اندام انکارگرانه در برابر هژمونی سیاسی قاطع امپریالیسم بر جهان ، با طلایه داری شعارهای « هَل مَن مبارز ؟ » خرده بورژوازی – که به سركوب و ستم حكومت ِ ( وابسته به امپریالیسم ِ) قدیم اعتراض دارد – استواراست . اما فرایند ضروری جذب دوباره در بازار جهانی سرمایه – به عنوان یگانه راه حل پیشاروی حكومت جدید برای بقا و حفظ قدرت نویافته اش در جهان سرمایه داری – خود نفی هستی و موجودیت سیاسی و اجتماعی پوپولیسم و کرنش در برابر همان هژمونی امپریالیستی را معنی می دهد .


در حالی كه دولت مدام بین این دو سویه دست و پا می زند ، حاكمیت در پروسه ای طبیعی به دو قطب پلاریزه می شود كه یكی اصرار بر ضد امپریالیسم پوپولیستی و « نفی خرده بورژوایی – و در تحلیل نهایی سرمایه دارانه ی – سرمایه داری » را نمایندگی می كند و دیگری در شمایل یك بورژوازی لیبرال « ادغام جامعه در نظم بین المللی سرمایه » را سرانجام ناگزیر كشور و قدرت سیاسی قاهر بر آن می داند . تمامی عرصه های منازعات سیاسی كشور – به ویژه انتخابات قوای مجریه و مقننه – به صحنه ی رویارویی این دو قطب تبدیل شده و بسته به موقعیت نظام – در سطح داخلی و بین المللی – گاه به پیروزی یك قطب و گاه به برتری دیگری می انجامد . اما رویارویی دولت پوپولیستی با جهان خارج ( و عمدتا ً غرب ) پیش از آنکه به صورت « جنگ منافع اقتصادی » بروز پیدا کند ، در قالب « کشمکش بر سر کسب برتری سیاسی در جهان در قیاس با طرف دیگر » نمود می یابد . زیرا اگرچه در تحلیل نهایی آنچه رویدادهای سیاسی جهان را نیز رقم می زند ، حفظ موقعیت برتر طبقات حاکم به منظور تحکیم پایه های منافع مادی اشان است ، لیکن در شرایط بحرانی و انقلابی ، « سیاست حفظ این برتری – چه در ابعاد داخلی و چه خارجی - » بر منافع اقتصادی طبقه ی حاکم رجحان می یابد . به عبارت دیگر ، طبقه ی حاکم ( و در سطح بین المللی ، قطب برتر ) گاه برای آنکه موقعیت بالا دست و هژمونی همه جانبه خود بر بقیه جامعه ( و جهان ) را حفظ کند ، حاضر است به طور مقطعی از برخی محاسبات و برآوردهای اقتصادی در رفتار سیاسی خود ، صرفنظر نماید . و این به آن معناست که در چنین شرایطی « سیاست از اقتصاد پیشی می گیرد » . مطالعه و تحلیل رفتار سیاسی پوپولیسم ، به ویژه زمانی که از داخل و خارج به شدت تحت فشار بوده و دائما ً به سرنگونی تهدید می شود ، تنها با در نظر گرفتن این اصل ممکن است .

مرحله ی صعودی منحنی سینوسی این تغییرات درتركیب دولت ، با عروج یكی از دو قطب آغازشده و فاز نزولی آن ، به دنبال رشد و گسترش نارضایتی های توده ها از ناتوانی قطب مذكور در برآورده كردن خواسته های مردم و از دست دادن اعتبار سیاسی اش ، و به موازات سربرآوردن و کسب توجیه سیاسی و اقتصادی دوباره قطب مقابل فرا می رسد . گذار چند باره از فراز و فرود بی حاصل این منحنی می تواند مقدمات صف بندی مستقل مردم در برابر كل حاكمیت ( كه دولت تنها بخشی از آن است ) را فراهم آورد .

این ریتم حركتی ،‌ كه گاه با انقلاب یا كودتا بر علیه حكومت وابسته به امپریالیسم گذشته (‌همانند الگوی ایران یا حكومتهای ناسیونالیسم عربی مصرو عراق ) و گاه با دست یابی به قدرت از طرق كم خطرتر رفرمیستی (‌ مدل ونزوئلا و دیگر تجربه های موسوم به انقلاب صندوق رأی ) شروع شده و سپس به تقریب بر منحنی مذكور به حركت در می آید ، ‌مشخصه دینامیكی قدرت سیاسی رژیمهای پوپولیستی می باشد .

این امكان وجود دارد كه قطب هوادار سرمایه داری جهانی ،‌ با تصرف امكانات قدرت و دستگاه دولتی ،‌طی یك پروسه زمانبر كشور را به دنیای سرمایه تحویل دهد . چنین امری بستگی به توان و موقعیت قطبین حاكمیت در لحظه مورد بحث دارد . رویدادهای اخیر خاورمیانه – به ویژه حوادث اخیر لبنان پس از ترور حریری – نشان داد كه نمونه پوپولیستی قدرتمند اسلام سیاسی در منطقه به راحتی چنین اجازه ای را به قطب مقابل نمی دهد . نیروی مادی اسلام سیاسی در منطقه بیشتر و بزرگتر از آن است كه هواداران پیوستن به دنیای سرمایه داری توان حذف كامل آن را از عرصه ی سیاسی منطقه داشته باشند . به عنوان یك جنبش – با تمامی ادوات ایدئولوژیك خود – اسلام سیاسی عكس العمل شدید خرده بورژوازی و بورژوازی كوچك منطقه در برابر اعمال قدرت مستبدانه امپریالیسم می باشد كه به دلیل سنگینی بیش از حد تحمل این اعمال قدرت بر مردم منطقه – كه گاه به مرحله تهاجم وحشیانه ی نظامی (‌ به عنوان مثال حمله به عراق و لبنان ) نیز می انجامد - از پشتوانه گسترده توده ای بهره مند می شود .

برای روشن تر شدن بحث در بخش بعدی به ذكر چند نمونه از رفتار و اوضاع سیاسی پوپولیسم خاور میانه می پردازیم .

( یاد آوری یك نكته ضروری ست و آن اینكه آنچنانكه در بحثهای گذشته مان - عمدتا ً در نشریه دانشجویی پیشاهنگ - به تفصیل بیشترذكر شده بود ،‌ پوپولیسم عارضه ای ست كه گاه در شمایل نوعی سوسیالیزم ظاهرا ً رادیكال نیز بروز می كند . بسیاری از جنبشها و دولتهایی كه با برافراختن پرچم چیزی موسوم به « سوسیالیزم خلقی » حداقل در نیم قرن گذشته ،‌ عملا ً‌ - خواسته یا نا خواسته – در جهت تثبیت موقعیت برتر سیاسی و هژمونی ایدئولو‍ژیك طبقه و اقشاری غیر از طبقه ی كارگر مبارزه می كنند ،‌ مشمول این حكم می شوند . ماركس در فصل سوم مانیفست كمونیست به معرفی و دسته بندی مختصری از این قبیل سوسیالیزم های غیر كارگری ( سوسیالیزمهای غیر ماركسیستی ) پرداخته و بیان داشته است كه این ورژنهای سوسیالیزم ،‌ نه صورت دِفرمه و انحرافی جنبش سوسیالیستی كارگری ،‌ بلكه اساسا ً‌ جنبشهایی با پایه های اجتماعی و طبقاتی متفاوت و گاه متضاد با سوسیالیزم علمی – به عنوان نظرگاه انقلابی طبقه كارگر- می باشند . مطالعه مجادلات مفصل و رویارویی های هنرمندانه ی لنین – در سطوح تئوریك و عملی – با پوپولیسم و نارودنیسم روس ،‌ می تواند تصویر دقیق تری از ماهیت این جنبشها و نوع نقد ماركسیستی از آنها به دست دهد . )

انتخابات شوراها

شكست طیف احمدی نژاد – به عنوان نماینده ی اسلام سیاسی و هسته ی اصلی قطب مقاوم حاكمیت در مقابل پروسه ذوب در بازار جهانی سرمایه - در انتخابات شوراها ، ظاهرا ً‌ آغاز مجدد مرحله ی نزولی حركت این قطب ( پس از طی فاز صعودی آن در انتخابات ریاست جمهوری سال گذشته ) ، ‌به موازات عرض اندام دوباره ی قطب مقابل می باشد . پیروزی های متعدد اسلام سیاسی در منطقه – و حتی در سطح جهان – در طول چند سال گذشته ، شاخه ایرانی این جنبش را – به عنوان مادر قدرتمند جنبش كه تبدیل به نظام شده است – به نقطه ی اوج موفقیت های خود رسانیده بود . فضای بین المللی و اعمال فشار گسترده ی امپریالیسم بر كشورهای عقب مانده جهان ( آمریكای لاتین و خاور میانه ) از یك سو و ناتوانی امپریالیسم در مهار جنبشهای پوپولیستی گوناگونی كه در این نقاط جهان در برابر سیاستهای قلدرانه اش عروج كرده بودند ، از سوی دیگر ،‌ پیروزی احمدی نژاد را در عرصه ی سیاسی ایران به غایت تسهیل كرد .

اما اصرار بر مخاصمه با جهان سرمایه داری ،‌ دولت را در وضعیتی محاصره شده قرار داد كه محصول آن ناتوانی فاحش دولت در اداره ی اوضاع اقتصادی جامعه بود . فاز تثبیت پوپولیسم ،‌ همیشه با این معضل روبروست ؛ پوپولیسم سیادت سیاسی ابرقدرتهای جهان سرمایه داری را به چالش کشیده و متعاقبا ً پاسخ محکم امپریالیسم به آن درقالب محاصره ی سیاسی و اقتصادی و گاه تهدید نظامی متجلی می گردد . به عبارتی از آنجا كه تصمیم نه بر گذار از سرمایه داری و پایه ریزی زندگی اجتماعی سوسیالیستی ، بلكه برباقی ماندن در مناسبات سرمایه داری – به عنوان یگانه مناسباتی كه پوپولیسم ( جنبش و دولت آن ) در چارچوب آن ماندنی ست - می باشد ، نابسامانی های زندگی اجتماعی مردم آن جامعه در پی رویارویی سیاسی حکومت پوپولیستی و امپریالیسم ، به همراه مسدود شدن شریانهای ارتزاق اقتصادی جامعه دائما ً‌بازتولید می شود . چنین شرایطی بلافاصله توده هایی را كه در لحظات رشد جنبش ( قبل از عیان شدن معضلات فاز تثبیت ) به اردوگاه پوپولیسم رأی داده بودند ،‌ از پشت سر آن حذف می كند . افول احمدی نژاد خیلی زودتر از آنچه كه فكرش را می كرد فرا رسید .

پوپولیسم به محض رسیدن به قدرت ، با تحمیل نوعی زیست سرمایه دارانه ی ویژه به جامعه - كه با این حال با شمایلی خصمانه با جهان سرمایه داری روبرو شده و به علت اصرار بر تقابل سیاسی با سرمایه جهانی ، سدی در برابر رشد و حركت طبیعی سرمایه در كشور می بندد و لذا با به چالش كشیدن هژمونی و تفوق سیاسی امپریالیسم بر جهان ، كشور را دستخوش محاصرات سیاسی و اقتصادی می كند - از برآورده نمودن شعارهای « عدالت محورانه و مردم فریبانه اش » در می ماند . این درست زمانی ست كه پشتوانه توده ای خود را به همان سرعتی كه به دست آورده بود ،‌ از دست میدهد .

فلسطین و منازعه فتح و حماس

حماس به عنوان چهره ای دیگر از جنبش پوپولیستی اسلام سیاسی در منطقه پس از آنكه سال گذشته توانست دولت خودگردان را از دست فتح بیرون كشیده و برای نخستین بار در تاریخ فلسطین «‌ دولت غیر فتحی خودگردان » را تشكیل دهد ،‌ بلافاصله با محاصره ،‌تحریم و حمله ی سیاسی همه جانبه ی جهان سرمایه داری روبرو شد . چرا كه حاضر نبود « دولت اسرائیل را به رسمیت بشناسد » ( برخلاف فتح كه در شناسایی رسمیت اسرائیل مانع چندانی نمی دید ) . حماس تنها جنبش فلسطینی بود كه موجودیت خود را برای مردم فلسطین تنها در« مبارزه نظامی علیه اسرائیل » خلاصه نمی كرد . تلاش حماس برای هرچه بیشتر توده ای شدن در میان مردم ، این تشكیلات را به صورت سازمانی چند منظوره كه علاوه بر مقاومت در برابر صهیونیسم ، به امور اقتصادی و نیازهای اجتماعی مردم نیز با قوت هر چه تمام تر می پردازد ، در آورد و این چنین بود كه حمایت گسترده ی مردم را به خود جلب كرد تا سرانجام دولت فلسطین را به دست گرفت (‌حركت صعودی حماس )

اما به محض تشكیل دولت و پافشاری بر اصول ایدئولوژیك خود ( كه پایه های سیاسی این ایدئولوژی را ما قبلا ً‌در نوشته هایی دیگر نشان داده و در آینده نیز دوباره به آنها خواهیم پرداخت ) محاصره ی فلسطین توسط امپریالیسم را تسریع كرد . بارزترین نمونه این محاصره وحشیانه ی مردم توسط امپریالیسم ، قطع كمكهای مالی دول غرب به فلسطینیان بود ( این كمكها پیش از این به سبب خوش خدمتی های فتح به غرب ، تقدیم این سازمان می شد )

كاركرد ایدئولوژی رسمی حماس محدود به احداث « یک نظام ارزشی » نمی شود ، بلكه تبیین ارزشی و عرفانی یک همآورد طلبی سیاسی و اعلام موجودیت پیروزمندانه ی سیاسی نیرویی پوپولیستی و ضد امپریالیستی با منافع مادی مشخصی را به عهده دارد كه حماس نماینده آن است . لذا اصرار او بر این اصول از ضرورتی عینی حكایت می كند .

محاصره و فشار اقتصادی تحمیلی غرب به مردم رنج كشیده ی فلسطین ، پایه های نارضایتی مردم از دولت حماس را بر زمین كوبید. بلافاصله فتح از فرصت استفاده كرده و بحث دولت وحدت ملی و انتخابات زودرس ریاست دولت خود گردان را مطرح كرد . عدم پذیرش این طرحها از طرف حماس كشمكشها را گسترده تر كرده و جنگ را از تریبونهای مجادلات دیپلماتیك به خیابان های نوار غزه كشاند و سرانجام حماس به صورت مشروط حاضر به مذاكره بر سر طرحها شد . ( مرحله نزولی حركت حماس )

لبنان :‌ حزب الله علیه 14 مارس

پس از ترور حریری و پیش افتادن نیروی ضد سوری و پروغربی كه بعدها به گروه 14 مارس معروف شد ، در فضای سیاسی لبنان و راه افتادن پروژه انقلاب مخملی در این كشور ، حزب الله توان خود را برای مهار این حركت به نمایش گذارد . از لحظه ی شكست انقلاب و در جریان منازعات گسترده ای كه بر سر خروج نیروهای سوری از لبنان و خلع سلاح حزب الله در سطح بین المللی پیش آمد ،‌ این جنبش همواره از كانالهای گوناگون تحت فشار قرار داشته است . اما حمله اسرائیل به لبنان (‌ آنطور كه خود فواد سینیوره نخست وزیر و یكی از مخالفین اصلی حزب الله و از مجریان طرح خلع سلاح این جنبش نیز گفته بود ) حزب الله را از نو متولد كرد .

این جنبش توانست در امر مقاومت و پاسخگویی به تهاجم اسرائیل و نیز در ارائه ی خدمات درمانی و رفاهی به مصدومان و بی خانمانهای جنگ ، بهتر از هر نیروی دیگرلبنانی خود را به مردم نشان دهد . این سیاست منجر به آن شد كه 85% جمعیت لبنان ( كه تنها 40 %‌ آنرا شیعیان تشكیل می دهند ) به حمایت از این جریان شیعی برخیزند . این پشتوانه عظیم توده ای اكنون به سرمایه اصلی حزب الله برای به چالش كشیدن دولت فواد سینیوره و گروه حاكم بر دولت و پارلمان لبنان كه عمدتا از اعضای گروه 14 مارس می باشند ،‌ تبدیل شده است . حزب الله خواهان كسب قدرت بیشتر در ساختمان قدرت سیاسی لبنان است و تهدید كرده است كه در صورت عدم پذیرش این خواسته توسط دولت حاكم ،‌ در جهت سرنگونی آن اقدام خواهد كرد . ( و بنا بر شواهد حمایت توده ای لازم برای این كار را نیز دارد )

اما مسلما ً‌ بعد از این تصعید احتمالی حزب الله به سمت قدرت ،‌ این جنبش همانند حماس از جانب جهان سرمایه داری ( به رهبری آمریكا ) ‌محاصره شده و به بلایایی نظیر آنچه كه گریبانگیر حماس شده است ، ‌مبتلا خواهد شد . تضادهای ذاتی این جنبش با مقوله ی فراهم كردن شرایط لازم و كافی برای یك زندگی متعارف سرمایه دارانه در لبنان – به دلیل تقابل سیاسی آن با امپریالیسم و اصرار آن در به چالش کشیدن هژمونی ابرقدرتهای سرمایه داری ، بر جهان - و نتیجتا ً محاصره ی سیاسی و اقتصادی از طرف جهان سرمایه و لذا بروز ناتوانی های آن دراداره ی اوضاع اقتصادی و اجتماعی كشور، درصورت فرود آن به فاز تثبیت ( ‌احداث دولت ) عیان خواهد شد و این احتمالا ً‌آغاز دوران افول حمایت توده ها از این جنبش و نظام آینده ی آن خواهد بود .

*‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌ * *

باری پوپولیسم نه آلترناتیوی برای سرمایه داری ،‌ بلكه گاه آلترناتیو خود سرمایه داری برای گذر از بحرانهای جامعه در شرایط انقلابی ست . عارضه ای ست كه حتی اگر مانند نمونه های آمریكای لاتینی اش ، شولای مندرس « سوسیالیزم خلقی » را به دوش داشته باشد ، « سوسیالیزم مارکس » را با تمام قوایش به مصاف می طلبد . نشانه ای ست بر امكان تفوق چپ رادیكال در جامعه ای كه این پوپولیزم بر بستر نارضایتی های مردم آن از وضع موجود ، به فرصت طلبانه ترین شكل ممكن رشد كرده است و در عین حال نهیبی ست به چپی كه می بایست با حضور گسترده ، قاطع و رادیكال خود در این شرایط اعنراض آفرین ، به جای بد ریختی حكومت پوپولیستی حاکم بر جامعه ،‌ شمای متین سوسیالیزم را برای مردم به نمایش گذارد . سنتز منفی و زودرس سرمایه داری فرتوتی ست که در دیالکتیک حرکت درونی اش به مرحله ی جنینی نفی خود رسیده است . پوپولیسم بیانیه ی فسخ عنقریب حاكمیت سرمایه بر جهان را به زیر لفافه ی عوامگرایی مبتذل اش پنهان می كند ،‌ بیانیه ای كه چپ رسالت ِ تنظیم ، تأیید و اجرای مفاد آن را به عهده دارد . انهدام رادیكال و ماركسیستی پوپولیسم ،‌ در عین حال خلق و آفرینش فضایی ست كه چپ ، اعلام حضور خود را جز دراین فضا ممكن نمی بیند . مبارزه با این جنبش ،‌ این ایدئولوژی و این دولت ،‌ سهم عظیمی از کوشش طبقه كارگر برای کسب هژمونی سیاسی و اجتماعی در فرایند پیکار برای تصرف قدرت سیاسی را به خود اختصاص می دهد .

آزادی ِضرورت

امین قضایی
تفاوت میان دو مفهوم آزادی در فلسفه سیاسی لیبرالیسم و فلسفه مارکسیسم به تفاوت میان اخلاق و آزادی نزد کانت و هگل بر می گردد. از اساس فلسفه سیاسی لیبرالیسم به روشنگری تعلق دارد و تا حد همان پیش فرضیات ساده انگارانه درباره نظریه پردازی حکومت به مثابه قرار داد اجتماعی عقب مانده است . آزادی مورد نظر روشنگری و از این رو لیبرالیسم ، همچنان که آیزایا برلین نامگذاری می کند " آزادی منفی" است و او در مقابل مفهوم مارکسیستی از آزادی را آزادی مثبت نام گذاری می کند . هم نام و هم درکی که برلین از آزادی در مفاهیم مارکسیستی دارد کاملا خام و برخطاست. من در این مقاله نشان می دهم که آزادی مورد نظر مارکسیستها ، برآمده از همان فلسفه " آزادی ضرورت" به معنای هگلی اش است . در واقع تعریفی که برلین برای آزادی مثبت ارائه می دهد نشانی از جهل یا تجاهل حافظان رنگارنگ بازار آزاد ، از مفهوم بنیادا انقلابی ِ " آزادی ضرورت" دارد.
ابتدا به تشریح "آزادی منفی" می پردازیم. در فلسفه سیاسی روشنگری ، اصولا آزادی مطلق یک وضعیت طبیعی است . انسان در وضعیت طبیعی یعنی در حالتی که هنوز وارد جامعه نشده است و هیچ قانونی را نپذیرفته است از آزادی کاملا مطلق برخوردار است . اما این آزادی فردی مطلق در شرایط اجتماعی ممکن است موجب تضییع آزادی دیگران شود بنابراین در شرایط اجتماعی آزادی مطلق فرد به آزادی منفی کاهش می یابد ، یعنی فرد در این وضعیت تا جایی آزاد است که آزادی دیگران را سلب نکرده باشد. به بیان دیگر دایره اختیار و آزادی عمل انسانها نباید با یکدیگر همپوشانی داشته باشد. بنابراین آزادی در معنای روشنگری و لیبرالی اش یک آزادی مطلقا طبیعی است که توسط قانون و قرارداداجتماعی محدود شده است. اصل اول از سه اصل اخلاقی یا عقل عملی کانت نیز به نوعی بازتعریف همین آزادی منفی است : در این اصل اخلاقی فرد موظف است عملی را برای خود موجه بداند که انجام همان عمل از طرف دیگران نیز برای وی موجه باشد.
در این نظریه جامعه هیچ آزادی را برای فرد ایجاد نمی کند بلکه صرفا آزادی طبیعی انسان را در حیطه ای محدود از خط قرمزهای قانون حفظ می کند. از آنجا که قانون و حکومت تنها نقش بازدارندگی و محدودیت آزادی طبیعی فرد را دارند ، سلبی خوانده می شود.با وجود تمام پیش فرضیات انتزاعی درباره وضعیت طبیعی و قرارداداجتماعی ، این حرف درست به نظر می آید. پیش از تشریح مفهوم "آزادی ضرورت" در وهله اول باید بدانیم که آزادی مورد نظر مارکسیسم و پیش از آن هگل ، آزادی منفی را نقض نمی کنند.یعنی آنها مفهومی از آزادی را پیش نمی کشند که در آن آزادی منفی رعایت نشده باشد بلکه آن نوع آزادی را مفهوم پردازی می کنند که آزادی منفی را نیز در درون خود دارد اما از محدودیت ها و تضادهای درونی و خودزاینده ی آن نیز فراتر رفته است. به بیان دیالکتیکی اش ، سنتز همیشه عقلانیت تز را نیز با خود همراه دارد.

هگل اصل اخلاقی کانت را از این رو نقد می کند که امری ذهنی و درخود است و هرگز به دنبال تحقق خود در شرایط واقعی و عینی نیست. ابتدا ثابت می شود که در وضعیت طبیعی فرد دارای آزادی مطلق نیست . آزادی به این معنا نیست که ما بتوانیم هرچیزی را در ذهن خود اراده کنیم بلکه باید اراده خود را نیز بر آن چیز متحقق کنیم. مثلا فرض کنید در وضعیت طبیعی من این آزادی را دارم که از هر درخت سیبی که در هر جایی مشاهده کردم سیب بچینم . پس من می توانم مالک سیب باشم. ( این دقیقا مثالی است که جان لاک می زند) اما آیا من به همین ترتیب می توانم مالک خورشید هم باشم؟ من می توانم در ذهن خودم خود را مالک خورشید و تمام زمین بدانم اما این آزادی و حق تا وقتی که من نتوانم از آن استفاده ای کنم ( به بیان هگلی اش متعین اش سازم) جز در صورت ذهنی اش وجود ندارد. به همین خاطر هگل به درستی استدلال می کند که فرد در وضعیت طبیعی برخلاف فرض روشنگری ، اصلا آزاد نبود . گرچه او آزاد بود که هرزمینی را که بخواهد تصاحب کند اما تا وقتی توانایی نحوه کشت بر روی زمین را به دست نیاورده باشد این آزادی هیچ عینیت و واقعیتی نخواهد داشت. بنابراین آزادی از نظر هگل برخلاف کانت وقتی وجود دارد که علاوه بر صورت ذهنی اش در شرایط عینی نیز تحقق یافته باشد. پس آزادی انسان به شرایط اجتماعی و امکانات تاریخی شیوه تولید او وابسته است . بنابراین نباید پنداشت که انسان بدوی که توانایی اندکی دارد چون هرکاری دلش می خواست می توانست انجام دهد ، آزادی مطلق داشته است و جامعه تنها کاری که می کند این است که این آزادی را محدود نماید. هگل مفهوم آزادی را با مفهوم حق پیوند می زند.کار ارزشمندی که هگل به طور خلاصه می کند آن است که نشان می دهد آزادی انسان برای تحقق خویشتن در واقعیت همواره با محدودیتهای تاریخی و عینی روبروست و بنابراین لازمه تحقق آزادی ، نفی و رفع این تضاد با واقعیتهاست . این همان چیزی است که مارکسیسم از فلسفه حق هگل اخذ می کند. حال با استفاده از رهیافت های مارکسیستی به روشی دیالکتیکی نشان می دهم که آزادی منفی در مفهوم لیبرالی با خود و تعریف خود در تضاد است . آزادی منفی همچنان که دیدیم یک تعریف انتزاعی بود و به نظر درست می آمد. اما از هگل می آموزیم که تنها وقتی می توانیم از این آزادی در زندگی خود بهره ببریم که بتوانیم امکانات تحقق آن در شرایط اجتماعی را بررسی نماییم. در اینجا برای مثال آزادی استفاده از منابع و زمین برای تولید ثروت را مورد بررسی قرار می دهیم :
واقعیت عینی این است که ابزار تولید و زمین به علت عقب ماندگی در شیوه تولید در اختیار اقلیت طبقه مسلط است ، آزادی منفی اجازه تولید اکثریت کارگر بر روی ابزارتولید اقلیت مسلط را می دهد ( دو طرف با اختیار و اراده خود وارد یک مبادله می شوند بنابراین با اصل آزادی منفی تضادی ندارد و رضایت یک طرف موجب نارضایتی طرف دیگر نشده است) اما اراده ذهنی کارگر در این مبادله منجر به اراده او بر کار خود و استفاده از ثروتی که تولید می کند نشده است .( واقعیت استثمار) آزادی ذهنی کارگر در پذیرفتن یا امنتاع از مبادله و فروش نیروی کارش، به سبب ضرورت برآوردگی نیازهای حیاتی اش ، بی تاثیر است.( او در ظاهر آزاد است که زیر ورقه ای را امضا کند یا نکند ، بالای وانت بپرد یا نپرد اما در هر حال چه کسی می تواند اجبار او برای تن دادن به هر بیگاری را کتمان کند. ) بنابراین آزادی ذهنی کارگر هیچگاه عینیتی در بیرون ندارد. پس آزادی منفی در این موقعیت با خود در تضاد قرار می گیرد .
" آزادی ضرورت " آزادی حاصل از رفع یک تضاد است . این آزادی نشان می دهد که از درون تقابل ضرورت و ایده آزادی تحقق می یابد. آزادی منفی یک تز ذهنی است و همیشه در مقابل آنتی تز خود یعنی " ضرورت بیرونی" قرار دارد و خنثی می شود. آزادی واقعی را باید در رفع این تضاد جست . به همین خاطر به آن آزادی ضرورت می گوییم. هگل نشان می دهد که جامعه مدنی همواره آزادی را در تقابل با قانون قرار می دهد. از نظر روشنگری و لیبرالیسم جامعه فقط مجموعه ای از محدودیت ها بر آزادی سرکش فردی اعمال می کند و گویی هیچ نقش مولد وسازنده ای در ساخت قدرت ، سوژه و شرایط اجتماعی ندارد. چنین فرضی با آنچه ما از ساختارهای قدرت- شناخت یک جامعه می دانیم خنده داراست. مارکسیسم آزادی انسان را در گروی تغییر مناسبات اجتماعی می داند. آزادی در سنتز حاصل می شود. آزادی منفی گرچه در تعریف خود عاقلانه به نظر می رسد اما در واقعیت برای میلیاردها انسان چیزی نیست جز آزادی انتخاب استثمار یا مردن از گرسنگی .
آزادی ضرورت در حین اینکه مفهوم آزادی منفی را حفظ می کند آنرا به مرحله ای بالاتر انتقال می دهد . در این مرحله بالاتر ما با تضادهای حاصل از جامعه طبقاتی روبرو نیستیم بلکه در اینجا ایده آزادی به پهنه ای برتر منتقل می شود .آزادی منفی ، به دنبال آزادی طبیعی ( و البته خیالی) در حیطه قوانین جامعه ماست. در حالیکه آزادی ضرورت ، آزادی را درگروی توانایی انسانها برای غلبه بر محدودیتهای تاریخی می یابد. آزادی منفی شکلی حقوقی و سطحی دارد و تنها قانونی را می فهمد که آزادی ما را حفظ ومحدود می کند. آزادی ضرورت با رهایی انسان از محدودیتهای تاریخی شیوه تولید ، یک آزادی عینیت یافته و واقعی است. آزادی ضرورت ، ادعای یک آزادی مطلق را ندارد اما به ما نشان می دهد که میان اراده ما و جبر محیط تقابلی غیر قابل حل وجود ندارد.

خطوط عمده حرکت چپ راديکال در شرايط حال حاضر ايران

بهروز کریمی زاده
نظم مستقر ضرورت تاریخی وجودش را در پاسخ به نیازهای طبقه (از لحاظ اقتصادی و جهانی) حاکم از دست داده و بار دیگر منجر به اوج گفتن مبارزات طبقاتی برای تعیین قدرت سیاسی در ایران گردیده است. بار دیگر دریچه ای برای در دست گرفتن سرنوشت بشریت به دست خود از طریق طبقه رهاننده خود، پرولتاریا باز گردیده و به همان شکل سیاه چاله خونین تعیین سرنوشت ملیون ها انسان به دست بورژوازی از طریق جنگ و قتل و کشتار حداقل هزاران انسان به صورت کور و جبری.
به تفصیل در شماره های یک سال گذشته نشریه خاک باز نمودیم که نظم موجود در بطن توازن طبقاتی حاصل از قیام 57 و موازنه قوای بین المللی حاکم در آن دوره تاریخی در بین بلوک شرق و غرب چگونه به شکل یک نظام نا متعارف سرمایه داری مبتنی بر دو پایه سرمایه و اسلام سیاسی متولد گردید. این تناقض درونی در تمامی لحظات عمر نظم مستقر بازتولید گردیده و چگونه پس از سرکوب قطعی نیروهای انقلابی بازمانده از 57 و فروپاشی بلوک شرق، بورژوازی (در کلیت جهانی و وطنی آن!) به سمت استحاله و تغییر رژیم حرکت می کند. این روند اکنون پس از ناتوانی بورژوازی در پیشبرد پروژه مطلوب خود با پاسخ اسلام سیاسی ، یعنی محمود احمدی نژاد که با این تز که حال اگر نظام جهانی سرمایه داری ما را نمی خواهد ما خود را همچون یک ضرورت عینی به نظام بین الملل در ایران و خاورمیانه تحمیل خواهیم نمود، به حیات خود ادامه می دهد.
این استراتژی تا کنون با شکست رژیم جنایتکار اسرائیل در جنگ لبنان در مقابل حزب الله و زمین گیر شدن آمریکا در باتلاق عراق حل مسئله ایران به طریق مطلوب جمهوری اسلامی را به صورت یک ضرورت برروی میز سیاست مداران سرمایه داری جهانی و مشخصاً آمریکا قرار داده است.
این شیوه حل صورت مسئله ایران از طریق سرمایه داری جهانی ضرورت هایی همچون بستن فضای داخلی برای از بین بردن هر گونه اعتراضی هنگام چرخش 180درجه ای در سیاست خارجی را برای نظم مستقر ایجاد کرده است. حکومت مستقر که به برکت سیاستهای مافوق ارتجاعی آمریکا در منطقه توازن قوای سیاسی را به نفع خویش تغییر یافته میبیند ودر جدال بین المللی برای ادامه بقایش خود را در موقعیتی مطلوب یافته است به تهاجم علیه جنبشهایی که آنها را در جدال درون کشوری برای تضمین موجودیتش خود را با آنها رودررو می بیند شدت بخشیده است. دستگیری وبه زندان افکندن فعالین ورهبران کارگری ( بارز ترین مورد آن محمود صالحی که اکنون در زندان سنندج به سر میبرد ) سرکوب اعتراضات دامنه دار معلمان ، حمله به آزادی پوشش و دیگر آزادیهای اجتماعی وبه بهانه آن محدود کردن فوری وبه عقب راندن جنبش زنان، دستگیر کردن مبارزان دانشجو به خصوص در دانشگاه مازندران ( که البته با اعتراضات وسیع دانشجویان آزاد شدند) و درخواست مضحک تجدید انفلاب فرهنگی در دانشگاهها به تبع حوادث دانشگاه پلی تکنیک همه در راستای جارو کردن جنبشهای آزادیخواه انجام گرفته است. با وجود این به حکم شرایط عینی اجتماعی و بحران همه جانبه سیاسی واقتصادی که این جنبشها را بازتولید می کند،این فشار های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی روز افزون، تشدید مبارزات طبقاتی کارگران و اقشار زحمتکش و نزدیک شدن به دمای انفجار این زودپزرا به همراه دارد! این حمله ، ضد حمله ای قدرتمند تر را به دنبال خواهد داشت.
در ادامه امکان تحقق این گزینه، اپوزیسیون راست و بورژوایی ایران دچار بحران عمیقی گردیده است که نتایج بلافاصله آن چند تکه شدن و انشعابات پی در پی در جرنات ناسیونالیست و قوم پرست و چرخش مفتضحانه بخش های دیگر این جریانات از براندازی به حمایت و پشتیبانی از رفسنجانی و زمینه سازی برای شرکت شان در انتخابات آتی است.
اما در پس امکان تحقق این گزینه باید تاکید نمود که خطر جنگ همچنان بر فراز جامعه ما سایه شوم خود را حفظ کرده است. زیرا در صورت شکست این گزینه امپریالیسم میلیتاریزه(نظامی) آمریکا بی درنگ در صدد اجرای تامین اهداف خود به طریقه نظامی خواهد رفت.
استنتاج سیاسی از تحلیل طبقاتی که در بالا به صورت خلاصه وار ذکر آن رفت، رعایت احکام زیر را برای هر سیاست عملی الزام آور می کند.
1- نفی و رد قطعی هر گونه دخالتگری آمریکا و سرمایه داری جهانی چه در حالت نظامی آن و چه به شیوه تحریم اقتصادی( که تنها منتهی به فقر، فلاکت و بدبختی گسترده طبقه کارگر و اقشار زحمتکش می گردد) به صورت جدی و خط قرمز چپ رادیکال بدون پذیرفتن هیچ گونه اما و اگری.
هر چند عده ای با گرفتار شدن در تبلیغات رسانه های آمریکایی منطق حاکم بر درگیری بین جمهوری اسلامی و آمریکا را با بهانه و توپ بازی آن یعنی مسئله غنی سازی! اشتباه گرفته اند و ضرورت موضع گیری شفاف پرولتاریا علیه دخالتگری آمریکا که تنها تعیین سرنوشت مردم را از دست آنان خارج می کند و به نیروهای ارتجاعی و نظامی می سپارد یا محکومیت فضای جنگی حاکم که خارج از مسئله خود وقوع جنگ توجیه گر هر گونه کشتار و سرکوب وسیع است را با پیشگویی دوری یا نزدیکی جنگ و یا موضع گیری منزه طلبانه اشتباه گرفته اند.
2- تاکید بر جنبش از پائین و رادیکالیسم اجتماعی: این دو عنصر سلامت جنبش های اجتماعی دانشجویان، زنان، معلمان و پرستاران را در مقابل تبدیل این جنبش ها به صورت ابزاری در دست جناح های حاکمیت یا رسانه های آمریکایی تضمین می کند. عناصر سازشکار یا با افق بورژوایی(راست) را که هدف تبدیل این جنبش ها به صندوق رای یکی از جناح های حاکمیت یا تبدیل آنان به اهرم فشار آمریکا در ایران را دارند، تصفیه می کند.

با سرلوحه قرار دادن این دو اصل حاصل از استنتاج منافع وموقعیت پرولتاریا در شرایط کنونی چپ رادیکال در ساز و کار درونی خود به مثابه سبک کار محوریت و پیشگامی خود در سازمان دادن مردم ، اقشار و جنبش های اجتماعی حول منافع اشان و رادیکالیسم اجتماعی به مثابه تنها راه واقعی تحقق خواسته های این جنبش ها را به مثابه آلترناتیو ایجابی خود در کنار انتقاد رادیکال و پرولتری اش بر روی سازمان دادن جنبش های اجتماعی به شیوه حرکاتی همچون "کمپین یک میلیون امضا" که از پیشبرد و تحقق اهداف ودفاع از منافع واقعی جنبش زنان ناتوان است، باید در پیش گیرد. چپ رادیکال باید پیشگام ایجاد جنبش رادیکال دانشجویی در کنار جنبش چپ رادیکال باشد و به همین ترتیب در مقابل دیگر جنبش ها…
در این حرکت چپ رادیکال احتیاج دارد به سمت تثبیت خطوط نظری خود حول دیدگاه های مارکس، انگلس و لنین حرکت کند.کاربست خلاق مارکسیسم برای تحلیل وتغییر مناسبات ستمگرانه موجود جزئی جدایی ناپذیر از ارکان هویتی آن است.موضع گیری وعمل سیاسی چپ رادیکال بدون حرکت بر روی این ریل نظری مشخص ، قطعا به کج روی و شکست می انجامد.