افقی نوین / مقالات

28 Aralık 2007 Cuma

پیام دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب به برگزار کنندگان آکسیون های ٢٨ دسامبر

آزادی خواهان و برابری طلبان شرکت کننده در آکسیون ٢٨ دسامبر!
قریب یک ماه از اسارت رفقای قهرمانمان توسط حکومت جمهوری اسلامی می گذرد. یک ماه است که بیش از٤٠ نفر از دانشجویان چپ دانشگاه های ایران در زندان های حکومت ایران تحت شدیدترین و غیر انسانی ترین شکنجه های جسمی و روحی قرار دارند. رفقای ما در تمام این مدت در سلول انفرادی و بدور از هرگونه شرایط انسانی به سر برده و ممنوع الملاقات بوده اند. رژیم جمهوری اسلامی با سرکوب گسترده و سهمگین دانشجویان چپ، نشان داد که به شدت از قدرت و اراده ی انقلابی مبارزان چپ در هراس است، همچنان که پیش از این با بازداشت و زندانی کردن رهبران کارگری این وحشت و هراس را نشان داده بود.محبوبیت روزافزون دانشچویان چپ و رهبران کارگری در جامعه ی ایران بعد از دوره ی پوشالی و کمیک اصلاحات، نشان از رشد رادیکالیسم انقلابی و بی افقی هر نوع نگاه رفرمیستی در جامعه ی ایران دارد. جالب اینجاست که اقدام به سرکوب اینچنینی جنبش چپ در دانشگاه همزمان می شود با رد وبدل کردن امتیازات دو جانبه بین رژیم و جریانات راست در دانشگاه.رفقا !دوستان و همرزمان !اتحاد و همبستگی ما نشان دهنده ی قدرت و اقتدار ماست. تا به حال رژیم مجبور به آزاد کردن ١١ تن از دانشجویان شده است و این بدون شک نتیجه ی اتحاد و تعرض همه جانبه ماست. اما نباید فراموش کرد که همچنان تمام دانشجویان بازداشتی تهران بعلاوه یک دانشجوی مازندران در اسارت به سر می برند.ما دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب دانشگاه های ایران، مراتب سپاس و قدردانی خود را ازحضور و همراهی شما اظهار می داریم و از شما و تمام آزادی خواهان جهان می خواهیم که تا آزادی تمام یاران در بندمان دست از تلاش و مبارزه برندارید. قلب رفقای ما در زندان به امید مبارزات ما و ادامه ی راهشان می تپد. نباید اجازه دهیم اعتراض به جمهوری اسلامی رو به خاموشی بگراید.بدون شک حمایت و همراهی شما جمهوری اسلامی را بیش از پیش تحت فشار قرار داده و جنبش چپ را در راه رسیدن به آرمان آزادی و برابری تمام انسان ها راسخ تر خواهد کرد.بدین وسیله ما دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ایران بار دیگر با شما آزادی خواهان جهان و رفقای در بند پیمان می بندیم که در راه آرمان های برابری طلبانه و انسانیمان کوچکترین تردیدی به خود راه نداده و تا آزادی تک تک رفقای قهرمانمان از پای ننشینیم. و این تازه شروع کار است، هدف نهایی همه ما استقرار جهانی آزادی و برابری است.دانشجویان چپ دانشگاه های ایران به همراهی و همدلی رفقایی چون شما افتخار می کنند و دست تک تک تان را به گرمی می فشارند.
زنده باد آزادی و برابری
دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب ایران

27 Aralık 2007 Perşembe

بیانه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگا های ایران پیرامون اوضاع و احوال زندانیان سیاسی که در بندهای 209 و 325 زندان اوین به سر می برند


مارکس در هجدهم برومر خود می نویسد : «... تمام انقلابها به جای درهم شکستن این ماشین (دولت) آن را تکمیل نموده اند». «احزابی که یکی پس از دیگری در راه سیادت می کردند ، به چنگ آوردن این بنای عظیم دولتی را غنیمت عمده ی پیروزی خود می شمرند.» آری به واقع اینگونه است. در طول تاریخ مدام حکومتها دست به دست گشته اند اما به دولتها به عنوان بزرگترین غنیمت این کشمکشها نه تنها آسيبی وارد نشده است بلکه همواره تکامل یافته و نیرومند تر شده است. نمونه ی کوچک و دم دستی این این حکم علمی و اثبات شده وضعیت حکومت فعلی ایران است. حکومت شاهنشاهی مطلقه به حکومت جمهوري اسلامي تغییر می یابد اما نه تنها بهبودی در وضعیت مردم ایران حاصل نمی شود که اوضاع به سبب تکامل دستگاه های امنیتی و پلیسی توسط حاکمان جدید خفقان آورتر می شود.
در زمان شاه ستمگر و نظام شاهنشاهی به زباله دان تاریخ پیوسته، اوين مخوف كه اسارت گاه، شکنجه گاه و قتلگاه مبارزان سیاسی و نیروهای آزادی خواه و برابری طلب ایران بود به دیکتاتور جدید و نظامی به نام جمهوری اسلامی به ارث رسید که آن هم بنا به تکامل بی چون و چرای جامعه ی ایران در آینده ای نزدیک به زباله دان تاریخ خواهد پیوست.
به رغم آزادی تعدادی از فعالان و دانشجویان چپ در شهرستانها همچنان بیش از سی نفر از رفقای ما در تهران و در زندان اوین در سلولهای انفرادی نگهداری می شوند. در طول حیات سی ساله ی جمهوری اسلامی در ایران ما شاهد آن بوده ایم که تعداد زیادی از دگراندیشان و دگرباشان که حکومت جهل و خرافه را بر نمی تافتند به دلیل افکار، عقاید، سخنان و افعال خود با یا بدون حکم حکومت به زندانهای طویل المدت محکوم شده و بسیاری هرگز زنده از اسارت رهایی نیافتند. بسیاری از مبارزان سیاسی که مجبور به مهاجرت به دیگر کشورها شده اند و زنده از این زندان مخوف بیرون آمده اند بارها و بارها در قالب سخنرانی، مقاله، کتاب، فیلم، یادمان و ... به شرح شکنجه هایی پرداخته اند که خود یا همرزانشان در زندانهای جمهوری اسلامی به خصوص در زندان مخوف اوین متحمل آن شده اند.
در سالهای نزدیکتر دو بازوی سرکوب جمهوري اسلامي یعنی وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب هر یک بندی از زندان اوین را مجزا کرده و آن را منحصراً تحت امر و اراده ی خود و به دور از هرگونه نظارتی اداره می کنند. بند 209 زندان اوین به جولانگاه وزرات اطلاعات و بند 325 زندان اوین به جولانگاه اطلاعات سپاه پاسداران تیدیل شده است. فعالان کارگری، فعالان دانشجویی، فعالان سیاسی و اجتماعی بنا به قرعه یا بنا به تقسیم کار این دو نهاد امنیتی بدون هیچ گونه حکم قضایی در خیابان، محل کار، منزل و اخیراً دانشگاه به صورت ناگهانی مورد حمله ی افراد لباس شخصی قرار گرفته و بعد از زدن دستبند و چشم بند به یکی از این دو بند خودمختار منتقل می شوند. تا مدتها خانوده ها، دوستان، وکلا و همرزمان بازداشت شدگان هیچ نام و نشانی از زندانی نمی یابند. بعد از روزها اگر فرد زندانی آشنایانی داشته باشد تا از طریق رسانه ها خبر بازداشت را منتشر کند ممکن است در تماسی که بیش از دو دقیقه طول نخواهد کشید جملات کوتاهی که مدتهاست در این تماسها تکرار می شود را برای عضوی از خانواده اش تکرار خواهد کرد: «من از نظر روحی و جسمی وضعیت خوبی دارم و شرایط نگهداریم در زندان خوب است!».
تنها پس از آزادی زندانیان سیاسی از زندان است که گوشه هایی از وضعیت اسفبار بندهای 209 و 325 و آنچه که بر این فعالان سیاسی و اجتماعی گذشته است مشخص می شود.بسیاری از دانشجویان آزدیخواه و برابری طلب در روزهای دوازدهم و سیزدهم آذر ، قبل و بعد از برگزاری اعتراض دانشجویی به مناسبت روز دانشجو در دانشگاه تهران ربوده و بازداشت شدند. دستگیر شدگان دوازدهم آذر از کسانی هستند که دست اندرکاران فراخوان دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب برای برگزاری این اعتراض دانشجویی بوده اند و بازداشت شدگان سیزدهم آذز شرکت کنندگان و حامیان دانشجویان بازداشتی بوده اند. گروه اول عموماً در منزل و یا محل کار مورد حمله ی نیروهای ناشناس و لباس شخصی قرار گرفته اند و گروه دوم در اقدام جنون آسای نیروهای امنیتی رژیم در داخل دانشگاه و یا خیابانهای اطراف دانشگاه ربوده و بازداشت شده اند. نکته ی اضطراب آور در این میان این است که در حالی که منزل تعدادی از نیروهای سرشناس جنبش چپ دانشجویی مورد تفتیش نیروهای امنیتی ای قرار گرفته است که حکم وزارت اطلاعات و دادسرای انقلاب را در دست داشته اند اما بعد از گذشت سه هفته همچنان رژیم از تایید بازداشت آنها خودداری می کند و هیچ اطلاعی از وضعیت آنها در دست نیست.خانواده ی تعداد اندکی از بازداشت شدگان كه بعد از تلاشهای زیاد تنها توانسته اند مقداری پول و لباس را به زندان اوين تحویل دهند تا در اختیار عزیزانشان قرار گیرد در مقابل احکام بازداشتی قرار گرفتند که دارای تاریخهای جعلی بودند و مشخص بوده است که بعد از ربایش و زندانی شدن دانشجویان تهیه شده است.متاسفانه تاکنون آقایان سعید حبیبی، بهروز کریمی زاده، مجید اشرف نژاد، یاسر پیرحیاتی، پیمان پیران و مهدی گرایلو از برجسته ترین نیروهای چپ دانشجویی و از اعضای رادیکال دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب نه تنها هیچ تماسی با خانواده ی خود نداشته اند که مقامات قضایی جمهوری اسلامی ایران از ارائه ی هرگونه اطلاعی از وضعیت آنها خودداری کرده و منکر بازداشت آنها هستند.کلیه دانشجویان بازداشت شده از داشتن حق ملاقات با خانوده های خود محروم هستند. همه ی دانشجویان بازداشت شده از داشتن حق وکیل مدافع محروم بوده و نه تنها وکیلان مدافع در جلسات بازجویی حضور ندارند که حتی مقامات قضایی و امنیتی اجازه نمی دهند برگه های وکالت توسط زندانیان سیاسی امضا شود. همه ی دانشجویان بازداشت شده از حق داشتن تماس تلفنی با بستگان خود محروم هستند عده ی معدودی نیز که موفق به گرفتن تماس با خانواده ی خود شده اند نتوانسته اند آزادانه و بیش از چند جمله صحبت کنند.به تمام انسانهای آزادی خواه و برابری طلب جهان، به تمام وجدانهای بیداردانشجویان مارکسیست ایران اکنون به شدت نگران وضعیت بیش از سی نفر از همفکران و همرزمان خود هستند که در بندهای امنیتی ویژه ایران محبوس هستند. این بندها هیچگونه ارتباطی با دنیای خارج خود ندارند و حتی از دید مسئولین اصلی زندان اوین خارج هستند. زندانیان سیاسی وارد این بندهای ویژه می شوند و در نبود هرگونه نظارتی برای «تخلیه اطلاعاتی»، «القای اتهام»، « شکستن متهم»، «اعتراف گیری دروغین»، «پرونده سازی» و مسائل اینچنینی تحت شدیدترین فشارهای جسمی، جنسی و روحی قرار می گیرند.
زندانیان سیاسی در حالی که رو به دیوار بر روی یک صندلی آهنی یا چوبی نشسته اند مجبور به جواب دادن به سوالات کتبی و شفاهی تیم بازجویی خود می شوند. این بازجویی ها برای ساعتهای متمادی و بدون هیچ استراحتی ادامه می یابد. اگر زندانی سیاسی حاضر به همکاری با بازجوهای خود نباشد و یا آنکه در مقابل «القای اتهامت» مقاومت کند ساعتهای سیاه فرا می رسند. بازجوها شروع به فحاشی می کنند و به تمام اعضای خانوداه، خصوصا اعضای مونث خانوده ی زندانی رکیکترین فحاشیهای جنسی را می کنند. فحاشیها با تهدیدهای مداوم و ضربات معمولی به پشت گردن و کتفها توام می شود و کم کم با رسیدن شب زمان شکنجه فرا می رسد. کسانی که به قول بازجوها «گارد شکن» هستند و برای درهم کوبیدن زندانیان مهارتهای ویژه ای دارند از راه می رسند. زندانی برای شکنجه از اتاق بازجویی به زیرزمین یا اتاق موتورخانه یا حیاط خلوت مخصوص هواخوری منتقل می شود. صدای «گارد شکنها» هیچ وقت از حال فریاد پائینتر نمی آید. رگباری از فحاشی و تهدید باریدن می گیرد. به زندانی دستور داده می شود که به صورت پی در پی بنشیند و بلند شود (بشین، پاشو) و او باید بین کتک خوردن و اطاعت یکی را انتخاب کند. در این حالت مدام «گارد شکن» از بیمار بودن پدر و مادر، سکته ی قلبی مادر در اثر شنیدن خبر زندانی شدن فرزند، داشتن دستور تعزیر از قاضی، طولانی بودن زمان بازداشت و غیره صحبت می کند. به محض کند شدن حرکت نشستن و برخاستن ضربات لگد و مشت زندانی را وا می دارد که سریعتر به کارش ادامه دهد. کم کم زندانی دچار خستگی و سستی می شود و در مفصل پا احساس بی حسی می کند و در اینجاست که مرحله ی جدید فشار «گارد شکن» ها آغاز می شود. به زندانی سیاسی دستور می دهند بر روی یک پای خود بايستد. در صورت تمرد از دستور ضربات پی در پی مشت به شکم و سیلی زدنهای مداوم در انتظار شما خواهد بود. روی یک پا ایستادن باز هم ضعف بدنی را شدیدتر می کند تا جایی که دیگر ایستادن روی یک پا امکان پذیر نباشد. «گارد شکن» این حالت را به حکم تجربه زود تشخیص می دهد. ضربات با تیغه ی بیرونی پا به بالا و پائین مفصل زانو از ناحیه پشت پا شروع می شود. هر ضربه ای تمام زانوها را خم می کند و تعادل را به هم میزند. درد وحشتناکی در تمام پاها می پیچد. بعد از چند ضربه ی اینچنينی ضربه با تیغه ی دست به دو سمت گردن شروع می شود. مشتهایی که به بین دو کتف و به روی ستون فقرات کوبیده می شود پرده ی سیاهی جلوی چشم ترسیم می کند. زندانی در این بین بارها و بارها روی زمین می افتد ولی «گارد شکن» با لیوان پلاستیکی یک بار مصرف به صورت، گردن و کمر وی آب سرد می پاشد و طول مدت هوشیاری زندانی را افزایش می دهد.
زندانی سیاسی را با همان حال با بیش از 100 صفحه کاغذ بازجویی با سربرگ دادگاه انقلاب و یک خودکار بیک آبی به سلولش می فرستند و به او می گویند که اگر تا فردا تمام کاغذها را پر نکند شکنجه ها دوباره شروع می شود. زندانی بعد از آن همه فشار و آزار باید بین بیدار ماندن تا صبح و نوشتن برگه های بازجویی و شکنجه ی روز بعد یکی را انتخاب کند.
اگر تمردی از خواسته های بازجوها و مقاومتی در مقابل «گارد شکن» صورت گیرد تیم بازجویی با حکم تعزیری که از قاضی پروند اخذ شده است باز می گردد. حکم تعزیر دستور اسلامی شکنجه در اسلام است که توسط قاضی صادر می شود. دستها و پاهای زندانی سیاسی را به صورت باز به تخت چوبی می بندند و با کمربند، شلاق و یا کابل به کف پاها و کمر ضربه می زنند.
اگر بنا به دلیلی تیم بازجویی از تمدید قرار بازداشت طولانی مدت از سوی قاضی پرونده مطمئن نباشد سعی می کند ریسک نکرده و از انواعی از شکنجه که جراحاتی بر بدن باقی گذارد استفاده نکنند و در عوض به جای تعزیر و شلاق از شکنجه ی سپید یا شکنجه ی قرمز استفده می شود. در سلولهای انفرادی بند 209 و 325 سلولهای انفرادی خاصی وجود دارند که تماما به رنگ سپید یا قرمز هستند. زندانی سیاسی را برای مدت یک تا دو هفته درون این انفرادیهای یکدست سپید یا قرمز می اندازند و سراغی از او نمی گیرند. در سلولهای انفرادی دریچه ای به طول بیست سانتیمتر و عرض ده سانتیمتر در پائینی ترین نقطه ی درب سلول قرار دارد که زندانبانان غذای زندانی را از این دریچه داخل سلول می گذارند بنابراین زندانی تحت شکنجه ی سپید یا قرمز حتی نمی تواند لحظه ای زندان بان خود را ببیند. به دلیل رنگ یک دست سپید یا قرمز سلول بعد از دو تا سه روز حالت عصبی زندانی عوض می شود و دچار تنشهای عصبی شدید می شود. در صورت استفاده ی طولانی مدت از این شکنجه ی بی درد زندانی تا مرز جنون و از دست دادن قوای ذهنی به پیش می رود و زندانی سیاسی برای دیدن رنگی دیگر و فردی دیگر حاضر به هر نوع همکاری با تیم بازجویی می شود.مرحله ای دیگر از شکنجه ی زندانیان سیاسی به خصوص زندانیان جوان شکنجه ی جنسی است. زندانی را از پشت دستبند می زنند و در حالی که چشمبند بر چشم دارد و رو به دیوار نگه داشته شده است، او را سه یا چهار نفری دوره می کنند. رکیکترین تهدیدات جنسی بر زبان آورده می شود و در میانه ی تهدیدات بدن زندانی را «دست مالی» می کنند. این شکنجه چنان فشار روحی به زندانی وارد می کند که یا زندانی به کلی بریده و حاضر به همکاری با بازجو می شود و یا در یک حمله ی عصبی به تیم بازجویی حمله ور می شود. قاضی پرونده به پشتوانه ی قوانینی که در حمایت از بازجو وضع شده است به دلیل حمله و یا توهین به بازجو ضمن تمدید قرار بازداشت موقت در مواقعی حکم تعزیر متهم را صادر می کند.
خوشبختانه به دلیل ارتباطهای رسانه ای و حساسیتهای نیروهای سیاسی، جمهوري اسلامی ایران دیگر نمی تواند از شکنجه هایی مانند گور آهنی، سوزاندن با اتوی داغ، شوک برقی و امثالهم استفاده کند. عوامل رژیم سعی می کنند دردناکترین شکنجه هایی را طراحی و به کار برند که کمترین اثر ماندگار ظاهری را داشته باشد. اما این مسئله تنها باعث شده است که شکنجه های جسمی جای خود را به شکنجه های روحی بدند.بی خوابی دادن یکی دیگر از وحشتناک ترین شکنجه هایی است که می تواند بر ضد یک زندانی سیاسی اعمال شود. متهم را در سلول انفرادی خاصی می اندازند که یک پرژکتور قوی از فاصله ی سه متری سقف داخل سلول را به شدت روشن و نورانی می کند. در سلول با صدای بلند اقدام به پخش آژیر و یا نوحه می کنند. اعصاب قربانی از هم متلاشی می شود و حتی در مواقعی که به مرز بیهوشی می رسد توسط زندانبانها به دستشویی منتقل می شود. در اين زمان سر زندانی را زیر شیر آب نگه می دارند تا خواب از سرش پریده و دوباره هوشیار شود سپس وی را مجددا در سلول روشن با صدای کر کننده ی آژیر و نوحه رها می کنند و این چرخه از 3 تا 7 روز ادامه می یابد.شرحی که در بالا آمد تنها گوشه ای است از آنچه که در بندهای مخوف 325 و 209 می گذرد. دانشجویان آزادیخواه و برابری طلبی که اکنون در بند رژیم جمهوری اسلامی ایران هستند اکنون در معرض و خطر این رفتارهای غیر انسانی و ددمنشانه قرار دارند. این خطر برای زندانيانی که تاکنون با خانواده های خود تماس نگرفته اند بسیار بیشتر است.از تمامی کسانی که صدای ما به گوش آنها می رسد و در خارج از ایران زندگی می کنند درخواست می کنیم تا در اعتراض روز 28 دسامبر در حمایت از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب شرکت کرده و با اعمال فشار به رژیم خودکامه ی ایران اجازه ندهند مقامات جمهوری اسلامی ایران بتواند با دانشجویان همان برخوردی را کند که با مخالفین خود در دهه ی دهشتناک 60 انجام داد.
زنده باد آزادی و برابری
دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب ایران

نامه يك دانشجوي آزادشده به دانشجويان دريند وجنبش چپ

بيرون از زندان به ما مي گويند قهرمان ودر آن جا(زندان)به ما مي گفتند اخلالگر.ما را به داشتن انديشه متهم مي كردند ودربرگ باز جويي ما مينوشتند كه چه كتابي خوانده اي؟دادگاه انگزسيون زا براي ما بر پا مي كردند و به نحوي مي خواستند كه رفقا را نسبت به هم بدبين كنند مي گفتند كه رفيقت همه چيز را در مورد تو گفته وتو را لو داده است تو هم هر چيزي در مورد او ميداني به ما بگو؟نمي دانستم چه چيزي را بنويسم؟چه چيزي را بايد لو مي دادم؟آزادي برابري را؟يا خواندن كاپيتال ماركس را؟در دست داشتن پلاكاردهاي سرخ را؟وياداشتن عكس چگوارا ولنين در گوشي موبايل فلان رفيق؟داشتن انديشه را؟ويا كمونيست بودن را؟اگر اين ها اتهام است بايد بگويم همه ي اين ها را هم اول در مورد خود لو دادم.مگر چندانشجوي بي پول كه نشرياتشان را 500 توان و1000 ت.ان جمع كردن از اين وآن چاپ مي كردند از كجا حمايت مي شوند؟به ما مي گفتند كمونيست وريشخندي مي زدند،آن قدر از ماها مي ترسند كه هنگام بازجويي چشم بندهايمان را بر نمي داشتند‏.آن قدر آقايان با سواد بودند كه در هنگام بازجويي در نزد آن ها تلمذ مي كرديم؟آن جا همه مهربان اند به ما كمتر از گل نمي گفتند فقط گهگاهي چند تا فش به ما نثار مي كردند ويك دست كتك مي زدند وبعد ازآن ما را در كمال احترام در سلول هايمان پرت مي كردند و با قرص هايي كه از سر بي خوابي هاي زيادي كه از خوشحالي وشعف ومهرباني برادران مي كشيديم يك ساعتي مي خوابيديم وبعد دريچه ي كوچك در سلول باز مي شد واسمت را براي بازجويي مي خواندند.برگ بازجويي را جلو.يت مي گذاشتند وباز سين سوال وجيم جواب؟براي چه اعتراض كرديد؟براي دانشجو آقاي بازجو.بازجو:دانشجو به تو چه ربطي دارد مگر آن ها از تو كتبا خواستند كه از آنها حمايت كنيدانشجو:نهبازجو:پس بي جا كردي كه فضاي دانشگاه را نا امن كردي.بازجو:چه كتاب هايي خواندي؟دانشجو:دولت وانقلاب لنين.كاپيتال ماركس...بازجو:خفه شو تخمه سگ اينايي كه مي خوني با مجوز ارشاد چاپ شده يا از بيرون مياري؟دانشجو:آقا اينا همش مجازهبازجو:به فرض هم كه مجاز باشه تو چرا مي خوني؟مگه آدم قحطيه؟ايران زمين اين همه نويسنده وانديشمند داره بشين اون رو بخون.دانشجو:كيا رو بايد بخونيمبازجو:شريعتي.سروش.ماركس چه گهيه.دانشجو:نمي دونمبازجو:اگه مي دونستي اين جا نبودي.آخه مگه تو بچه مسلمون نيستي مي دوني كه اين ماركس پدر سگ يهودي بوده؟آه چه شب هايي را در اتا ق هاي باز جويي با برادران اين گونه سپري مي كردم.چه شب هاي زيبايي .من را ترساندند.اما نمي دانم؟ياد دادگاهي گلسرخي افتادم مگر مي توان جلوي انديشيدن را گرفت؟نه با اوين ونه با تك سلوليهايشان؟رفقا در باز جوهايتان همديگ را لو بدهيد.بگيد كه بهروز تو 16 آذر داد مي زد آزادي.برابري وپلاكارد سرخ را حمل مي كرد.مهدي را هم لو بدهيد وبگوييد كه در اخگر مقاله مي نويسد اصلا تك تك بچه ها را لو بدهيد وبگوييد كه ما خيانت كرده اييم.شايد مدتي بتوان ما را در ظاهر ساكت كرديد ام آقايان مطمئن باشيد كه گندگاري بدي راه انداختيد.تصميمتان زيادي عجولانه بود.جهان را در اين 3 هفته نظاره گر بوديد.دهه ي 60 گذشت تمام شد كه هزاران نفر را دسته جمعي در يك شب دراوين اعدام مي كرديد ودر خاوران دسته جمعي دفن مي كرديد وآب از آب تكان نمي خورد؟عصر عصر گوگل است وارتباطات واي به روزي كه يك تار مو از رفقايمان كم بشود؟نه من نترسيده ام.
زنده باد راديكاليسم اجتماعي

25 Aralık 2007 Salı

درسهایی از 16 آذر

امین قضایی
رژیم جمهوری اسلامی گیج و مبهوت هنوز با بازجویی از رفقای ما می خواهد تشکیلاتی را کشف کند که همزمان توانسته است در سراسر دانشگاه های ایران تجمع اعتراضی برپا کند. غافل از اینکه تشکیلاتی در کار نیست. آنچه هست اتحادی است واقعی حول ایده آزادی و برابری ایده ی سوسیالیسم که هر جا پرچمی به زمین بیافتد در دانشگاه دیگر برافراشته خواهد شد.
تاکنون سخنگویان دفتر تحیکم وحدت همواره از طرف دانشجویان خطاب به حاکمیت سخن می گفت. دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب نشان دادند که باید خطاب به مردم سخن گفت. حاکمیت زور تنها مقاومت می فهمد. جنبش دانشجویی باید چشم به جامعه بدوزد. نگاهی به پایین و نه بالا.
حمایت همه جانبه کارگران ایران و تمامی نقاط جهان از دانشجویان آزادی خواه وبرابری طلب به برخی از فعالین چپ سنتی نشان داد که ارتباط با طبقه کارگر صرفا در عضویت چند تا دانشجو در فلان شورای کارگری نیست. اگر جنبش دانشجویی مطالبات جنبش کارگری را نمایندگی کند در مراحل حساس سیاسی ارتباط به صورتی واقعی برقرار خواهد شد.
قدرت واقعی سوسیالیسم در تبدیل شدن از یک ایده ی انقلابی به یک انقلاب اجتماعی درست در "کلیت" این ایده است. این همان "کلیت" ی است که هر انسان مجراهای مختلف مبارزاتی (چه زنان چه کارگران و دانشجویان) به یک نقطه اتصال می رساند. کارگر متوجه می شود که مشکل او شرارت کارفرما نیست بلکه کلی تر سیستم سرمایه داری است. زنان در می یابند که مشکل آنان شرارت مردان نیست بلکه کلی تر سیستم جنسیتی است. دانشجویان در می یابند که مشکل آنان شرارت حاکمیت ها نیست بلکه کلی تر نظام طبقاتی موجود است.

به تمامی رفقایی که به حمایت از ما برخواسته اند.


صحنه ی تلخی است قرار گرفتن در شرایطی که پس از یک بازداشت گسترده و بی حساب و کتاب تعداد ریادی از رفقا ، همرزمان و فعالان چپ عمدتا دانشجو ، یکه و تنها خود را در محاصره ی حکومتی ببینی که آوازه ی جنایتها و بی رحمیهایش شهره ی آفاق است. به دنبال هر رفیق و همرزم سیاسی ای که می گردی اثری از او نمی یابی ، نهادهای اطلاعاتی و امنیتی حاکمیت که به مثابه سیستم سرکوب طبقه ی حاکم هستند از هر گونه پاسخی در رابطه با سرنوشت ناپدید شدگان خودداری می کند ، خانواده ها و وکلا به هر دری که می زنند ناامید باز می کردند ، تلفنهای همراه خاموش است ، وبلاگها به روز نمی شود ، رفقا بر سر قرارها حاضر نمی شوند ، تلفنهایی که برای روز مبادا رد و بدل شده است دردی دوا نمی کنند ، ارگانهای تبلیغاتی و رسانه های حاکمیت با شدتی بی مانند به لجن پراکنی علیه رفقای زندانی می پردازند ، عده ای فرصت طلب تازه به یاد تسویه حسابهای شخصی با ناپدید شدگان و زندانیان می افتند و در این میان حتی به وکیل این رفقا هم رحم نکرده و به تخریب و عقده گشایی می پردازند ، دانشگاه ها کم رفت و آمد می شوند و تنهایی نا امیدی شروع به رخنه در انسان می کند و چیزی که کمر را می شکند احساس وظیفه ای است در مقابل آرمانهای مشترک ، آنچه که به قیمت عمر صدها و هزاران نفر ساخته شده است و از همه مهمتر رفقایی که در بند حکومت گرفتار شده اند.زمان کمی می گذرد. کسانی که پس از یک اعتراض با شکوه توانسته اند از مهلکه جان سالم به در برند به تکاپوی یافتن رفقا و همرزمان خود می افتند. تماسهایی برقرار می شود و کمم عمق فاجعه مشخص می شود. تعدادی از ناپدید شدگان از زندان اوین در تماسهایی کوتاه و تکراری « از سلامت خود خبر می دهند » و اینکه « اوضاعشان خوب است » و بر حسب گفتار شاهدان عینی و رفقای مطمئن ، لیست رفقای زندانی تهیه می شود. بین 38 الی 43 نفر دستگیر و ربوده شده اند و هنوز به دنبال تعداد دیگری هستند. ترس و نگرانی از سرنوشت رفقای در بند هر لحظه بر افکار و روان چنگ می زند و حس تنهایی بیش از پیش بر انسان رخنه می کند.اما به یکباره احساسی از جنس امید و توانایی در وجود انسان ریشه می دواند. رفقای آزدیخواه و برابری طلب از هر گوشه ای از ایران، در هر دانشگاهی ، در هر شهری و در هر کارخانه ای به حمایت از ما بر می خیزند. حکومت که به خیال خود ریشه ی جریان « آزادیخواه و برابری طلب » را در دانشگاه خشکانده است با بالا رفتن پلاکاردهای سرخ در دانشگاه های شیراز ، بابلسر ، مشهد ، کرماشاه ، سنندج و ... خوابش آشفته می شود. کارگران فازهای مختلف عسلویه ، کارگران پتروشیمی و آلومینیوم سازی اراک و تعدادی از سندیکاهای کارگری به حمایت از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب بر می خیزند ، عده ای از فعالان شناخته شده ی کارگری در حال پخش اعلامیه در حمایت از رفقای زندانی دستگیر و روانه ی زندانمی شوند و حتی کار به جای می کشد که رفیق مبارز محمود صالحی در حالی کلیه هایش از کار افتاده است و در بیمارستان او را به تخت دسبند و پا بند زده اند بی محابا و با صدایی رسا دانشجویان آزادیخوا و برابری طلب را مخاطب قرار می دهد و با اعلام حمایت خود ما را دلگرم می کند و بار مسئولیت را بر شانه های ما سنگین و سنگینتر. اما چه شیرین است کشیدن بار مسئولیتی حتی بدین قدر سترگ ، هنگامی که صدها و هزاران رفیق شانه هایشان را با شانه های ما مماس می کنند و بازو به بازوی ما می افکنند. رفقای ساکن آلمان ، سوئد ، انگلیس ، آمریکا و دیگر مناطق دیگر برای حمایت از ما همصدا می شوند. رفقای زندانی دهه ی دهشتناک 60 که جان سالم از اعدامهای دسته جمعی به در برده اند آسایش و آرامش را بر خود حرام می کنند تا به هر شکل ممکن حمایت گسترده تر و قوی تری از دانشجویان و رفقای آزادیخواه و برابری طلب صورت دهند. عده ای از رفقا با دوندگیهای شبانه روزی حمایت گسترده ی احزاب و شخصیتهای کشورهای مختلف را اخذ می کنند. همبستگی رفقای خارج از کشور اما به همیجا ختم نمی شود و اکنون یک حرکت اعتراضی گسترده و هماهنگ از سوی آنها در راه است.در این فاصله بعد شنیدن خبرهای بد متوالی خبرهای خوب هم از ره می رسند. تعدادی از رفقا که در شهرستانها بازداشت شده بودند آزاد می شوند و برای ما نوید بخش روزهای گرم آینده می شوند. اکنون تمام رفقای خارج و داخل کشور آماده ی اجرای اعتراضات هماهنگ و سازمانیافته برای آزادی رفقای زندانی هستند.اکنون ما دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب به نمایندگی از تمامی رفقای در بند این جریان اجتماعی ریشه دار و به پشتگرمی و قدرت تمامی فعالان کارگری ، مبارزان کمونیست ، نویسندگان چپ ، رفقای مسئولیت پذیر و پر دغدغه ی خارج ار کشور به تمامی آزادیخوهان و برابری طلبان جهان اعلام می کنیم که این همبستگی بی نظیر محدود به آزادی رفقای دربند نخواهد بود و ما خود را در برابر آرمانهای کمونیستی موظف می دانیم تا آزادی تمامی زحمتکشان و توده های تحت ستم از چنگ استبداد دینی حاضر و طبقه ی حاکم بر ایران از پای ننشینیم.طبلها را بکوبیددارها را بکاریدبا شما هستم ای چکمه پوشانزنگ مهریزها را بگیریدسلطنت رادر انبوه انگشت سر نیزه ها پاس داریداسم شب را به خاطر سپارید:توده های خشمگین می خروشند.
دانشجوی آزادی خواه و برابری طلب، پرویز باقری

پیرامون دروغ پراکنی نهادهای امنیتی

ما اسیر سناریوسازی های تکراری شما نمی شویم بعد از بازداشت گسترده ی فعالان چپ وزارت اطلاعات ج.ا.ا دست به انتشار اطلاعیه ای در رابطه با اقدام انتحاری خود زده است. وزارت اطلاعات با صدور این بيانيه اعلام کرده است «تعدادي اخلالگر» دستگير شده اند که «با استفاده از کارت جعلي دانشجويي به قصد برگزاري تجمع غيرقانوني مقابل دانشکده فني دانشگاه تهران، وارد دانشگاه شده بودند.»روابط عمومي وزارت اطلاعات در بيانيه خود به تعداد بازداشت شدگان و تاريخ دستگيري آنها اشاره ای نکرده است ، ولي تصريح کرده است؛«افراد دستگير شده توسط گروهي از معاندين نظام و جريانات سياسي اعزامي از شهرهاي مختلف فراخوانده شده بودند تا ضمن راه اندازي اجتماع غير قانوني، درگيري ايجاد کنند و فضاي علمي - فرهنگي دانشگاه را به آشوب و اغتشاش بکشانند.» این وزارت فخیمه با بيان اينکه «آشوبگران از قبل اقدام به تهيه تير و کمان، جمع آوري سنگ و ساخت نارنجک هاي صوتي کرده اند»، افزوده است؛«از دستگيرشدگان مقادير قابل توجهي نشريات موهن، کتب ضاله، اعلاميه هاي حاوي توهين به مقدسات و مشروبات الکلي کشف و ضبط شده است.»این سبک برخورد و این نوع اتهام بافی نهادهای امنیتی در ایران به هیچ وجه تعجب فعالان سیاسی و اجتماعی را به همراه ندارد چرا که این روال همیشگی و تکراری مسئولان ج.ا.ا در مقابل دگر اندیشان و دگر باشان است. اصولا وزارت اطلاعات ایران به نمایندگی از تمام دستگاه سرکوب نظام جمهوری اسلامی در هنگامی که دست به خلق شاهکارهای ابلهانه می زند دست به دامان برادران کیهان ، یالثارات و صدا و سیما می شود تا با ساخت سناریوهای گوناگون، افکار عمومی را از تمرکز بر رفتارهای غیر قانونی و غیر انسانی خود باز دارند. مدتهاست که در هنگام دستگیری هر فعال سیاسی _ اجتماعی در ایران ما بلافاصله شاهد آن هستیم که سربازان گمنام امام زمان در منزل یا محل کار وی مشروبات الکلی ، مواد مخدر ، اسلحه کمری و کتب ضاله پیدا می کنند ، روابط خصوصی افراد تبدیل به روابط نامشروع می شود ، حسابهای پس انداز پنج رقمی ریالی افراد به حسابهای شش رقمی ارزی تبدیل می شود و تماسها و ارتباطهای عادی و سیاسی افراد با فعالان سیاسی ، وکلا و نویسندگان شناخته شده تبدیل به ارتباطهای پنهانی با افراد و گروهکهای ضد انقلاب و خارج نشین تبدیل می شود. این سناریوها و اتفاقات بارها و بارها در برابر دیدگان ما تکرار شده است و گویا ما با سکوت و بی تفاوتی خود در برابر این رویه آموخته ی رفتار حاکمان شده ایم.من در اینجا به عنوان عضو کوچکی از جریان ریشه دار و اجتماعی آزادی خواه برابری طلب تصمیم دارم در حد توان خود به انجام مسئولیت خویش در قبال روشن ساختن افکار عمومی در رابطه با دروغ پراکنی و یاغیگری نهادهای سرکوبگر ج.ا.ا بپردازم.نیروهای وزارت اطلاعات و ضابطان دادگاه انقلاب بعد از بازداشت فعالان چپ با احکامی مخدوش ، بی نام و بعضا سفید که تنها آرم و مهر دادگاه انقلاب را در پای خود داشته است اقدام به تفتیش منزل و محل کار تعدادی از بازداشت شدگان کرده اند. در این تفتیشها مقدار زیادی از وسایل شخصی ، دست نوشته ها ، کتابها ، سی دی ها ، نشریات ، کیس کامپیوتر و دیگر وسایل اینچنینی بدون ارائه ی هیچ رسیدی به صورت غیر قانونی ضبط شده است.سوال اینجاست که نشریات موهن و کتب ضاله مورد اشاره ی برادران محترم وزارت اطلاعات چه بوده است؟جواب برای ما که تا کنون بارها کتابها و وسایل شخصی خود را در هجومهای گاه و بیگاه و بدون مجوز عوامل اطلاعاتی و نهادهای قضایی ج.ا.ا از دست داده ایم کاملا روشن است. در تاراج اخیر کتب ضاله ای که از خانه ی بسیاری از زندانیان سیاسی فعلی کشف شده است به شرح زیر است:1: مجموعه ی آثار لنین _ ترجمه ی محمد پرهرمزان _ انتشارات فردوس _ چاپ شده در سال 1384 در تهران2: دست نوشته های اقتصادی و فلسفی 1844 _ ترجمه ی حسن مرتضوی _ انتشارات آگه _ چاپ شده در سال 1387 در تهران3: گامی در نقد فلسفه ی حق هگل _ و ترجمه ی مرتضی محیط _ انتشارات اختران _ چاپ شده در سال 1381 در تهران4: هجدهم برومر لوئی بناپارت _ ترجمه ی باقر پرهام _ نشر مرکز _ چاپ شده در سال 1377 در تهران5: نبردهای طبقاتی در فرانسه _ ترجمه ی باقر پرهام _ نشر مرکز _ چاپ شده در سال 1381 در تهران6: جنگهای داخلی در فرانسه 1871 _ ترجمه ی باقر پرهام _ نشر مرکز _ چاپ شده در سال 1380 در تهران7: درباره ی تکامل مادی تاریخ _ ترجمه ی خسرو پارسا _ نشر دیگر _ چاپ شده در سال 1380 در تهران8: سوسیالیسم تخیل و سوسیالیسم علمی _ ترجمه ی قنبری _ نشر روشنگران _ چاپ شده در سال 1384 در تهران9: انسان و سوسیالیسم در کوبا _ ترجمه ی شهره ایزدی _ نشر طلایه پر سو _ چاپ شده در سال 1371 در تهران10: مانیفست پس از 150 سال _ ترجمه ی حسن مرتضوی _ نشر آگه _ چاپ شده در سال 1380 در تهران11: آینده ی سوسیالیسم _ ترجمه ی ناصر زرافشان _ نشر آگه _ چاپ شده در سال 1379 در تهران12: آنتی دورینگ _ ترجمه ی آرش پیشاهنگ _ انتشارات جامی _ چاپ شده در سال 1382 در تهران13: تاریخ و آگاهی طبقاتی _ ترجمه ی زنده یاد محمد جعفر پوینده _ انتشارات تجربه _ چاپ شده در سال 1378 در تهران14: کاپیتال _ ترجمه ی ایرج اسکندری _ _ چاپ شده در سال 1384 در تهران15: ....تعجب نکنید ؛ « نشریات موهن » مورد اشاره ی وزارت اصلاعات هم شامل نشریات دانشجویی دارای مجوز ، ماهنامه ی نامه و دیگر نشریاتی است که همگی به لطف مهر ورزی دولت برادر محمود احمدی نژاد همگی به تیغ سانسور سپرده شده اند.وزارت اطلاعات در قسمت دیگری از اطلاعیه خود آورده است : «آشوبگران از قبل اقدام به تهيه تير و کمان، جمع آوري سنگ و ساخت نارنجک هاي صوتي کرده اند» !ظاهرا وزارت اطلاعات و سناریو نویسان آن دانشجویان چپ دانشگاه های کشور را با نسل قبلی برادران انصار حزب الله و بسیج اشتباه گرفته اند. در حال حاضر چکمه پوشان بسیج و چماقداران انصار حزب الله برای دفاع ار کیان نظام ولایت فقیه در ایران مسلح به باتوم ، دستبند ، اسپری گاز اشک آور ، اسلحه کمری و غیره هستند ولی در سالهای نه چندان دور این بخش زحمتکش و اصولگرا با چوب ، کمربند ، سنگ ، تیر و کمان ، چاقو و امثالهم به تجمعات و جلسات مسالمت آمیز گوناگون حمله می کردند و از نظام ولایت فقیه دفاع قاطعی به عمل می آوردند. دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب که خود در مقاطع زمانی گوناگون و به انواع و اقسام روشها قربانیان خشونت شبه نظامیان مورد حمایت ج.ا.ا بوده اند را متهم به بکارگیری ابزاری می کنند که زمانی مایه ی امرار معاش خود اتهام زنندگان بوده است.هر کس برای اشیا گوناگون کاربردی مطابق با افکار و اهداف خود در نظر می گیرد پس عجیب نیست که وزارت اطلاعات و همرزمان سابق برادر سعید امامی که اکنون ادامه دهنگان راه این شهید بزرگوار هستند به مقداری کمی چوب که دانشجویان برای ساخت پلاکاردهای خود تهیه دیده بودند به عنوان مواد اولیه ساخت تیر و کمان می نگرند . این کار در وزارت اطلاعات سابقه ای بیست و چند ساله دارد. یادمان نرفته است که این مدافعان سرسخت ولایت فقیه به طناب نایلونی که زنان خانه دار به عنوان بند لباس از آن استفاده می کنند به چشم ابزاری برای هدایت امثال پوینده و مختاری به راه راست می نگرند.مسئولان جمهوری اسلامی دانشجویان ربوده شده و بازداشت شده را « آشوبگران» ی می نامد که که «با استفاده از کارت جعلي دانشجويي به قصد برگزاري تجمع غيرقانوني مقابل دانشکده فني دانشگاه تهران، وارد دانشگاه شده بودند.»! ببینید که کار دروغ پردازی این رژیم تا کجا کشیده است! آیا منزل شخصی خانم انوشه آزادفر که ایشان و خانم ایلناز جمشیدی در آن مورد هجوم غیر قانونی قرار گرفتند به تازگی جزئی از دانشگاه تهران شده است؟ آیا محوطه ی زیر پل سید خندان که آقای سعید حبیبی بعد از خروج از محل کار از آنجا ربوده شده است به محوطه ی دانشگاه تهران الحاق شده است ؟ آیا تقاطع خیابان انقلاب و 16 آذر که آقای بهروز کریمی زاده از آنجا ربوده شده است جزء محوطه ی دانشکده ی فنی تهران محسوب می شود؟ آیا دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب دانشگاه مازندران که در بابلسر مورد حمله ی نیروهای اطلاعاتی و امنیتی قرار گرفتند هم وارد دانشگاه تهران شده بودند؟ اصولا آیا دانشجویانی که شماره ی دانشجویی ، واحدهای درسی و مدارک رسمی خود وزارت علوم دلالت انکار ناپذیر بر دانشجو بودن آنها دارد نیازی به جعل کارت برای ورود به دانشگاه محل تحصیل خود دارند؟نظام جمهوری اسلامی برای خود وزارت اطلاعات ساخته است یا دارالمجانین؟ این حربه ها و سناریوها نخ نما شده است. این به زعم شما «تعدادي اخلالگر» دانشجویان همین اجتماع هستند. این به زعم شما « آشوبگران » فرزندان همین مردمی هستند که شما به زور اسلحه و زندان بر آنها حکومت می کنید. پداران و مادرانی که اکنون در پشت دیوارهای اوین به امید یافتن نام و نشانی از فرزندانشان از سرما ، خستگی و ترس می لرزند و شما با دشنام و سخنان درشت می رانیدشان همان کسانی هستند که به امید رسیدن به برابری و آزادی در سال 57 جان خود را کف دستشان گرفتند و به خیابانها ریختند و شما از روی شانه های آنها بالا رفتید و حکومت شاهنشاهی دیگری را برپا کردید پس بترسید از روزی که برای رسیدن به برابری و آزادی همین پدرها و مادرها تصمیم به قیام دیگری بگیرند.به عنوان دلسوز این نظام به مسئولین جمهوری اسلامی توصیه می کنم به جای حواله دادن مواد مخدر ، اسلحه و کارت جعلی به این و آن فعال سیاسی ، مواد مخدر و مشروبات الکلی را برای بزمهای شبانه ی خود نگه دارند ، اسلحه ها را میان مزدوران و شبه نظامیان خود تقسیم کنند و کارتهای جعلی را میان سربازان گمنام امام زمان تقسیم کنند تا بهتر از پس ربایش دانشجویان و فعالان سیاسی بر آیند چرا که تقسیم بی محابای ابزار بقای جمهوری اسلامی به این شکل و وسعت بی شک مایه سرنگونی آن خواهد بود.

22 Aralık 2007 Cumartesi

سرسختی و جسارت یک نام



نام دانشجویان آزادی خواه وبرابری طلب ، نامی است که برای اولین بار جنبش دانشجویی را چشم در چشم استبداد قرار داد. تا پیش از این جنبش دانشجویی از این رویارویی ناگزیر طفره می رفت. اینک تعرض رژیم قطعی است و پایانی نخواهد داشت .حاکمیت به رغم آنکه تمامی توان سرکوب خود را خرج کرد اما با آکسیون های 13 و 18 آذر و تجمعات اعتراضی پی در پی در دانشگاه های دیگر ایران تودهنی محکمی خورده است . بدانید که مقاومت دانشجویان نیز پایانی نخواهد داشت و آنان در این راه تنها نیستند. دانشجویان سراسر ایران ! پرچم آزادی و برابری با مقاومت قهرمانانه ی رفقا به دست ما رسیده است ، آنرا بر زمین نگذارید.

مقاومت کنید . پایداری کنید
امین قضایی.

21 Aralık 2007 Cuma

به سعید,بهروز و رفقای قهرمانمان


شب با گلوی خونین خوانده است دیرگاهدریا نشسته سردیک شاخه در سیاهی جنگلبه سوی نور فریاد می کشد!رفقای قهرمانم! سه هفته است که اوین از فراز تپه هایش به تمام تهران فخر می فروشدسه هفته است که زندان بابلسرازشادی سراز پا نمی شناسد که میهمانانی چون شما دارد.ودریغ ودرد برای من و رفقای دیگرکه این روزها صدای خنده های بهروزومجیدوپیماندرگوشمان نمی پیچد و نگاه گرم سعیدوآرش وعابدوانوشه و صدرا را نمی بینیم.رفقای مبارزم!درلحظه لحظه ی این روزهای سردوسیاه اما درکنارتان بوده ایم.بارنج هاتان رنج برده ایمو با امیدتان از نو شور حیات گرفته ایم .بارها باخود اندیشیده ایم مگر می شود بهروز را به بند کشید؟ این نمادونمود خوبی و پاکی را؟مگر می شود سعید,این انسان شریف و دوست داشتنی رابه چیزی متهم کرد؟چگونه باور کنیم که پیمان و مجید و ویکتوریا و روزبه دربندند؟انسان های شریفی که دریا بهجرعه ای که آنان از چاه نوشیده اند حسادت می کند !مهدی عزیزم,بهرنگ نازنینم,میلادوهادی قهرمان,به جان عزیزتان که تا آخرین نفس در راهآرمان هایمان مبارزه خواهیم کردوتا آزادی تک تک تان از پا نخواهیم نشست.سعید جان,رفیق انسان دوست ونازنینم ! به جان عزیزت که اگرتارمویی از سر توودیگریاراندربندمان کم شود,زندگیشان را جهنم خواهیم کرد!پیمان عزیزم با تو پیمان میبندیم که جانمان را آتش کنیم و آتش به جانشان اندازیم !بهروز!مرتضی چه خوب خطابت کرده بود: "ستاره ی پرفروغ آسمان اوین".رفیق قهرمانم!مطمئن باش که هستی مان را به تمامی فدای راه سرخت خواهیم کرد.ستارگان پرفروغ آسمان اوین !شمایان سرهای هیولای آزادی و برابری هستید ! هیولای تعهدوانسان دوستی.ای کاش این هیولاازین سرها هزار داشت!هزاران می داشت!چشمانتان را می بوسم و کلاهم را به احترامتان بر می دارم!زنده باد آزادی و برابریزنده باد رفقای قهرمان در بندمان مصی شیروانی/تهران30آذر86

20 Aralık 2007 Perşembe

مرتضی اصلاحچی




برای بهروز ستاره پر فروغ اوین
از سفر برگشته بودی خسته تن،افسرده دل، دلبسته جان خویش را با مردم آزرده از رنج زمانه
از سفر برگشته بودی با غم بسیار از دردی که در جانت می کشد هردم زبانه
از سفر برگشته بودی لیک خنده جاودان نگاهت باز بساط اضطراب را از دلم برچید و با خود برد
از سفر برگشته بودی و من در نگاهت نخواندم که شاید عزم سفری دیگر باز در سرت هست
و شاید تو خواندی در سرم عزم سفری که هنوز خاک سنگین راهش بر تنم هست
سفری که نیست میلی بدان در من ، نه در تو
و نه در آنانی که پیشتر از تو راهی این سفر دور اما نزدیک شدند.
خوشحالم که پیش از سفرت املتی خوردیم با طعم دوسیب
عطر خوانسار، دود سیگار.
از سفر برگشته بودی و نه من می دانستم که باز آهنگی دگر می خوانی نه تو
اگرچه چاوشی از صبح داشت می خواند.
از سفر برگشتی و رخت سفر از تن به در ناکرده باز رفتی
سفر،رفتی سفر
سفری به کوهپایه های البرز
نزدیک درکه
منطقه اوین

مطلبی از یکی از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب



دانشجویان گول نمی خورند، خودتان را گول نزنید !
محمدی رييس کميته روابط خارجی کميسيون امنيت ملی و سیاست خارجی مجلس شورای اسلامی در مصاحبه خود با رادیو فردا علت بازداشت گسترده دانشجویان را این گونه بیان کرده که: " امسال دانشجويان در طرح ديدگاه ها و تجمعی که داشتند ظاهرا مجوزی نداشتند و در تجمع هم يکسری درگيری ها و برخورد خشونت آميزی بين خودشان اتفاق افتاده بود." طرح دیدگاه و برگزاری تجمعات فاقد مجوز در دانشگاه سابقه ای طولانی دارد و در چند سال اخیر دانشگاه به ندرت شاهد تجمعی با مجوز بوده.چگونه است امسال که بنا بود دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب مراسم 16 آذر را در دانشگاه مستقلاً و با شعار ایستادن در مقابل سرکوب داخلی و حمله خارجی و پیوند جنبش های اجتماعی (جنبش کارگری ،جنبش زنان و جنبش دانشجویی)و... برگزار کنند ، شاهد بازداشتی بدین گستردگی بودیم؟ قریب 10 تن از دانشجویان پیش از مراسم بازداشت شده بودند و در طول برگزاری مراسم هیچ گونه درگیری ای بین دانشجویان رخ نداده بود. دستگیری های پیش از مراسم با این توضیح که" در آن تجمع درگيری و اختلاف بين خود دانشجويان اتفاق می افتد" چگونه توجیه پذیر است؟در مورد انعکاس اخبار مربوط به تجمع و بازداشت ها همانگونه که پیش از این گفتیم بدنبال تظاهرات موفقیت آمیز ما دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب در دانشگاه تهران ارگان های خبررسانی حکومت به تحریف این تجمع پرداخته اند.با وجود این که رسانه های مربوط به دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب در سراسر کشور، رسانه های خارجی، بنیادهای حقوق بشر و ... همگی دست به انتشار اخبار مربوط به دستگیری بیش از ۳۰ نفر از دانشجویان چپ گرای دانشگاه های ایران زده اند، با این حال رسانه های وابسته به جمهوری اسلامی از جمله خبرگزاری فارس، کیهان، خبرنامه امیرکبیر و ... از درج هرگونه خبر در مورد دستگیری های گسترده ی اخیر سر باز زده و خبر مربوط به مراسم ۱۶ آذر در دانشگاه تهران را در سانسور مطلق خبری نگه داشته اند. برخی از این رسانه ها با دادن کدهای امنیتی به حاکمیت قصد دارند آخرین ریشه های آزادی خواهی و برابری طلبی را بخشکانند. از جمله روزنامه ی کیهان چاپ امروز (چهارشنبه) با مرتبط دانستن طیف چپ به آمریکا و اسرائیل، اخبار کاملاْ مشوش و مغالطه آمیزی ارائه دهد.ظاهراْ طبق دستور کتبی وزارت اطلاعات به همه ی رسانه ها، خبرگزاری ها از درج هرگونه خبر در مورد دستگیری های اخیر و مراسم ۱۶ آذر منع شده اند.تعداد دانشجویان بازداشت شده نیز که هم اکنون حدود 42 نفر است به گفته ی این شخص 30 تا 34 نفر ذکر شده.اخبار موثقی در مورد شکنجه ی دانشجویان در مازندران در دست می باشد.اینکه در صحبت های محمدی آمده که " هم به لحاظ اعتقادی و به هم به لحاظ قانونی هر نوع شکنجه مردود است و ما به عنوان نمايندگانی که در کميسيون امنيت ملی ناظر بر دستگاه های اجرايی هستيم مسايل را دقيقا بررسی می کنيم" در مورد اینان بیشتر به شوخی تلخی می ماند.چگونه ممکن است رفتاری عاری ازهرگونه آزار و اذیت ( و هم شکنجه) به خودکشی یک دانشجوی بازداشتی و فعال سیاسی بیانجامد؟در مورد اینکه محمدی میگوید "هستند عناصری در ميان دانشجويان که بخواهند تحريکاتی را انجام دهند و فکر کنند که اين تحريکات اتفاق افتاده ودرگيری هم رخ داده اما آن ها شناسايی نمی شوند خب ممکن است که بعد از اينکه شناسايی شدند خارج از دانشگاه يا منزلشان هم مورد سئوال قرار بگيرند يا از ان ها خواست شود که به مراجع قانونی مراجعه بکنند و بررسی شود. " باید گفت که مورد سؤال قرار دادن با بازجویی های طولانی مدت همراه با بی خوابی و... و در خواست مراجعه با دستگیری در داخل دانشگاه که امری به واقع کم سابقه است و هر جای دیگر متفاوت است.در مورد مصاحبه با رسانه های خارجی ، اینکه این مسأله صرفاً منع اخلاقی و روحی دارد طبعاً نباید سبب شود که این مورد در موارد اتهام اشخاصی که با این رسانه ها گفت و گو کرده اند درج شود.که شاهد این امر نیز بوده و هستیم.آقای محمدی !شاید بتوانید خودتان را گول بزنید. اما مطمئن باشید دیگر حنایتان رنگی ندارد. شکنجه و اعترافات زیر شکنجه، پرونده سازی های خیالی، ربودن در خیابان، و هزار یک کار امنیتی شما دیگر برای این مردم تازگی ندارد. هنوز مردم آگاه ایران خاطرات ننگین دهه شصت و نسل کشی و پدید آوردن خاوران ها را از یاد نبرده اند. دیگر این ژست های شما برای رسانه ای که به جای پخش حقیقت و خبر خودکشی یکی از دانشجویان مصاحبه با شما را پخش می کند ( رادیو فردا) و سیاست های امپریالیستی آمریکا را پیش می برد، هنری نیست که به آن ببالید. مچ شما پیش همه دانشجویان باز است و همه سناریوی از پیش نوشته شما را بهتر از خودتان بلد هستند !پرواضح است که این بازداشتهای گسترده صرفاً برای برگزاری تجمعی فاقد مجوز و ... نبوده است.برای خیالی باطل در جهت جلوگیری از پژواک فریاد آزادی خواهی و برابری طلبی در دانشگاه بوده که با طنینی صد چندان در دانشگاههای سراسر کشور روبرو شد.برای ممانعت از هرگونه اعتراض و نه تحریک بلکه تحرک دانشجوبان بوده. اعتراض نسبت به مسايلی که هر روزه گریبانگیر کل جامعه و بالطبع دانشجویان که جدای از جامعه نیستند میشود و نیز مسایلی که دانشجویان بطور اخص با آن درگیرند .اما جنبش دانشجویی نشان داد که علی رغم همه ی این سرکوب ها از پای نمی نشیند وبا تمام توان خود برای آزادی رفقای در بند می کوشد. و قاطع تر از همیشه در راه تحقق آزادی و برابری گام برمیدارد.زنده باد آزادی و برابرییکی از دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب

16 Aralık 2007 Pazar

پیام دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب به مردم آزاده در سراسر جهان


مردم آزاده در سراسر جهان!از طرف همه دانشجویان ایران از تلاش گسترده شما در انعکاس خبر دستگیری یاران ما و اعتراضتان به حکومت ایران در این رابطه تشکر میکنیم. جنبش آزادیخواهی و برابری طلبی در ایران این حمایت گسترده شما را فراموش نخواهد کرد.دانشجویان آزادیخواه در ایران امروزه در نبردی سنگین با رژیم اسلامی قرار دارند. خواسته های ما که چیزی بیشتر از خواست انسان های آزاده در ایران نیست٬ از طرف دستگاه های امنیتی حکومت "اقدام علیه امنیت ملی" قلمداد شده است. تعداد زیادی از یاران ما را در زندان های مختلف کشور حبس کرده اند و زیر شکنجه قرار داده اند. هر روز به بهانه ای لیست اتهامات ما را طولانی تر میکنند و قصد دارند که مبارزه ما را عقب برانند.ما دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب اما طی همین دو هفته گذشته نشان دادیم که نه تنها از خواسته های انسانی مان دست نمیکشیم٬ بلکه با سازمان دادن اعتراضی بزرگ در ابعاد کل ایران تا آزادی فوری همه دستگیر شدگان ازپای نخواهیم نشست. ما هنوز در ابتدای مبارزه خود هستیم٬ یاران ما هنوز در بند هستند و تا آزادی کامل همه آن ها به حمایت های بیشتر شما٬ کارگران٬ کارمندان٬ دانشجویان ٬ زنان و همه اقشار جامعه نیازمندیم. فراخوان ما به شما٬ شدت بخشیدن به تلاشتان در حمایت از دانشجویان آزادیخواه در ایران است!ما هنوز در ابتدای کار خود هستیم. آزادی حق ماست! برابری حق ماست! مخالفت با فضای جنگی حق ماست! نه گفتن به جنگ٬ حق ماست! زندگی انسانی حق ماست! تحصیل در دانشگاه و نه پادگان هایی که به آن نام دانشگاه نهاده اند٬ حق ماست! آزادی فوری و بیقید و شرط همه دستگیر شدگان٬ حق و رای ماست!در این مبارزه به حمایت های بیشتر شما نیازمندیم. پرچم دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب پرچم انسانیت در ایران است! در برافراشته نگاه داشتن این پرچم مارا یاری دهید! در رها کردن یارانمان از بند مارا یاری دهید!اعتراضات دانشجویان در تمام دانشگاه های ایران تا آزادی همه یاران دربند٬ با قوت ادامه خواهد داشت!دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب٢٥ آذر ١٣٨٦

15 Aralık 2007 Cumartesi

مرگ سیاست در جهان ما: نئولیبرالیسم و بنیادگرایی درمقام قاعدۀ کلی و استثنای جزئی‏


همۀ ما این واقعیت را به نحوی صریح یا ضمنی درک مي‌کنیم که جهان در سه دهۀ گذشته، یعنی از عهد تاچر و ریگان تا به امروز، با جهان قبل از آن تفاوت بسیار دارد. اما این تفاوت به‌راستی چیست؟
دو هفته پیش، سیزده آبان 1386، مصادف با بیست و هشتمین سالگرد واقعۀ تسخیر سفارت آمریکا در ایران بود. صرف‌نظر از همۀ بحثها درمورد دلایل و پیامدهای این واقعه، اصل خود ماجرا چه بود؟ حدود سیصد الی چهارصد دانشجوی مذهبیِ ایرانی سفارت آمریکا را اشغال کردند و بیش از پنجاه دیپلمات آمریکایی را، با تائید و حمایت حکومت ایران،به مدت 444 روز گروگان گرفتند. حمله نظامی آمریکا به طبس، و حتی تا حدودی حملهٌ صدام به ایران، نتیجهٌ همین واقعه و تداوم خصومت میان دو دولت بود. اما نکته مهم از منظر بحث ما این واقعیت است که در تمام طول این بحران، هیچکس نه در اروپا و نه حتی در خود آمریکا گروگان‌گیری را به عنوان شکلی از تروریسم و دشمنی با جهان متمدن و ارزش‌های بشری محکوم نکرد.
ولی همۀ ما می‌دانیم که در جهان امروز اگر یک توریست آمریکایی، به ویژه در یکی از کشورهای خاورمیانه، فقط به مدت چند ساعت و به دلایلی کاملاً غیرسیاسی از سوی شخص یا اشخاصی گروگان گرفته شود یا به شکلی تصادفی زخمی شود، ما به سرعت با بحرانی بین‌المللی مواجه می شویم و دولت آمریکا و دولت‌های اروپایی همراه با همۀ رسانه‌های جهان متمدن این واقعه را به عنوان تروریسم محکوم کرده و حتی از تروریست نامیدن دولت و کشور مربوطه خودداری نخواهند کرد. چنین سناریویی آنقدر محتمل است که به تازگی حتی فیلمی بر اساس آن ساخته شده است: بابل ساختۀ آلخاندرو گونزالس ایناریتو. این مثال برای درک تفاوت فوق گویاست ولی اجازه دهید برای روشن تر شدن مسئله دست به یک مقایسۀ تاریخی دیگر نیز بزنیم.
در سسال 1992 مردمان اروپا دیگر نمی‌توانستند این واقعیت را کتمان کنند که در دل این قاره، یعنی در کشور یوگوسلاوی، صرب‌ها دست اندرکار پاک‌سازی قومی و نسل‌کشی کروات‌ها و مسلمانان بوسنی بودند. پس از مدتی حیرت و انفعال و محکوم‌کردن‌های لفظی و ژست‌های ژورنالیستی و انسان‌گرایانه، نظیر سفر میتران به سارایه‌وو، در نهایت کار به دخالت آمریکا و ناتو و بمباران بلگراد و دیگر شهرهای صربستان کشید. جنگ ناتو با دولت صربستان ظاهراً اقدامی انسان‌دوستانه برای حفظ صلح و نجات جان بی‌گناهان بود، نه جزئی از سیاست دخالت‌جویانه و جنگ‌طلبانۀ آمریکا. اما این ظاهر فریبنده زمانی رسوا می شود که به یاد آوریم تقریباً در همان زمان(1993)نیروهای روسی در چچن مشغول تخریب سیستماتیک گروزنی و قتل عام مسلمانان بودند. اما در آمریکا و اروپا (و حتی ایران) هیچ‌کس رسماً این جنگ را محکوم نکرد، بلکه برعکس از آن به عنوان مقابلۀ دولت دمکراتیک روسیه با تروریسم حمایت شد. حتی فکر بمباران موسکو برای نجات چچن‌ها نیز به ذهن هیچکس خطور نکرد، و تا به امروز نیز حتی یک تصویر رسانه ای یا ماهواره ای از گروزنی ویران شده به هیچ جا مخابره نشده است.
حال از جنگ بوسنی 56سال به عقب بازگردیم. در پی کودتای فاشیستی ژنرال فرانکو،جنگ داخلی اسپانیا در سال 1936 آغاز شد. آلمان و ایتالیای فاشیست حامی فرانکو بودند، انگلستان و فرانسه دمکرات بی‌طرف ماندند، و شوروی نیز طبق معمول بر اساس منافع خود،حزب کمونیست اسپانیا را به ابزاری صرف بدل کرد. اما برای ما نکتۀ اساسی همان واکنش مردمان و نیروهای مترقی آن زمان اروپاست: هزاران نفر داوطلبانه برای نجات جمهوری به اسپانیا رفتند و بریگاد بین الملل را تشکیل دادند. تقرباً همۀ متفکران،روشنفکران،هنرمندان و نویسندگان اروپایی و آمریکایی آن زمان از جمهوری حمایت کردند و بسیاری از آنها به بریگاد بین الملل پیوستند: کسانی چون ارنست همینگوی،آرتور کویسلر،آندره مالرو و...پا به پای هنرمندان و روشنفکران اسپانیایی نظیر لورکا،خیمه نز،و بونوئل برای حفظ جمهوری مبارزه کردند.
اما جالب توجه آن است که 56 سال بعد،به هنگام قتل عام مردم بوسنی توسط ملّی‌گرایان افراطی و فاشیست‌های صرب حتی فکر چنین کاری به ذهن هیچ اروپایی‌اي خطور نمی‌کند و احتمالاً اگر کسی هم چنین ایده‌ای را طرح می‌کرد به عنوان دیوانه،تروریست،جنگ طلب،یا مخالفِ حقوق بشر و صلح جهانی مضحکۀ خاص و عام می‌شد. البته دولت‌ها و قدرت‌های جهانی طبق معمول آماده بودند تا گروه‌های نظامی و کوماندوهای خود را برای کسب نفوذ و منفعت به منطقه بفرستند، اما تا آنجا که به کنش سیاسی مردمان و روشنفکران جهان مربوط می‌شد، حاصل کار طبق روال زمانۀ پست‌مدرن ما چیزی نبود مگر چند اقدام فرهنگی: اجرای نمایش در انتظار گودو توسط سوزان سونتاگ در سارایه‌وو، ساخت چند فیلم مستند دربارۀ وضعیت کودکان جنگ، و یا فیلم شاعرانه-عاشقانۀ ابراهیم حاتمی‌کیا در مورد جنگ بوسنی.
حال می توان دریافت که فرق جهان ما با جهان قبل از 1984 به‌راستی چیست. تا آنجا که به کشتار و ستم و فقر و فاجعه مربوط است، اگر به کل جهان بنگریم وضع ما هیچ فرقی با دوره‌های قبلی ندارد. و تا آنجا که به جهان اول و کشورهای پیشرفته مربوط می‌شود، برخلاف همۀ داد و هوارها در مورد دمکراسی و حقوق بشر، روشن است که بواسطۀ سیاست‌زدایی و بی‌اعتنایی فرهنگ‌مآبانۀ مردم، نقش مردم در تعیین سرنوشت خویش(یعنی همان مردم سالاری) به مراتب کم‌رنگتر گشته و در این دورۀ به اصطلاح"جنگ علیه ترور" حتی حقوق فردی اتباع آمریکا، انگلستان، و... هر روز محدودتر می شود. در واقع به جراُت می‌توان گفت یگانه چیزی كه در این دوره بی هیچ شک و شبهه‌ای رشد کرده، همان سرمایه‌داری هار و ایدئولوژی نئولیبرالیسم است: مصرف‌گرایی افسارگسیخته، رقابت خشن، خصوصی‌کردن یا برداشتن همۀ قیود و مقررات از بازار، نابودی سندیکا‌ها و تبدیل بیکاری به کابوسی همگانی،گسترش فساد و مافیایی‌شدن اقتصاد، ترکتازی شرکت‌های چندملیتی،انتقال صنایع کاربر و آلوده‌ساز به جهان سوم، استثمار زنان و کودکان در کارخانه‌های آلوده،گسترش فزایندۀ تخريب محیط زیست، و سلطۀ تقریباً مطلق اخلاق بیزينس و سود و تبلیغات در همه جا. بنابراین می‌بینیم اگر این دو سویه، یعنی سیاست‌زدایی و گسترش سرمایه‌داری هار، را با هم ترکیب کنیم، نتیجۀ نهایی به قول آلن بدیو چیزی نیست مگر "پارلمانتاریسم کاپیتالیستی" یا حکومت مطلق گروه‌های نخبه سیاسی،اقتصادی،و فرهنگی.
حال باید ساختار سیاسی این "جهان شجاع نو" را بررسی کنیم. در طول جنگ سرد به مدت حدود 50 سال رقابت میان دو اردوگاه و دو ابر‌قدرت مانع از آن بود تا نظام جهانی به مثابه یک کل شکل بگیرد. نه بین‌الملل سوم لنین و نه جامعه ملل ویلسن هیچ یک نتوانستند کلی يا جهانی شوند. تدام نزاع میان دو دولت آمریکا و شوروی به معنی تداوم سلطۀ الگوی اشمیتیِ دوست-دشمن بر سیاست بود. اما حتی در این شرایط نیز سازمان‌ها و نهادهای بی‌طرف نظیر صلیب سرخ می‌توانستند همچون گذشته میان دولت‌ها میانجی‌گری کنند، چانه‌زنی بر سر منافع را جانشین جنگ سازند و حتی شرایط جنگی را تابع قوانین و مقرراتی خاص، مثلاً قرارداد ژنو، سازند. ولی امروزه وضع به کلی متفاوت است. ساختار نظام جهانی اکنون کلیتی است مبتنی بر یک استثناء. قواعد حاکم بر این کلیت یک‌دست و جهانی‌اند: بازار آزاد، دمکراسی و حقوق بشر. اما این کلیت که تحت عنوان جهان آزاد یا تمدن بشری ستایش می شود، نیازمند استثنایی بیرونی است تا به یاری آن قواعد خود را برسازد و گسترش بخشد. اگر نام این کلیت نئولیبرالیسم باشد که هست، نام آن استثنای برسازنده نیز بی شک بنیادگرایی اسلامی است. امروزه به عوض نبرد دو اردوگاه شرق و غربْ یگانه شکاف یا انتخاب "سیاسی" شکاف میان نئولیبرالیسم در مقام تجلی آزادی و عقل و تمدن و بنیادگرایی اسلامی در مقام نمایندۀ توحش غیر انسانی و دشمنی با اصل تمدن بشری است. در چنین جهانی دیگر جایی برای کنش و تفکر سیاسی باقی نمی ماند و همه چیز در انتخابی ساده، مطلق و پرهیزناپذیر میان بوش و بن لادن خلاصه می شود. همان طور که اسلاوُی ژیژک نشان داده، در چنین جهانی حتی سازمانها و نهادهای غیر سیاسی و ظاهراً بی‌طرف همچون صلیب سرخ ، پزشکان بی‌مرز یا انواع گروه های مدافع حقوق بشر نیز دیگر نمی توانند در شکاف میان این دو نیرو پا بر جا بمانند و ضرورتاً در یک طرف نزاع حل و ادغام می شوند.
در افغانستان به هنگام حملۀ آمریکا، همان هواپیماهایی که یک روز شهرها و روستاها را بمباران می‌کردند، روز بعد برای قربانیان جنگ بسته‌های غذا و دارو پرتاب می کردند. در عراق و دارفور نیز صلیب سرخ و سازمانهای ارائه‌دهندۀ کمک‌های انسان‌دوستانه خودْ به لحاظ سازمانی جزئی از ارتش آمریکا یا نیزوهای نظامی سازمان ملل‌اند. زیرا این حقیقتی روشن است که نمی توان با دشمنان بشریت، که عملاً فرقی با بیگانگان فضایی ندارند، مذاکره کرد یا به توافق رسید. بعلاوه، حتی ارائه خدمات انسانی به قربانیان نیز عملاً نیازمند امنیتی است که فقط نیروهای نظامی دولت‌های قدرتمندی چون آمریکا و انگلستان می‌توانند به وجود آورند. پس با توجه به ماهیت و عملکرد دو طرف نزاع روشن است که صلیب سرخ دیگر نه یک داور بی طرف بلکه جزئی از سپاه تمدن بشری است. در چنین شرایطی است که دولت آمریکا می تواند، مستقل از اهداف و هویت امثال بوش و چنی، در مقام حاکم نظام جهانی با اعلام شرایط استثنایی و تحمیل پارادایم امنیتی بر جهان، به حملۀ پیش‌دستانه، دخالت نظامی و تسخیر یک‌جانبۀ کشورهای دیگر،دستگیری "تروریست‌ها" در هر جا و فرستادنشان به زندانی به نام گوانتانامو که تابع هیچ قانونی نیست، تعلیق همۀ قوانین ملی و بین المللی، و اِعمال آشکار شکنجه دست یازد.
البته این فقط یک طرف قضیه است. در طرف دیگر یعنی استثنای بنیادگرا، که خودْ محصول نظام جهانی و به‌نحوی متناقض هم‌زمان درون و بیرون آن است، نیز با همین "منطق" روبه‌روایم. در زمانۀ ما تقریباً همگان، از آدم‌کش‌ها گرفته تا روسای جمهور، عاشق معنویت و مدعی ارتباط مستقیم با ملکوت الوهی‌اند. بنیادگرایان اسلامی نیز به رغم همۀ دعاوی‌شان فاقد ایمان‌اند و به همین دلیل نمی‌توانند در محیطی غیر اسلامی مسلمان باقی بمانند. برای آنها ایمان در حکم نوعی دانش یا معرفت عینی است و نه نوعی انتخاب سوبژکتیو. در نتیجه آنها نیز به عنوان «کسی که می داند» به خود حق می‌دهند همه قواعد را زیر پا نهند. جوهر ایدئولوژی آنها چیزی نیست مگر نیهیلیسم پست‌مدرن (بی‌جهت نیست که اکثر عوامل القاعده از اقلیت‌های مسلمان کشورهای غربی‌اند که هر یک سه یا چهار زبان میدانند و دلیل کینه‌توزی‌شان هم گیرافتادن در شکاف‌های تکثر فرهنگی جامعه غربی و واکنش بدان در هیات خواستِ سلطۀ همه جانبۀ یک فرهنگ است.
افرادی چون بن‌لادن شیفته تکنولوژی جدید به‌ویژه محصولات نظامی آن هستند و با سرمایه‌داری هار نیز ذاتا مخالفتی ندارند. آنها صرفا خواهان آن‌اند تا با تشکیل حکومت خلافت اسلامی نقش فعلی آمریکا را برعهده گیرند و در مقام ابرقدرت جهان را اداره کنند. پس می‌بینیم که در هر دو سو با شکلی از محافظه‌کاری، همراه با سیاست‌زدایی، سرمایه‌داری هار و فرهنگ‌گرایی پست‌مدرنیستی روبه‌روایم. هر دو طرف در جهت رسیدن به اهداف خود سراپا ابزاری عمل کرده و حاظراند دموکراسی و آزادی فردی یا عدالت و دفاع از ستمدیدگان را به راحتی قربانی کنند. ترکیب این کل و استثنای برسازندۀ آن، یعنی تبدیل‌شدن نئولیبرالیسم به کلیت حاکم بر جهان به یاری استثناء بنیادگرایی، نمونۀ واضحی از عملکرد منطق استثنا است، منطقی که بر اساس آن یک کل با بیرون‌گذاشتن یک استثنا و در همان حال ادغام‌کردن و ساختن آن از درون، خود را تمامیت می‌بخشد. این منطق و پیامدهای حاصل از آن در واقع بیان ساختاری همان توصیفی از جهان امروز و فرق آن با جهان قبلی‌اند که در فوق بدان اشاره کردیم. روشن است در چنین جهانی که دیگر جایی برای هیچ نوع مبارزۀ حقیقتاً سیاسی وجود ندارد سخن راندن از تشکیل بریگاد بین‌الملل نوعی جنون محسوب می شود. در واقع در این جهان همه چیز در انتخاب میان خوردن مک دونالد همراه با انبوه مردمان بی‌اعتنا، خنثی و خودشیفته یا بمب‌گذاری انتحاری و کشتن خود همراه با انبوهی از زنان و کودکان بی‌گناه خلاصه می شود.
اما همین درک از منطق استثنا و وحدت بنیانی نئولیبرالیسم و بنیادگرایی، راه حل مقابله با وضع موجود و احیای کنش-تفکر سیاسی را به ما نشان می دهد. به عوض تایید شکاف میان کل و جزء استثنایی‌اش، یا ایستادن در این شکاف و نهایتا له‌شدن یا جذب‌شدن در یک طرف، باید به شیوه‌ای دقیقا هگلی این شکاف را به درون هر دو قطب موجود سرایت داد، دو قطبی که هر دو از ادامه شرایط موجود، یعنی تداوم حالت نه صلح و نه جنگ و استراتژی «جنگ علیه ترور» به نهایت سود می‌برند و بنیادهای محافظه‌کاری خویش را مستحکم می‌کنند. اما حوادث اخیر در مرز ترکیه و عراق نشان‌گر همین درونی‌شدن شکاف و در نتیجه دروغین‌بودن انسجام کلیت نئولیبرالی موجود است. این فقط دولت آمریکا نیست که می‌تواند در مقام نمایندۀ تمدن بشری دشمنان و مخالفان خویش را ذیل واژۀ مبهم و گل و گشاد تروریسم طبقه‌بندی کند و به خود حق دهد تا برای مقابله با دشمنان بشریت همۀ قواعد را زیر پا بگذارد. اکنون دولت ترکیه نیز دقیقا با هین واژه‌ها و مفاهیم از حمله پیش‌دستانه به تروریست‌های پ.ک.ک و تسخیر شمال عراق سخن می گوید (و بدین‌سان است که اسطورۀ ناممکن‌بودن جنگ میان دولت‌های دموکراتیک و هم‌پیمان با آمریکا ویران می‌شود). به همین ترتیب قدم بعدی نیز منطقا چیزی نیست جز ایجاد شکاف در استثنای برسازندۀ کلیت، یعنی ایجاد یک جبهه یا گفتار سیاسی رادیکال، حقیقت‌جو، آزادی‌خواه و عدالت‌طلب که همۀ نقاب‌های انسان‌گرایی اخلاقی و بی‌طرفی را کنار می‌زند و حقیقت را در مورد نظم نوین جهانی و هژمونی نئولیبرالیسم و تمامی فقر و جنگ و جنایت و ستم ناشی از آن بر زبان می آورد، و در همان حال نیز کینه‌توزی نیهیلیستی و سراپا ارتجاعی و محافظه‌کارانۀ بنیادگرایی اسلامی و نقش اساسی آن در تحکیم سرمایه‌داری هار و کلیت نئولیبرالیستی افشا می کند. امروزه در شرایط انفعال حاکم بر جهان و دروغ‌ها و ابهامِ ساختۀ رسانه‌ها، در شرایطی که در همه‌جا انتخابی غیر از گزینش بوش یا بن‌لادن غیرممکن به نظر می‌رسد احیای کنش و تفکر سیاسی رادیکالی که، برای مثال، بتواند در عین مخالفت با حزب‌الله و حماس از حقوق فلسطینیان در برابر تجاوز و ستم اسرائیل دفاع کند، یا همۀ طرف‌های جنگ‌طلب در خاورمیانه را رسوا سازد و راهی به بیرون از بحرانی بجوید که محافظه‌کاران حاکم بر آمریکا و ایران از تداومش سود می‌برند، آری امروزه گزینش چنین سیاستی نه فقط برای ما بلکه برای سرنوشت همۀ جهان ضروری و حیاتی است.
مراد فرهادپور

كارگران، نمايندۀ شكاف توسعه/عدالت

در باب همدستي راست دولتي و نئوليبراليسم وطني
از پي روي‌ كار آمدن دولت نهم، همواره اين نقِ ممتدِ نئوليبرالهاي رانده‌شده را شنيده‌ايم كه دولت احمدي‌نژاد توسعه را با گرايش‌ ِ عدالت‌خواهانه‌اش به تأخير انداخته است، چرا كه سدّ راه آزاديها و حقوق مدني و سياسي شده است،‌ اين نيز از آنروست كه اين دولت طيبه با حقوق بشر سر ناسازگاري دارد. البته بي‌شك آنچه اول از همه در تحليل ليبرالها برجسته مي‌شود، اندك خصايل فرميك ضدّ سرمايه جهاني نزد گفتار دولتي حاكم است؛ در پيچشي ايدئولوژيك، همراهي تام‌و‌تمام با گفتار سرمايه جهاني اينهمانِ حقوق بشر و دموكراسي‌خواهي جار زده مي‌شود. اين گفتار اصلاح‌طلبانه كه به‌ظاهر تفاوتهاي اساسي با گفتار پوپوليستي حاكم دارد، در يك نكته اشتراكي بنيادين دارد: هردو گفتارهاي دفاع از سخنِ سرمايه‌دارانه‌اند؛ يكي نهان و يكي عيان. اين نوشتار مي‌كوشد از دريچه شكاف عدالت/ توسعه اين نكته را پي بگيرد. از دريچه رويكردي كه اين هردو گرايش به حقوق كارگران دارند.
1- ديربازي است كه پيشاروي جنبشها و برنامه‌‌عملهاي گروه‌ها و سازمانهاي سياسي و اجتماعي ميهن ما يك دوتايي گشوده است: دوتايي ِ توسعه/عدالت. اين دوتايي البته، از پي سربركردن جنبشهاي استقلا‌‌ل‌طلبانه جهان‌سو‌ميها عليه امپرياليسم و نئواستعمارگري، دغدغه كنش- تفكر بسياري ديگر از خلقهاي پيكارجوي جهان هم بوده است؛ مثلاً مباحثات فراوان انقلابيون ِ(چه‌بسا به‌قدرت‌رسيده‌ي ِ)آفريقا بر سر حق توسعه(1) و تقدم آن بر آزادي و توزيع عادلانه قدرت و ثروت. در اينجا هم، چندسالي در جامه بحث بر سر عدالت يا توسعه(دولت هاشمي) يا توسعه سياسي يا اقتصادي(عصر اصلاحات دولتي)، دم‌دستي‌ترين نمونه‌هاي تجلي اين دوتايي را ديده‌ايم.
مي‌توان‌ و بايد بر اين نكته تأكيد گذاشت كه شكاف در اين دوتايي نه ناشي از نوعِ نگاه ما، كه برآمده‌از تناقض در دل واقعيت اجتماعي است و اتفاقاً تحليلها و ديدگاه‌هاي ما هم بخشي از اين واقعيت متناقض‌اند. نمي‌توان در مقام تحليل به اين نكته افتخار كرد كه فلان ديدگاه يا بهمان نظريه را كه ما براي خويش برگزيده‌ايم، توانسته است درنهايت مهارت در دستگاهي جامع و مانع، تكليف نسبت ميان عدالت و توسعه را روشن كند. راستگرايان ايران سالهاست اين آدرس غلط را مي‌دهند كه با تمكين نهاد دولت به ارزش‌هاي دموكراتيك، ما پيشرفت مي‌كنيم. اين اسطوره نزد چپ سنتي ايران صورت ديگري داشت: زماني كه دست‌دردست ِ هم، ميهنمان آباد شود، آزادي و برابري راستين نيز به‌دست مي‌آيد(2). علي‌الخصوص زماني كه راسته ملي‌گراي آن، با اتكا بر ابژه ناموجود ِ «شكوه ايران»(3)، چنين وانمود مي‌كند كه مشي ‌سياسي-اجتماعيش(شامل ‌‌به‌روزترين انديشه‌هاي اقتصادي جهاني(زماني سوسياليسم و حالا، ليبراليسم) ، آزادي و دموكراسي)، همه گرفتاريها و معضلات ملت را رفع مي‌كند؛ به‌ويژه زماني‌كه با قلوبي مطمئن گواهي مي دهد كه ملي‌گرايي ِ جديدشان بي‌هيچ خلل و فرجي از پس ِ تكميل پروژه سوسياليسم شكست‌‌خورده قرن پيش برآمده است. برعكس، درستي و صداقت دستگاه تحليلي يا ديدگاه ما زماني روشن مي‌شود كه تناقضات و تعارضات واقعي در نسبت عدالت و توسعه را در خويش نمايان سازد؛ توسعه مقوله‌اي است مربوط به توليد و تقويت توان فرآوري كالا و خدمات در يك جامعه، حال آن‌كه عدالت، نهايتاً، از جنس توزيع است. توزيع به توليد ربطي ندارد. تحت مفهوم عدالت مي‌كوشيم توزيع توليدات را به‌سود گرايشي كه محق است، يكسره انساني سازيم. اين شكاف و تناقض را نمي‌توان با هيچ چسب تئوريكيْ از ميان برداشت.
2- كارگر و مفهومي كه اين نقش در فضاي نمادين سياسي و اجتماعي اشغال مي‌كند، بارزترين جايي است كه دغدغه عدالت و توسعه به ‌هم گره مي‌خورند و به‌نوعي تناقضِ اين دو را بازنمايي مي‌كند و بدين اعتبار، برمي‌سازد. كارگران و زحمتكشان از سويي كارگزار اصلي توليد وتوسعه توان مادي جامعه‌اند و از سوي ديگر، چه در درازناي تاريخ و چه اكنون (برخلاف پروپاگاندايي كه مي‌كوشد دنياي امروز را گل‌وبلبل نقش كند)، از‌ اين‌حيث‌كه برمبناي نقشي كه در توليد دارند، به حق‌شان نرسيده‌اند، محل نگراني براي عدالت و عدالت‌جويان بوده‌اند، حتا معنويت‌گراترين عدالت‌‌طلبان. دوتايي ِ عدالت و توسعه در نقش دوگانه كارگر در عرصه نمادين حك شده است.
حقوق بشر از جمله نهادهايي است كه برخلاف ترّهات نئوليبرالهاي وطني هيچ ربطي به توسعه ندارد. حقوق بشر نمي‌كوشد، زمينه‌اي انساني را آماده كند كه در آن توان و ذهنيت نيروي انساني جامعه در مرحله بعد براي توسعه و توليد آماده باشد، حقوق بشر فقط از توزيع قدرت و ثروت سخن مي‌گويد. صدالبته بديهي است كه سراسر حقوق بشر، حقوق زحمتكشان نيست و اين نهاد حقوقي-اجتماعي، به حق كارفرما، مالكان ابزار توليد و حتي حاكمان هم اشاره داشته است، اما اين بدان معنا نيست كه حقوق بشر زمينه توليد، توسعه و افزايش ثروت را فراهم مي‌سازد، حتا اگر پژوهشي جامعه‌شناختي نشان دهد كه جوامع حقوق بشري، راحت‌تر يا بيشتر توسعه يافته‌اند.
حقوق كار يكي از مهم‌ترين و قديمي‌ترين حوزه‌هاي حقوق بشر است. بخشي از آن، حقوق كارگران را برمي‌شمرد و در همان‌جا، حقوق كارفرمايان را. اين بخش از حقوق بشر هم صرفاً دغدغه‌اش توزيع عادلانه است و نه توليد بيشتر يا مناسب‌تر(توسعه)، حتي اگر توسعه را «توسعه‌ انساني» هم بخوانيم، مشكلي حل نمي‌شود و آن بخش از حقوق كار كه به حق كارگر اختصاص دارد، همچنان با دغدغه توزيع و دستيابي كارگران به منابع ثروت و قدرت سروكار دارد: حقوق كار به كارگر حق اعتصاب نداده است كه چرخ كارخانه بهتر بچرخد، اين حق را داده تا چرخ كارخانه را بخواباند، به همين وضوح و با همين جانب‌داري.
گرايش حاكم بر سازوكارهاي دولتي «كار» در ايران، اما، مي‌كوشد اين گفتار دولتي و طبقاتي را جا بيندازند كه «ما در كنار كارگريم و همه‌باهم چرخ صنعت و توليد كشور را مي‌گردانيم و پيش مي‌بريم‌». در نگاه اين گرايش دولتي، آنچه اهميت و دارد و ارجح است، چرخيدن چرخ توليد در كشور است؛ در مقابل، هر جزئي از حقوق كارگران كه براي اين ميل دولتي مانعي پديد آورد، بايستي از سر راه حذف شود: سنديكا، حق اعتصاب يا حتي دستمزد و مطالبات مادي كارگران: حال يا با دور‌زدن اين موانع يا خرد‌كردن خشونت‌آميز ِ آن: مهروموم‌كردن، بازداشت‌كردن يا برهم‌زدن. گفتار راستگراي دولتي، حقوق كارگران را در انگاره جمعي توسعه و در تندباد شعارهاي «همه‌ با هم»محور، خفه مي‌كند. كارگران، حقوقي ندارند جز اجراي همان دستورهايي كه وزارت كار البته در كليشه «مصالح كارگران غيور و عزيز ميهن اسلامي»(فرمي به‌ظاهر غير سرمايه‌دارانه و ملي-اسلامي از مصادره حقوق كارگران به‌سود سرعت توليد و توسعه)صاذر مي‌كند. سوژه مصالح و حقوق كارگري در اين گفتار دولتي، حيواني است سياست‌زدوده كه چشم‌انتظار بُنهاي كارگري، آماده‌به‌يراق راهپيماييهاي ميليوني امّت ِ هميشه‌در‌صحنه است و نماينده‌اش را يك پدر مصلحت‌‌سنج(وزير كار) انتصاب مي‌كند. پوشش كل‌(Whole)گرايانه اين گفتار دولتي نبايد از اين نقد ماركسيستي مانع شود كه، توسعه و توليد ملي همواره متضمن سود صدچندان براي گروه و طبقه خاص است. البته اين توسعه‌گرايي دولتي، سعي مي‌كند شرقي و فراليبرالي جلوه كند. مثلاً نگاه كنيد به عنوان پرطمطراق مهرورزي براي مشي دولت راستگراي كنوني يا پيگيري پارادوكسيكال خصوصي‌سازي از خلال قانون- اجراي اصل ِ 44! ورنه نئوليبراليسم ضدّكارگري جهاني، درعوض مهرورزيدن، علناً به سودجويي فرامي‌‌خواندمان و به‌جاي اجراي ِ وارونه اصلي قانوني كه اتفاقاً بر ملي‌سازي و حتا دولتي‌شدن صنايع و منابع كلان ثروت جامعه تصريح دارد(اصل 44قانون اساسي)، با بلندگوي بانك جهاني، توصيه‌مان مي‌كند به زدودن كامل چنين قوانيني از نظام قانوني كشور.
همبسته اين گفتار دولتي، ليبرالهاي رفرميست جوان و سرافراز وطني، به‌نمايندگي از عصر ليبرالي ما، اما با صراحت، در بوقي شبيه به همين گفتار مي‌دمند. وقتي از حقوق بشر دركل و از حقوق كار به‌خصوص، حرف مي‌زنند، بشارت مي‌دهند كه با تحقق حقوق بشري ِ كار به توسعه و پيشرفتهايي مي‌رسيم كه جوامع سرمايه‌داري توسعه‌يافته رسيده‌اند. هم‌ازاين‌روست‌كه اقتصاددانان سينه‌چاك ِ آزادي تجارت و رقابت اقتصادي، كمتر حاضر مي‌شوند، به حركتها يا بيانيه‌هايي بپيوندند كه به حقوق و آزادي سياسي و مدني شهروند يا شهروندان خاصي مي‌پردازند؛ آزادي و حق بشر ابزاري است كه حتماً به توسعه و افزايش توليد مي‌انجامد. اين نتيجه خاص است كه در نظرشان محترم است.
البته ليبرالهاي رانده‌شده به‌طريقي معكوس نيز ايدئولوژي را بسط مي‌دهند: مي‌كوشند جا بيندازند كه راه راست و اصيل حقوق بشري كار از آزادسازي تجارت و تحقق اهداف توسعه مي‌گذرد. البته سالهاست در مباحثات جامعه‌شناسانه و اقتصادي نيروها و گرايشهاي مختلف جهان، از جمله بحثهاي مبنايي حقوق كار اين است كه «آيا در ازاي توسعه مي‌توان به سرنوشت دست‌اندركاران كنوني و بالفعل توسعه و آباداني(مثلاً و به‌ويژه كارگران) بي‌اعتنا بود يا نه؟» اما اين صرفاً يك جدل جهاني است كه در وسط آن نمي‌توان به‌نمايندگي از يك راه اصيل ِ بي‌طرف سخن گفت؛ گرايش نئوليبرالي مي‌كوشد، براساس منافع طبقاتي، در اين منازعه و جدل، دست ِ بالا را بگيرد و مهرش را بر آن بكوبد. اما صريحاً از اين تلاش ايدئولوژيك سخن نمي‌راند بلكه آن را در زرورق ِ خنثاي «رشد اقتصادي» مي‌پيچد. با اين تفاسير است كه نئوليبراليسم وطني، اصرار دارد، هر آنچه از امتيازات كارگري كه در نتيجه چنددهه پيكار نفس‌گير جنبش كارگري بر متون قانوني اين مملكت نقش بسته است، به‌نام منافع همگاني و خيروصلاح ِ آباداني ايران، پاك شود. البته اين گرايش طبقاتي تنها زيرفشار بدل‌شدن حقوق‌ بشر به سخني چيره در ادبيات سياسي و به‌ويژه به‌واسطه بيرون‌شدن از دايره قدرت و گشتن پي متحدان جديد است كه گه‌گاه به حقوق كار مي‌پردازد، اما به‌طور معين، از حق داشتن سنديكا يا اعتصاب‌كردن، اين استوانه احقاق حق كارگران، سخني به‌ميان نمي‌آيد. اعتصاب و تشكلهاي آزاد و مستقل، ابزار كارگران است در حفظ امكانات دروني حقوق كار براي سياسي‌وتنش‌مندساختن آن. اما تفسير برنامه‌ريزان و سياستمداران ليبرال، نماينده و در خدمت ِ اين گزاره است كه حقوق بشر غير سياسي است. زدودن سياست از حقوق بشر، حتي اگر صريحاً لو ندهد، در گام نخست مي‌كوشد سوژه حقوق بشر را غيرسياسي كند. سوژه حقوق بشر، به‌واسطه كنش سياسي است كه سوژه شده است و مخاطب حقوق بشر قرار مي‌گيرد. كارگر در نظرگاه سياست‌زدوده حقوق بشر اعتصاب مي‌كند تا راه ازپيش‌معين‌شده مذاكرات حقوق كار را طي كند و نهايتاً همه‌چيز ختم‌به‌خير شود؛ او نمي‌تواندونبايد براي هيچ‌چيز ِ ديگر اعتصاب كند.
هم راستگرايي ِ دولتي كنوني و هم ليبرالهاي بيرون‌از دولت، در زدودن سياست از پيكارهاي كارگري و اخته‌كردن حقوق كارگران زير لواي مصالح ملي يا رشدوتوسعه اقتصادي مشتركند؛ يكي به چاقوي سركوب و ديگري با پنبه آزادي اقتصادي. هردو اما علناً ترجيح مي‌دهند كه مناسبات كار هيچ قاعده‌اي نداشته باشد و كارگران مدعي حقوقي نباشند.
3- كنش-تفكر انتقادي نيز هرآينه مي‌تواند از همين منظر در اين سراشيب بغلتد كه حقوق كارگران منفعتي است گروهي كه به خطركردنش نمي‌ارزد. ولي در چنين فضايي كه گرايشهاي دولتي يا نئوليبرالي، (درعمل يا تئوري) به‌نام مصالح توسعه‌طلبانه و جمعي، با وارونه‌ساختن حقوق كارگران مي‌كوشند، آن‌را از پتانسيلهاي رهايي‌بخش و روح جانب‌دارانه‌اش تهي سازند و زهرش را بگيرند، شايسته است كه مدافعان و دغدغه‌مندان حقوق كارگران به كنشهاي سازمان‌مند و صريح‌تر براي دفاع از حق كارگران رو‌آورند. جاي نگراني نيست از اين‌كه اگر حقوق كار ذاتاً و به‌ويژه نزد گرايشهاي دولتي يا بازارگرا، به مشتي امتياز و دل‌ْ‌خوش‌كنك براي مهار مطالبات جنبش كارگري شبيه است‌: اتفاقاً به‌زبان هگل، گريبان حريف را بايستي درست در همان‌جايي چسبيد كه حضور دارد، نه آنجا كه غايب است و چيزي ارائه نمي‌دهد. اگر گفتارهاي مسلط ِ مذكور سعي دارند تفسيري كاريكاتور‌گونه، محافظه‌كارانه و ‌بي‌سرواشكم از حقوق كارگران در ايران امروز برسازند، خيالي نيست؛ بايد دست‌به‌كار شد و حقوق كارگران را با فرآيندهاي راديكالش پيوند زد، ورود مدافعان و فعالان كارگري به اين عرصه(و واننهادن آن براي تفاسير راستگرا)خودبه‌خود آن‌ را راديكال و فرارونده مي‌سازد. چه‌باك؛ اگر آن‌ها حقوق كارگران را به ابزاري براي منافع كلاني ديگر فرومي‌كاهند، ما آن‌را از قالب ِ بده‌بستان‌گونه‌اش فراتر مي‌بريم، به‌تعبيري، «حقوق كارگران از 2ريال اضافه‌حقوق است تا دخالت در تحولات اجتماعي». اگر توسعه‌گرايان دولتي و نئوليبرال مي‌كوشند با تراشيدن مقصدي خاص و طبقاتي براي پروژه حقوق كارگران، آن‌را از پويايي و امكانات ِ بالقوه‌اش خالي كنند، نبايد تصور كنيم حقوق كار تنها در آن‌چه آنان مي‌گويند يا تفسير مي‌كنند يا حتي نوشته شده است، محدود است؛ اين تصور پيشاپيش امكانات و احتمالات دروني ِ حقوق كارگري را ناديده مي‌انگارد.
توضيحات: ‌
1- يكي از بنيانهاي آنچه به نسل سوم حقوق بشر معروف شده است.
2- دميدن در تنور اين اسطوره خصوصاً همبسته است با سخن توسعه‌گرايي ِ چيره بر شوروي استالينيستي و پس از آن. مثلاً براي درك نفوذ اين نگرش در چپ ايران، نك، به‌ويژه به: «طبري، احسان/انقلاب اكتبر، سرآغاز يك انسانيت نوين(سخنراني افتتاحيه سمينار علمي انقلاب اكتبر و ايران)/در: مجموعه مقالات «انقلاب اكتبر و ايران» /چ2/بي‌جا/انتشارات حزب توده ايران/1354» و ساير مقالات اين مجموعه.
3- درباره اين ماخولياي جمعي رك به: «منطق ماخوليا: باستان‌گرایی، پسااستعمارگرایی و سينمای هنری ايران/‏مراد فرهادپور و مازیار اسلامی/آرشيو سايت رخداد».
روزبه کریمی
منبع:سایت رخدادhttp://www.rokhdaad.com/maghalat-d.php?id=204

سناريوى سياه، سناريوى سفيد


منصور حکمت : بحثى پيرامون روند اوضاع سياسى در ايران، مقاله زير فشرده مباحث و نکات مطرح شده توسط نويسنده در سمينار وسيع اوضاع سياسى ايران است که با شرکت کليه اعضاى کميته مرکزى و جمعى از کادرهاى حزب در آوريل ٩٥ برگزار گرديد.
سناريوى سياه: صورت مساله4 بحث سناريوى سياه از يک مشاهده اساسى شروع ميشود که در درجه اول مربوط به ايران نيست، بلکه مربوط به اين دوره اى است که در آن زندگى ميکنيم. اين روزها هربار تلويزيون را روشن ميکنيد، انسانهاى دربدرى را ميبينيد که تتمه جان و زندگى شان را بدوش گرفته اند و از فاجعه اى فرار کرده اند و سر فلان دوراهى به خبرنگار «سى.ان. ان» از مصيبتشان ميگويند و بعد تل اجساد انسانهاى بقتل رسيده يا انفجار توپها و خمپاره ها و شهرهاى ويران شده را نشان ميدهند که زمينه تصويرى خبر را ميسازند. نکته اينجاست که احساسى که بيننده اين تصاوير ميگيرد اينست که اين اتفاقى غير منتظره يا منحصر بفرد نيست. اين فجايع نتيجه رويدادى نيست که پايانى دارد، جنگى که خارج از قاعده رخ داده و قرار است ختم شود. آدم حس نميکند که اين قربانى، يک سوى دعواى خاصى بوده است يا سهمى در عاقبت دردناک خودش داشته است يا قرار است فردا در نجات خويش کارى بکند. آدم انگار شاهد يک «وضعيت دائمى» است، يک روش زندگى، استيصالى که گويا سناريوى مفروض زندگى انسانهاى بسيارى است که نه خودشان و نه بيننده قرار است کارى از دستش در قبال آن برآيد. انگار اين نه يک حادثه، بلکه يک منظره است. رواندا، سومالى، يوگسلاوى، افغانستان، چچنى و غيره و غيره. در همه اين موارد تصويرى که انسان ميگيرد، تصوير يک «وضعيت دائمى» است و نه کشمکش و مشقتى بهرحال گذرا در متن يک تحول اجتماعى. 5 اين تصاوير، ما بينندگان را به کارى وانميدارد. در درجه اول به اين خاطر که ظاهرا ميشود پشت خيلى چيزها پنهان شد. براى مثال پشت اين واقعيت که من و شماى بيننده زبان آن قربانى را بر صفحه تلويزيون نميفهميم. نميفهميم که دارد ميگويد کودکم را آن پشت دفن کرده ام و گريخته ام، يا فقط من مانده ام، يا خانه ام ويران شد. ما پشت اين واقعيت پنهان ميشويم که اين مصيبت احتمالا از نظر جغرافيايى چند هزار يا چند صد کيلومتر از ما دور است، يا اينکه اين تصوير مربوط به ديروز است و نه همين لحظه، شايد تا الان کسى بداد اين آدم رسيده است، شايد کمى آنسوتر به غذايى و سرپناه و نوازشى رسيده، شايد آن زخمى، يا آن بازمانده نيمه جان فلان کشتار جمعى، خود نيز اکنون جان داده و غم خرد کننده اش را با خود برده است. ميليونها نفر هر روز پشت چنين عواملى پنهان ميشوند تا از درد اين واقعيات فرار کنند. اين متاسفانه يک خصوصيت بشر امروزى است که مصيبتى که در زمانى ديگر و مکانى ديگر بر انسانى ديگر و بخصوص بقول مرسوم امروز بر انسانهايى با «فرهنگ» ديگر نازل شود به همان اندازه دردناک نيست که اگر اينجا و اکنون بر سر خود آدم بيايد. همين فاصله مکانى و زمانى و وجودى، اجازه ميدهد بتوانيد رويتان را برگردانيد، بگوئيد که طاقت ديدن اين تصاوير را نداريد و اعصابتان را خرد ميکند، تلويزيون را خاموش کنيد و سراغ کار خودتان برويد. 6 بحث سناريوى سياه طرح اين واقعيت است که براى من و شما و عده بيشمار ديگرى اين پنهان شدن و روى برگرداندن ميرود که غير ممکن شود. اين تصاوير ميتواند تصاوير خود ما و مردمى باشد که زبانشان را ميفهميم. اين بسادگى ميتواند داستان زندگى اين مردم هم باشد. اين ميتواند تصويرى از «وضعيت دائمى» در ايران باشد. اينجا ديگر همانقدر که حتى براى نزديک بين ترين آدمها هم راه گريزى از حس کردن دست اول و بلاواسطه مصيبت وجود ندارد، از احساس مسئوليت هم گريزى نيست. اگر در قبال رواندا يا يوگسلاوى دلمان را خوش ميکنيم که گويا کارى از دستمان بر نميايد، اينجا ديگر بايد يک فکرى کرد. تلويزيونى در کار نيست که خاموش کنيد. 7 ميان آنچه يک سناريوى سياه ناميده ايم با يک تلاطم انقلابى يک دنيا تفاوت هست. بحث سناريوى سياه صرفا بر سر وقوع درگيرى و کشمکش خونين نيست. تصوير ارتشى که روى مردم شليک ميکند و مردمى که فرياد ميزنند "توپ تانک مسلسل ديگر اثر ندارد" تصويرى از يک سناريوى سياه نيست. اين تصويرى از يک انقلاب است. در انقلاب مردمى هم خون ريخته ميشود. اما مشخصه سناريوى سياه عنصر استيصال در جامعه است. ناتوانى جامعه در درک اينکه اين وضعيت چرا پيش آمده، تا کى ادامه پيدا ميکند، چگونه ختم ميشود. انقلاب صحنه کشمکش است. کشمکشى، گاه بسيار خونين، که از نظر خود توده مردم براى بهبود اوضاع اجتماعى ضرورى شده است. هيچ سير تحول تاريخى بى مشقت پيش نرفته است. اما من سناريوى سياه را به وضعيتى اطلاق ميکنم که در آن صحبت نه بر سر تحول جامعه، بلکه بر سر تخريب چهارچوب مدنى جامعه برخلاف ميل و اراده مردم و در متن عجز و استيصال عمومى است. 8 اين اوضاع در ايران هم ميتواند رخ دهد. اينطور که اوضاع پيش ميرود بعيد نيست که روزى مردم جهان بر صفحه تلويزيون هايشان آوارگانى را ببينند که از شيراز و اصفهان و رشت و اراک گريخته اند و شيون ميکنند که فلان جماعت اسلامى، فلان گروهان از جبهه آريائيان اصيل، يا بهمان شاخه مجاهدين، شهر و خانه و مدرسه شان را روى سرشان خراب کرده اند و مردم را بخون کشيده اند. اين وضع ميتواند نه يک حادثه استثنائى، بلکه يک قاعده، يک روش زندگى، در ايران بشود، که بيست سال طول ميکشد. ميتواند درست مثل لبنان دهه قبل و افغانستان و يوگسلاوى امروز در ذهن يک نسل از مردم يک وضعيت ازلى و ابدى را بسازد. گوئى هرگز جز اين نبوده و نميتواند باشد. 9 برسميت شناختن اين خطر، يعنى احتمال واقعى وقوع اين سناريوى سياه در ايران، بنظر من يک شاخص جدى بودن نيروهاى سياسى و محک صلاحيت رهبران آنهاست. تا آنجا که بخود ما مربوط ميشود، اين بحثى بسيار حياتى است. همه ميدانند ما راجع به جامعه، طبقات، استثمار، انقلاب، آزادى، برابرى و غيره چه ميگوئيم. اما آيا اين را هم ميدانند که ما راجع به چنين دورنمايى چه ميگوئيم؟ نقطه عزيمت بحث من درباره سناريوى سياه اينست که ما شخصيت هاى يک تاريخ زنده ايم که ميتواند اين سير هولناک را بخود بپذيرد. ما بازيگران نمايشنامه اى نيستيم که در آن سخنان و حرکات مان از پيش نوشته شده و جلوى ما گذاشته شده باشد. کمونيستى که وظايف تاريخى و محک هاى تاريخى حرکت خويش را نشناسد بنظر من کمونيست درستى نيست. هيچ جاى مارکسيسم درباره "سناريوهاى سياه" و مقاطع از هم گسيختن شيرازه کلى جامعه و وظايف کمونيستها در چنان مقاطعى سخن گفته نشده و چه کنيد و چه نکنيدى معين نشده است. اين خود مائيم که بايد اين را تشخيص بدهيم. اينجا هم در تحليل نهايى بحث همچنان بر سر شرايط و ملزومات پيشروى جنبش کمونيستى طبقه کارگر است. سوالى که جلوى ما است اينست که آيا ميتوانيم مسئوليت خويش را در چنين اوضاعى بشناسيم و بر عهده بگيريم. اين مسئوليت ميتواند تلاش براى منتفى کردن اين دورنما باشد، يا در صورت وقوع، خاتمه دادن سريع به آن. حزب کمونيست کارگرى با طرح اين بحث دارد ميگويد که، بله، ما مقابله با چنين دورنمايى را بعنوان يک مسئوليت سياسى خويش برسميت ميشناسيم. ما داريم ميگوئيم، بله چنين احتمالى وجود دارد. اين بلايى نيست که فقط سر "يوگسلاوها" بيايد و "ايرانيان"، از آنجا که گويا هنر نزد آنان است و بس، ذاتا در مقابل آن واکسينه باشند. بحث بر سر کمونيسم و مسئوليت اجتماعى است. تنها کمونيسمى که بتواند در چنين مقاطعى به اين نوع مسائل پاسخگو باشد، ميتواند صلاحيت تاريخى خود را به ميليونها انسان اثبات کند و افق اجتماعى خويش، جامعه مطلوب خويش و معيارها و ارزشهاى خويش را به افق و ارزشهاى توده وسيع مردم کارگر و زحمتکش بدل کند. اگر فرض کنيم اين دورنما محتمل باشد و هشدار ما يک هشدار واقعى باشد، آنوقت آن حزب و جريانى که نسبت به آن بى تفاوت و غافل بماند، بيمصرف و نامربوط ميشود. 10
زمينه هاى وقوع سناريوى سياه
11 جريانات مختلف اپوزيسيون و از جمله خود ما سنتا تحول سياسى بعدى در ايران را انتقالى از يک دولت به دولت ديگرى ديده ايم. اگر کودتا، جنگ، قيام و غيره اى در اين تصوير رخ ميدهد در واقع تسمه نقاله و مجرايى براى انتقال از دولت قبلى به دولت بعدى است. بعبارت ديگر، اين دوره تحول، با همه جنگ و خونريزى اى که ميتواند در طول آن صورت بگيرد پاره خطى است که دو وضعيت متعارف را به هم وصل ميکند. در دو سوى اين ماجرا دو دولت و دو وضعيت اجتماعى نسبتا تعريف شده و نسبتا متعارف قرار ميگيرند. وقتى مردم از سرنگون کردن جمهورى اسلامى حرف ميزنند همين تصوير را دارند. جمهورى اسلامى برود و دولت ديگرى، رژيم ديگرى، جاى آن را بگيرد. همانطور که گفتم در اين بحث ما داريم اين احتمال را مطرح ميکنيم که سير اوضاع ميتواند به شيوه ديگرى هم پيش برود. اوضاع پس از سرنگونى جمهورى اسلامى ميتواند يک وضعيت بيشکل و در هم ريخته باشد. تجسم اين حالت با توجه به تصاويرى که ما از کشورهاى مختلف دستخوش هرج و مرج در چهارگوشه جهان ميگيريم دشوار نيست. 12 چرا امکان وقوع اين سناريوى سياه در ايران وجود دارد؟ مختصرا فاکتورهاى اصلى را مرور کنيم. 13 ١- در اين شک نيست که جمهورى اسلامى در بحران اقتصادى و سياسى عميق دست و پا ميزند. در انترناسيونال از اين بعنوان "بحران آخر" ياد کرديم، به اين اعتبار که حلقه بعدى در حيات جمهورى اسلامى، و بنظر من شروع عملى پروسه نابودى اش، نه يک تغيير ريل اقتصادى يا وصله پينه سياسى، بلکه يک دگرگونى سياسى تعيين کننده خواهد بود. رژيم در قامت کنونى اش امکان حل يا تخفيف جدى اين بحران را ندارد. اين تحول سياسى ميتواند سقوط رژيم باشد، يا تصفيه خونين در آن و يا تحولى که بهرحال ارکان کنونى رژيم را زير سوال ميبرد. پائين تر به حالتى که از نظر من محتمل تر است اشاره ميکنم. آنچه مسلم است يک دوران بحران سياسى عمق يابنده که سرنگونى و يا دگرگونى اساسى رژيم اسلامى يک مرحله اجتناب ناپذير آن است آغاز شده است. 14 ٢- جمهورى اسلامى رژيم سلطنت نيست که ذوب بشود. حتى در صورت سرنگونى رژيم چندين جريان مذهبى و فالانژ مسلح، بالنسبه قوى و کينه توز، تروريست و ضد جامعه از آن باقى ميمانند که در سطح کل منطقه موجوديت دارند و براى اعاده قدرت جريان اسلامى و يا يک حضور سياسى - نظامى در هر بخشى از کشور که زورشان برسد تلاش ميکنند. اگر به اين تصوير فالانژهاى اپوزيسيون، اعم از اسلامى و آريايى را اضافه کنيم، ماجراجويان سياسى و اوباش نظامى را اضافه کنيم که در شرايط بيشکلى قدرت از هر منفذى سبز ميشوند، ميتوانيم کثرت پرسوناژهاى چنين سناريويى را بهتر تجسم کنيم. تشکيل يک دولت بعدى در ايران منوط به از صحنه خارج کردن همه اين جماعات است. 15 ٣- با سقوط شوروى و پايان موازنه دوران جنگ سرد، بحران هاى سياسى و حکومتى بويژه در کشورهاى عقب مانده که در دوران قبل زير مجموعه اى از فشارها کنترل ميشد و سريع به فرجام ميرسيد، اکنون کشدار و پيچيده ميشود. مساله ايدئولوژى و فلسفه حکومت و همينطور مبانى سياسى و ساختار حکومت در بسيارى از کشورها به يک مساله مفتوح تبديل شده است و جريانات مختلف بر سر تعيين خصوصيات رژيم سياسى و ايدئولوژيکى در اين کشورها به نبرد آشکار با هم برخاسته اند. اين خلاء و بيشکلى ايدئولوژيکى و سياسى و نامعين بودن ساختار حکومت بورژوايى در ايران کاملا چشمگير است. نه سلطنت مشروطه، نه سيستم پارلمانى، نه استبداد سلطنتى و نه رژيم اسلامى هيچيک هرگز بعنوان اشکال حکومتى ريشه محکمى در ايران پيدا نکردند و به شکل پذيرفته شده دولت در کشور بدل نشدند. مساله مهم در هر بحران جدى سياسى در ايران نه فقط ترکيب دولت بعدى، بلکه نوع حکومت بعدى است. اين نه فقط موضوع جدال طبقاتى، بلکه محور جدال درونى خود بورژوازى در ايران است. با توجه به اوضاع جهانى و فقدان الگوها و اردوگاههاى هژمونيک بورژوايى در سطح جهانى، حتى يکسره شدن مساله فرم حکومتى براى خود بورژوازى ايران بدون کشمکشهاى حاد عملى نيست. 16 ٤- توافقات قديم بين المللى ميان قدرتهاى امپرياليستى و اردوگاههاى رقيب از ميان رفته و کل جهان به صحنه يک رقابت چند قطبى بر سر مناطق نفوذ تبديل شده است. جدال قدرتهاى جهانى و منطقه اى بر سر نفوذ در ايران جاى ترديد ندارد. يک رکن جنگ داخلى احتمالى در ايران اين رقابتها خواهد بود. همين رقابتهاست که در برخى کانونهاى بحران در جهان امروز، از جمله بوسنيا، موانع جدى بر سر حل يا تخفيف مساله ايجاد کرده است. براى مثال در اين ترديد نيست که با هر تشتت و هرج و مرجى که بيش از چند ماه بطول انجامد، غرب فکرى بحال وضعيت در خوزستان و کرانه شمالى خليج خواهد کرد. امکان حضور نظامى آمريکا و غرب، چه بطور مستقيم و چه زير چتر سازمان ملل، در بخشى از ايران در چنان شرايطى ابدا کم نيست. اگر سناريوى سياه در ايران آغاز بشود، حداقل به تعداد کشورهاى همسايه و قدرتهاى جهانى و منطقه اى امام و رئيس جمهور و خان و سردار و ژنرال پيدا خواهد شد که با دار و دسته مسلحش منافع اين محافل را دنبال ميکند. 17 با توجه به اين فاکتور ها و عوامل مشخص ديگر، بنظر من وقوع سناريوى سياه در ايران يک احتمال واقعى است. 18
رژيم اسلامى: استحاله؟
19 بايد همينجا بگويم که بنظر من دگرگونى در رژيم منتفى نيست. هنوز يک ورق ديگر در آستين اين رژيم هست. هنوز منطقا يک حالت ديگر وجود دارد براى اينکه دگرگونى رژيم از داخل صورت بگيرد و حتى افتادن يکپارچه قدرت بدست نيروهاى سياسى خارج حکومت را ممکن کند. صورت مساله «استحاله» چه براى غرب و چه براى بورژوازى استحاله طلب ايران در داخل و خارج کشور اول ايجاد يک جمهورى اسلامى غربى و بعد تحليل بردن و محو اسلاميت آن در يک روند اقتصادى و فرهنگى و يا حتى با يک اقدام سياسى - نظامى است. وجود يک جناح قوى طرفدار غرب در رژيم اسلامى مفروض گرفته ميشود، که فرض درستى است. معضل استحاله بنابراين اساسا به اين سوال تبديل ميشود که اين جناح غربى چگونه بايد جناحهاى ضد غربى را از ميدان بيرون کند بدون آنکه بى ثباتى ايجاد شود و فضايى براى دخالت و انقلاب مردم بوجود بيايد. پديده رفسنجانى در اين چهارچوب براى غرب و اپوزيسيون بورژوايى مطلوبيت و موضوعيت پيدا ميکرد. آن پروژه شکست خورد اما اکنون ميتواند با يک قالب و فورمت نظامى مجددا آزمايش بشود. صورت ظاهرى و گام اول اين تحول ميتواند اين باشد که خود خامنه اى، بعنوان باصطلاح ولى فقيه، اعلام شرايط اضطرارى کند (با توجيهاتى مثل وضعيت اقتصادى و مشکلات جناحها و ضرورت وحدت و "حفظ نظام" و غيره) و هياتى از نظاميان رژيم را سر کار بگذارد. ظاهر امر ميتواند اين باشد که اين نظاميان بنا به التماس و درخواست خود جناب ولى فقيه و عليرغم "اکراه" خودشان اين "وظيفه خطير" را پذيرفته اند که کابينه را تشکيل بدهند و "نظم و امنيت" را برقرار کنند و يک سلسله اقدامات را در غياب مجلس بفوريت باجرا در آورند. در همان حال به آخوندها توصيه و در واقع اخطار خواهد شد که قدرى کنار بکشند و به نصايح بزرگوارانه اکتفا کنند و به حکومت اضطرارى "برادران فداکار نظامى" فرصت بدهند کارش را بکند. بعبارت ديگر آخوند را با حفظ اموال مسروقه و تضمين امنيتش به پشت صحنه روانه مى کنند و نظاميان و بوروکراتها را زير چتر حمايت ولى فقيه به جلوى صحنه مياورند. حکومت اسلامى ميماند، چهره مذهبى کشور و فشار مذهبى روى مردم باقى ميماند. آخوندها با دزدى هايشان و بدون ترس از انتقام مردم بتدريج عقب ميکشند و نظامى هاى مسلمان و نماز خوان زمام امور رژيم اسلامى را بدست ميگيرند. چيزى شبيه پاکستان سابق با يک ولى فقيه براى محکم کارى. اين ميتواند بعنوان شروع يک پروسه استحاله عمل کند، به اين دليل که بجاى نهاد بى در و پيکر و غير قابل مهار و شير توشير "روحانيت" که زمين حاصلخيزى براى جدال جناحها است، ارتش ميايد که قابل شکل دادن است. اين مدل ميتواند با تصفيه و کودتا از درون به هر چيزى، از جمله به يک رژيم خالصا آمريکايى، تبديل شود. اين مدلى است که بخصوص غرب در کار کردن با آن استاد است و مکانيسم هاى آن را ميشناسد. چراغ سبزى که رفسنجانى نميتواند بى درد سر به غرب بدهد، فلان ژنرال سپاه يا ارتشى مسلمان به سادگى ميتواند بدهد. خود قلمرو سازماندهى نظامى و تسليحات و تجهيزات نظامى چنين حکومتى را از نزديک و بدور از ذره بين جناحهاى مزاحم در تماس روزمره با دول و بنيادهاى غربى قرار ميدهد. وقتى قدرت به اين شيوه به سمت ارتش و سپاه سوق داده شد، شکل گيرى مراحل بعدى استحاله رژيم از طريق دستکارى و تعويض و تغيير شخصيت هاى جلوى صحنه و کل کارآکتر اين نيرو عملى تر خواهد بود. رژيم نظامى اسلامى هم روز خودش احتمالا با يک کودتاى مهار شده به رژيم غير اسلامى تبديل ميشود و حلقه موجوديت رژيم اسلامى بسته ميشود. اين پروسه، بنظر من منطقا براى بورژوازى مقدور است و علائمى هم دال بر در جريان بودن آن وجود دارد. کاملا قابل تصور است که با بالا گرفتن اعتراضات مردمى رژيم به برقرارى نوعى حکومت نظامى و اعلام اوضاع اضطرارى دست بزند. اما اين حکومت نظامى تنها براى ارعاب مردم نخواهد بود، بلکه همچنين معادلات جديدى را نيز ميان خود جناحهاى هيات حاکمه برقرار ميکند. و اين همانطور که گفتم نقطه شروع پروسه تحول در رژيم است. تا آنجا که به جناحهاى مختلف مربوط ميشود به گمان من هيچيک فورا و مستقيما در برابر برقرارى حکومت نظاميان اسلامى مقاومت نخواهند کرد، چرا که کل اين پديده بعنوان ضامن "حفظ نظام" و تنها راه چاره ظاهر ميشود. اما کشمکش جناحها در اين قالب جديد نيز ادامه پيدا ميکند. 20 اين تصور که خصلت آشکارا سرکوبگر رژيم نظامى اسلاميون با اعتراض اپوزيسيون بورژوايى اعم از جمهورى خواه و سلطنت طلب مواجه خواهد شد تصورى خام است. بورژوازى ايران در طول تاريخ پر افتخارش در قرن بيستم تابحال هرچه جلويش گذاشته اند را مزه کرده و بنظر من سواى غرولندى اينجا و آنجا در مجموع به روايت نظامى پديده رفسنجانى هم فرصت خواهد داد و تلاش خواهد کرد با آن کنار بيايد. 21 واضح است که از نظر مبارزه مردم براى بزير کشيدن رژيم و از نقطه نظر نفس اوضاع سياسى در جامعه چنين روندى بسيار منفى و نامطلوب است. آلترناتيو پاکستانى و ارتشى جمهورى اسلامى، رژيم سرکوب و اعدام بازهم گسترده تر و تحميل شديدتر فقر و فاقه خواهد بود. تلاش براى درهم شکستن چنين حرکتى يک وظيفه جنبش کمونيسم کارگرى و همه نيروهايى است که براى سرنگونى رژيم اسلامى و برقرارى آزادى هاى سياسى مبارزه ميکنند. بهر رو اين مبحثى است که بايد جداگانه به آن پرداخت. 22
نگاهى به جريانات اپوزيسيون: ملاک ها
23 در طرح محدود بحث سناريوى سياه در انترناسيونال از اين صحبت کرده بودم که بعضى نيروهاى اجتماعى خصلتا به سناريوى سياه تعلق دارند و بعضى در وقوع سناريوى سفيد ذينفعند. براى آنکه بتوانيم دسته بندى اى از اين نيروها بدست بدهيم بايد اين را روشن کنيم که کلا خود سناريوى سياه ميتواند حاصل چه پروسه اى باشد و چه عواملى وقوع آن را تسهيل ميکند. بنظر من مهم ترين فاکتور نحوه اضمحلال جمهورى اسلامى و آوار سياسى اى است که از آن بجا ميماند. ماحصل تخريب جمهورى اسلامى، بوجود آمدن يک صفحه سياسى خالى براى برقرارى يک دولت جانشين نيست. بلکه پيدايش طيفى از دستجات و جريانات مسلح اسلامى است که در صحنه ميمانند و براى حفظ قدرت خويش، چه بطور سراسرى و چه در شکل تقسيم کشور به مناطق تحت تصرف دستجات مختلف، وارد جنگ با يکديگر ميشوند و از آن مهمتر جلوى جنبش مردم قد علم ميکنند. هر جريان و آلترناتيوى که بخواهد با سقوط جمهورى اسلامى بعنوان دولت ايران عمل کند، بايد بتواند اينها را از ميدان بدر کند. منحل کند. دستجات مسلح و خانخانى نظامى صرفا به اين احزاب اسلامى منحصر نخواهد ماند. اگر اين فضا بوجود بيايد و نسبتا بطول بيانجامد، آنوقت طيف وسيعى از باندها و فرقه هاى سياسى، جريانات قومى و اوباش نظامى به صحنه ميريزند. چه نيرو يا نيروهايى ميتوانند اين بساط را برچينند و اين جماعات را از ميدان بدر کنند؟ وقتى از خيالى بودن دولت مجاهدينى صحبت کردم به اين اشاره داشتم که مجاهد بنا به ماهيت سياسى و اجتماعى خويش نه فقط توان ايفاى چنين نقشى را ندارد، بلکه خود يکى از پرسوناژهاى سناريوى سياه است، يکى از فرقه ها و جماعاتى است که در اين گريز از مدنيت سهم خواهد داشت. شاخص کليدى، پايگاه و سيماى اجتماعى - تاريخى هر جريان است. جواب جنبش اسلامى مسلح شده اى که در مقياس منطقه اى عمل ميکند و بخش وسيعى از امکانات مادى و تسليحاتى رژيم اسلامى را به ارث برده و از هيچ خشونت و جنايتى هم ابا ندارد را فقط جنبشها و جرياناتى ميتوانند بدهند که بتوانند بخش وسيعى از خود جامعه را عليه اينها به ميدان بکشند. گانگسترهاى سياسى و نظامى اى که در آن شرايط مثل مور و ملخ بر سر مردم ميريزند را تنها چنين جنبشهايى ميتوانند سرجاى خود بنشانند و از صحنه جارو کنند. اين کار فرقه هاى شبه مذهبى متشکل از محصلين ميانه سالى که تازه دارند تنگناهاى جنسى شان را حل و فصل ميکنند نيست. اينها خودشان از آن همان جنس اند. مجاهد و محتشمى اگر به حال خود رها شوند ميتوانند سالها در دو تپه مقابل سنگر بگيرند و خمپاره و کاتيوشا به سر و کله هم بزنند و مردم را در اين ميان خانه خراب کنند، بدون اينکه زورشان بهم برسد. زيرا دو باند مسلح اند که حتى عليرغم انزوايشان از مردم تا وقتى از اين و آن پول و اسلحه ميگيرند و جيره اين و آن را ميدهند از نظر نظامى وجود خواهند داشت. حل مساله اما در حوزه عمل نيروهايى است که بنيادهاى اجتماعى طبقاتى و تعريف شده اى دارند و منافع ديرپاترى را در تاريخ معاصر جامعه نمايندگى ميکنند. کمونيسم، بعنوان يک جنبش اجتماعى کارگرى که ميتواند نيروى اين طبقه را به ميدان بکشد، بعنوان جنبشى که تاريخا آزادى خواهى و برابرى طلبى در جامعه را نمايندگى کرده است، بعنوان جنبشى که پرچم مدرنيسم و انساندوستى را در دست دارد و مردم آن را بعنوان يک جنبش و يک افق اجتماعى متمايز با پيشينه طولانى در مقياس بين المللى مى شناسند، ميتواند به چنين اوضاعى فائق بيايد. کمونيسم ميتواند چنين جرياناتى را منزوى کند، بکوبد و بزور مردم از صحنه بيرون کند. کمونيسم ميتواند اين پاشيدگى و هرج و مرج را خاتمه بدهد. 24 اما اين تنها کمونيستها، يا نيروهاى پيشرو جامعه و احزاب معطوف به طبقات فرودست نيستند که بالقوه اين توان را دارند، بخشهايى از خود بورژوازى ايران هم هستند که از وقوع يک سناريوى سياه نفع نميبرند و اين ظرفيت را دارند که نيرويى در جهت ختم آن باشند. صحبت بر سر رابطه هر جريان با نفس وجود يا تعليق مدنيت و سوخت و ساز اجتماعى است. مبارزه کارگر و بورژوا در متن يک جامعه مدنى صورت ميگيرد. اين مبارزه اى بر سر تعيين خصوصيات اقتصادى و سياسى و فرهنگى جامعه انسانى است. واضح است که بخشهايى از بورژوازى در تحليل نهايى ترجيح ميدهند دنيا را نابود کنند اما آن را تحويل کارگر ندهند. اما معضل امروزى در افغانستان و يوگسلاوى و در سناريوى سياه فرضى در ايران اين نيست. در مورد ايران خطر اصلى از ناحيه جريانات حاشيه اى و متفرقه اى است که طبقات اجتماعى اصلى در اقتصاد سياسى ايران را نمايندگى نميکنند. بنظر من بسترهاى اصلى هر سه سنت سياسى اصلى غير مذهبى بورژوازى ايران در قرن اخير منطقا به سناريوى سياه تعلق ندارند. اما با توجه به تشتت عميقى که دچارش هستند و بى افقى و بى مايگى رهبرانشان بويژه در اين دوره خاص و با بى توجهى شان به رويدادهاى مهمى که جلوى چشمشان در جريان است، در يک چنين اوضاعى ميتوانند به هر گردابى بيفتند. 25
رفرميسم:
26 ناسيونال رفرميسم که در دوره اى حزب توده مرکزش بود و طيف فدايى - راه کارگر در دوره انقلاب ٥٧ جناح چپ آن را تشکيل ميداد، بويژه با سقوط اردوگاه شوروى به تجزيه و تشتت کشيده شد. براى خود حزب توده هنوز ضد آمريکايى گرى معنى زندگى است و آخوند ضد آمريکايى حماسى ترين شخصيت دنياى سياست است. از اينها بعيد نيست، دقيقا با همين ذهنيت، در صورت بروز جنگ داخلى در ايران باز خودشان را کنار جريانات اسلامى پيدا کنند. 27 سرنوشت جناح چپ سابق اين حرکت چندان دلگرم کننده تر نيست. طيف فدايى - راه کارگر منهاى انشعابات بسيار کوچکى بسيار به راست چرخيده اند. يک عده رسما ناسيوناليست و عظمت طلب شده اند. امثال آقاى کشتگر که قبلا مارکسيسم را تئورى تحول در "کاشت و داشت و برداشت" زير چتر اردوگاه پنداشته بودند، امروز در نقد اين مارکسيسم به اصالت ايران و ايرانيت پى برده و نگران دخالت اجنبى در سرنوشت کشورشان شده اند. يا امثال آقاى اميرخسروى با احساس خلاصى از تحميلات اردوگاه شوروى يکسره به تاريخ اجتماعى قرن بيستم پشت کرده و ميخواهند چکامه شان را از انقلاب مشروطيت يک قرن قبل ميهن خويش برگيرند، که البته روز خودش محصولات خود را در شکلى که ميتوانست ببار آورد و ديديم. آقاى نگهدار به سهم خود دربدر دنبال سلطنت طلب مناسب براى اتحاد است. در سوى ديگر، طيف راه کارگر و محافل پيرامونى همچنان منگ "پيروزى دموکراسى" است. در حالى که بورژوازى خود مدتهاست از هاى و هوى "پيروزى دموکراسى" دست کشيده و محاصره اش را ختم کرده و رفته فکرى بحال بدبختى هاى خودش بکند، اينها هنوز سر از لانه خود درنياوره اند و همچنان در فضاى سال ٨٩ غرق مشاعره در مدح دموکراسى هستند. بهرحال بنظر من اين طيفى است که ماهيتا در سناريوى سفيد ذينفع است. از نظر اجتماعى و اقتصادى اينها سنتا نماينده رشد صنعتى و ايجاد کارخانه و تعديل ثروت بوده اند. جناح سازنده و چپ بورژوازى ايران. اما اينکه آيا واقعا حساسيت اوضاع را درک ميکنند و چشمانشان را به نيازهاى اين دوره باز ميکنند يا خير امر ديگرى است. عليرغم اينکه اين يا آن گروه کوچک و يا محفل منشعب در اين طيف ممکن است حرکات غير عقلايى اى بکند، در کل فکر ميکنم اينها در بدترين حالت حداکثر در حاشيه وقايع قرار ميگيرند. اگر عنصر فعالى در جلوگيرى از سناريوى سياه در ايران نباشند، عامل و تشديد کننده آن هم نخواهند بود. 28
"ليبرال ها":
29 طيف ناسيونال ليبرال هم مشکلات خودش را دارد. سنتا جبهه ملى بستر رسمى اين خط بوده است. کلمه «ليبرال» در توصيف اين جريان عميقا گمراه کننده است. ليبراليسم بعنوان يک مکتب سياسى در ايران هرگز بطور جدى نمايندگى نشده و هنوز هم نميشود. اين جماعات هيچ رگه خاصى از ليبراليسم از خود نشان نداده اند. نه هيچ وقت مدافع پر و پا قرص حقوق فردى و مدنى بورژوايى بوده اند، نه بر جامعه غير مذهبى پافشارى کرده اند و نه در کل طول تاريخ شان با آخوند و مذهب در افتاده اند. هر وقت هم حس کرده اند جست و خيز سياسى شان شالوده سيستم را به خطر مياندازد و يا چپ دارد نيرو ميگيرد، فورا زير شنل سلطنت يا عباى مذهب سنگر گرفته اند. آنچه با ليبراليسم اشتباه شده است، جمهورى خواهى و يا بعضا مشروطه طلبى اينهاست. در يک کلمه ضد شاهى بودن شان. اينها در واقع جمهورى خواهان مکلا هستند و نه ليبرال. و باز بايد تاکيد کرد: مکلا و نه لائيک و سکولار. هنوز هم سياست بدون تبرک شدن توسط آخوند از گلوى اينها پائين نميرود. آخرين نمونه را آقاى بيژن حکمت در کيهان لندن بدست داده است. بعد از منبر طولانى در مورد آنچه به زعم ايشان "عاقل شدن" چپ است، و بعد از اظهار خوشنودى از تاکيد خود ما بر خواست يک دولت مدرن و سکولار، بخش آخر مقاله خود را به اظهار شعف از تشکيل مجدد سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى و آرزوى اينکه آخوندهاى خوب حواسشان به آن باشد اختصاص ميدهد! اين "ليبرال" آن مملکت است که نميتواند، آنهم بعد از اينهمه جنايت دين در ايران، به مقوله دولت و قدرت سياسى بدون آخوند و بدون اسلام فکر کند. معلوم نيست ايشان که چهره صاحبخانه مدرنيسم و سکولاريسم را بخود ميگيرد خودش انشاءالله کى قرار است مدرن و سکولار بشود. 30 همانطور که گفتم اينها اکثرا ناسيوناليستهاى جمهورى خواه هستند تا ليبرال. عبارت جمهورى خواه ملى که عنوان يکى از اين گروه هاست توصيف بسيار مناسبى است. ادبيات اين جريانات مشحون از شعارها و بيان هاى ناسيوناليستى و قوم پرستانه است. تقدس آب و خاک، عظمت طلبى ايرانى، تبليغ گوهر والاى ايران و ايرانيت در سخنان اينها موج ميزند. مضحک است که اينها در چهارچوب سياست ايران ليبرال و پلوراليست ناميده ميشوند، حال آنکه کسى که مشابه اين اعتقادات را در آلمان و فرانسه و انگلستان داشته باشد و قربان صدقه آب و خاک خودش برود و از برترى گوهر قوم خويش سخن بگويد و اجنبى اجنبى بکند، فاشيست و راسسيت و اسکين هد نام ميگيرد. خوشبختانه کسى هنوز به صرافت ترجمه کردن افکار گهربار ليبراليسم ايرانى به فرانسه و آلمانى نيفتاده است وگرنه حتى خانه پيدا کردن براى فعالين اينها در اروپا مشکل ميشد. (جمهورى خواهان ملى خود عقل بخرج داده اند و در ترجمه انگليسى اسمشان کلمه ملى را انداخته اند). بهرحال اين ليبرالهاى عزيز ايرانى مجموعا نيروى قابل محاسبه و مطرحى نيستند، شخصيت هاى برجسته و يا تشکلهاى منسجم و فعالى ندارند. ممکن است رگه ديگرى از پارلمانتاريسم يا ليبراليسم، که بيشتر با اين عنوان خوانايى داشته باشد، از داخل خود کشور از محافل روشنفکران ناراضى سربلند کند. در وضع امروز فعلا اين جناح وزنه زيادى ندارد. بخصوص اينکه درک اين نکته براى عموم مردم سخت نيست که دموکراسى پارلمانى در ايران، بويژه با اين دمکراتهاى نيم بند و بدلى، بيش از آنکه به انگلستان و فرانسه شبيه بشود، نظير فيليپين و تايلند از آب درميايد. تا آنجا که به مساله سناريوى سياه و سفيد مربوط ميشود، بنظر من اينها هم مانند دسته قبلى در تحليل نهايى در حفظ شالوده مدنى جامعه ذينفعند، اما متشتت تر و بخصوص بى رهبرتر از آنند که تاثير زيادى له يا عليه اين روند داشته باشند. 31
سلطنت طلبان
32 جريانى که بطور واقعى وزنه خواهد بود و بايد چه امروز و چه در آينده دقيقا مراقب حرکاتش بود، جريان به اصطلاح سلطنت طلب است. منظور من از سلطنت طلبان نه لزوما طرفداران رضا پهلوى و يا مدافعان اعلام فورى سلطنت، بلکه جناح مدافعان و طرفداران رژيم سابق است. مشخصه اينها نه اصرارشان بر اعلام فورى سلطنت در کشور و يا سر کار گذاشتن رضا پهلوى، بلکه دفاعشان از رژيم سابق و فاصله گرفتنشان از ژستهاى ليبرالى و پارلمانى و حمايت آشکارشان از يک دولت قدرتمند و چه بسا نظامى است. اين يک طيف وسيع است که محافل و جريانات متعددى را در بر ميگيرد. ظاهرا اين جريان پراکنده و بى تشکيلات است، اما در عمل بنظر من از همه نيروهاى اپوزيسيون بورژوايى به قدرت سياسى نزديک تر است. چند عامل به نفع اين جريان کار ميکند. اولا، متاسفانه تجربه مشقت بار و تلخ زندگى در جمهورى اسلامى و غياب يک آلترناتيو سياسى پيشرو و شناخته شده، اعاده اوضاع سابق را براى بخش وسيعى از مردم به يک آرزو تبديل کرده. در ذهن خيلى ها جوانب منفى و حقارت آميز زندگى در رژيم سابق رنگ باخته. خيلى ها آن وضعيت را با رونق اقتصادى، مدرنيسم و بويژه رواج فرهنگ غربى تداعى ميکنند که شاخصهاى اصلى توده وسيع مردم در تعريف يک زندگى بهتر است. و البته اين فراموش ميشود که جمهورى اسلامى محصول خود رژيم سلطنت بود. در واقع تنگناهاى اقتصادى و افت روند رشد در سالهاى آخر رژيم سابق، سطحى بودن روند مدرنيزاسيون، عقب ماندگى فرهنگى خود آن رژيم و ائتلاف و اتکاء متقابل آن با مذهب، و مهمتر از همه سرکوب جنبش مارکسيستى و کارگرى که عنصر اصلى مبارزه با ارتجاع فرهنگى و اخلاقى در جامعه امروزى است، اصلى ترين عواملى بودند که سر کار آمدن رژيم اسلامى را ممکن کردند. با اين وصف هرچه بر وخامت اوضاع اقتصادى رژيم اسلامى افزوده ميشود و هرچه ارتجاع فرهنگى و اخلاقى دست بالاى بيشترى پيدا ميکند، بطور خودبخودى تمايل به اعاده اوضاع سابق شديدتر و لذا پايه نفوذ طيف سلطنت طلب گسترده تر ميشود. در هرحال اينها در مقابل رژيم اسلامى يک مدل قابل تجسم براى جامعه ايران را، مستقل از اينکه چقدر پياده کردنش امروز ممکن هست يا نيست، جلوى مردم ميگذارند و اين نقطه قدرتى است که ساير طيف هاى اپوزيسيون بورژوايى از آن محرومند. ثانيا، عليرغم بيشکلى سياسى امروزى اش، اين طيف يک سوخت و ساز سياسى گسترده داخلى دارد که نه فقط سياستمداران و فعالين سياسى و نظامى ها و متفکرين و ادباى اين طيف بلکه بخش قابل ملاحظه اى از خود طبقه شان، يعنى صاحبان سرمايه و مديران و تکنوکرات ها را در بر ميگيرد. عليرغم فقدان رهبران سراسرى مورد توافق همه جناح هاى سلطنت طلب در اين مقطع خاص، عروج چنين کسانى در جريان حدت گرفتن بحران سياسى کاملا قابل تصور است و از اين نظر آدم کم ندارند. و بالاخره يک رکن مهم موجوديت سياسى اين طيف حمايت فعال غرب از آنست. نه فقط حمايت مادى و پولى، بلکه حمايت سياسى و نظامى و ديپلوماتيک آمريکا و غرب عليرغم جست و خيزهاى امثال مجاهدين يا طيف جمهورى خواه در تحليل نهايى به اين جريان تعلق خواهد گرفت. بخصوص سر کار گذاشتن دولت اين جريان در بخشى از ايران بويژه خوزستان و استانهاى جنوبى به کمک نيروهاى نظامى غرب و يا سازمان ملل، برسميت شناسى دولت اينها در صحنه بين المللى و تلاش سياسى و نظامى براى يک کاسه کردن قدرت اين جريان در کل کشور يک احتمال واقعى در شرايط اضمحلال جمهورى اسلامى است. پيش بينى عملکرد سلطنت طلبان در متن يک سناريوى سياه کار پيچيده ترى است. از يکسو روشن است که اينها بر خلاف فرقه هاى اسلامى و دستجات اوباش نظامى به ثبات و برقرار ماندن فعل و انفعالات متعارف اجتماعى علاقمندند. يکى از ترسهاى اصلى اينها "تجزيه کشور" است. بدرجه اى نماينده سياسى سرمايه هاى بزرگ ايرانى و غربى هستند که به ايران اساسا بعنوان يک حوزه توليد و سود مينگرند، منطقا در پى جلوگيرى از بهم ريختن اوضاع خواهند بود. اما از سوى ديگر اينها يک پاى ثابت هر جنگ داخلى هستند و براى تثبيت کامل قدرت خودشان از هيچ جنگ افروزى و سرکوب و جنايتى فروگذار نخواهند کرد. تصور گردن گذاشتن عملى اينها براى مثال به يک حکومت چپ که از طريق يک مکانيسم سياسى و با تصميم مردم سر کار آمده باشد دشوار است. در اين حالت اخير، يعنى در توطئه و کودتا و جنگ راه انداختن عليه حاکميت چپ، راستش فکر ميکنم اينها بخش اصلى طيف جمهورى خواه را هم با خود خواهند داشت. يک وجه ديگر موجوديت اينها عظمت طلبى ايرانى و ستمگرى ملى شان است. اين جريان و بويژه جناحهاى ديوانه آريايى پرست و فاشيست شان در صورت قدرت گيرى بطور قطع کشور را به سمت يک کشمش قومى تصنعى و يک جنگ وسيع قومى سوق خواهند داد. در آنسوى دعواى قومى هم، حتى اگر امروز خبر زيادى نباشد، در روز خودش به اندازه کافى آدم عوامفريب پيدا ميشود که بعنوان پرچمدار اين يا آن خلق واقعى و مجازى مردم را به مهلکه جنگ اقوام بکشاند. 33
احزاب خودمختارى طلب کردستان
34 بنظر من نيروهاى خودمختارى طلب اصلى کردستان، حزب دموکرات و کومه له جديد فى نفسه پرسوناژهاى يک سناريوى سياه نيستند و در حل سياسى و مسالمت آميز مساله کرد کاملا ذينفع هستند. حزب دموکرات، بعنوان جريان اصلى در جنبش ملى کردستان، ناسيوناليست افراطى و قوم پرست غليظى نيست و يک سنت قوى مبارزه سياسى دارد. در مورد کومه له جديد مساله مبهم است چرا که هنوز مشخصات سياسى و فکرى و ابعاد و وزنه پراتيکى اين جريان بدرستى تعريف شده و قابل پيش بينى نيست. بهرحال شک نيست که اگر يک عده شووينيست سرکوبگر با هر تابلويى در تهران سرکار باشند و راه حل سياسى را غير ممکن کنند، جنگ ادامه پيدا ميکند و مساله کرد لاينحل ميماند. اما تصور ميکنم هر دولت مرکزى که اصل رفراندم و مراجعه به راى آزاد خود مردم کردستان را بپذيرد، ميتواند مساله را حل کند. اين احتمال البته هست که بين خود اين نيروها درگيرى پيش بيايد، شاخه هاى حزب دموکرات براى حل و فصل مساله وحدت با هم جنگ کنند و يا جريانات خودمختارى طلب بخواهند با چپ و جنبش کمونيستى و کارگرى اصطکاک ايجاد کنند. اما اينها کوتاه مدت و گذرا و در مسير عمومى اوضاع سياسى ايران فرعى تر خواهند بود. اگر ميان خود جريانات قومى مختلف کار به کشمکش خشونت آميز بکشد، هنوز بنظر من نيروهاى کرد شاخه هاى متمدن تر و از نظر سياسى بسيار پخته ترى را در اين اوضاع تشکيل ميدهند و جلب آنها به يک راه سياسى مقدورتر است. اگر مساله بخواهد رنگ قومى بخودش بگيرد بنظر من خطر اصلى، در درجه اول يک دولت شووينيست و بعد از آن رهبران خود گمارده قومى و نان به نرخ روز خورهاى عوامفريبى هستند که در چنان شرايطى از همه جا سبز ميشوند و مردم را به جان هم مياندازند. 35
قومى گرى و کشمکش ملى و معضل "تماميت ارضى"
36 برخلاف بعضى تفسيرها، بنظر من شروع سناريوى سياه در ايران و يا محتواى اصلى آن قومى گرى و کشمکش ملى نيست. اگر اين بحران شروع بشود و کش بيايد آنوقت به ميدان آمدن جريانات قومى و ملى و تبديل شدن آنها به جزئى از اين تصوير کاملا محتمل است. اما شروع مساله و يا اصل مساله اين نيست. طرفين اصلى اين کشمکشها نيروهاى ملى و قومى نخواهند بود. اين تصوير که ايران يک ائتلاف شکننده از اقوام و ملل است که گويا منتظرند دولت مرکزى ضعيف بشود تا هر کدام ساز خود را بزنند و "دولت خود" را بخواهند تصويرى واقعى نيست. اما در صورت بهم ريختن شيرازه مدنى جامعه و معلق شدن زندگى اقتصادى متعارف، آنگاه اين که عده اى از سر استيصال راه نجات خود را در هويت ملى و ناسيوناليسم و سوا کردن خرجشان جستجو کنند غير ممکن نخواهد بود. قالب ملى و قومى در درجه اول ميتواند بعنوان عکس العملى به جريانات شووينيستى و فاشيستى برجسته بشود. عظمت طلب ها و آريايى پرست هاى متعصب، کسانى که تقدس "تماميت ارضى" ورد زبانشان است، ميتوانند اين مساله را به مردم تحميل کنند. اگر بنا باشد با هر تکانى که رنگى از قوميت و مليت بخود بگيرد يکى در تهران هياهو راه بياندازد و ژست بگيرد که "چکمه هايم را از پايم در نمياورم" و اسم هر حرکتى را "غائله" بگذارد و بخواهد قشون کشى بکند، آنوقت آنطرف هم، بخصوص در اين دوره و زمانه رشادت بورژواهاى کوچک، آدم مشابه براى تضمين تبديل شدن کشور به صحنه جنگ اقوام و قبائل کم نيست. منزوى کردن ملى گرايى و قومى گرى در چنان شرايطى فقط از عهده جريانى ساخته است که آزاديهاى سياسى و حقوق مدنى مردم را به جامع ترين شکل به رسميت ميشناسد، و لذا ميتواند مطالبات و کش و قوسهاى ملى را به يک مجراى سياسى کاناليزه کند. نه کسانى که خود نماينده قوم پرستى و شووينيسم بخشهاى ديگر جامعه اند. خلاصه کلام، کشمکشهاى احتمالى بعدى در ايران ميتواند در ادامه خود رنگ قومى هم بگيرد. اما اين بستگى دارد به اينکه چقدر نيروهايى مثل ما اجازه بدهند که جريانات فاشيست، عظمت طلب، آريايى پرست و غيره در اين پروسه ميداندار بشوند. تبليغات وسيع و فعاليت دائمى ما عليه ناسيوناليسم و عظمت طلبى ايرانى و قوم پرستى و ملى گرايى تا همينجا با محدود کردن دامنه شلنگ تخته هاى اين جريانات و با ايجاد حساسيت در ميان چپ نسبت به ناسيوناليسم کمک زيادى به آينده کشور و سد کردن دورنمايى از نوع يوگسلاوى کرده است. اين فعاليت بايد همچنان با جديت ادامه پيدا کند. 37 اين را بايد اينجا تاکيد کنم که بحث اجتناب از سناريوى سياه بحث دفاع از "تماميت ارضى ايران" نيست. "تماميت ارضى" مساله ما و فرمولاسيون ما نيست. همانطور که ما اصرارى بر محدود ماندن ايران به اين جغرافياى خاص هم نداريم. ايران ممکن است کشورى کوچکتر يا بزرگتر از اين بشود. مهم اينست که اولا، هر تغيير و تحولى در اين پارامترهاى جغرافيايى و سياسى بايد با اعمال اراده آزاد خود مردم باشد و ثانيا، مساله ما اينست که اين نسل از مردم در جغرافيايى که نام ايران بر خود دارد در چه اوضاع اجتماعى اى زندگى ميکنند. واضح است که اگر کسى بخواهد با تحريک قومى يا دينى و بزور اسلحه و غيره مردم را در يک بخش اين جغرافيا زير حاکميت يک رژيم ارتجاعى ببرد، ممکن است موجب جنگ بشود. کمونيستها و کارگران چه در محل و چه در مقياس سراسرى ممکن است با چنين تلاشى به مقابله نظامى بلند شوند. اما اين نبرد بر سر تماميت ارضى نيست، بر سر کيفيت و شرايط زندگى آن مردم است. 38
سناريوى سفيد: اعمال قدرت کارگرى، يا "آشتى ملى"
39 بحث سناريوى سفيد و سياه بحث مسالمت جويى در برابر خشونت طلبى، يا ميانه روى در مقابل افراطى گرى نيست. اجازه بدهيد نمونه اى از تفسيرهاى اينچنينى را ذکر کنم. آقاى محمد ارسى از "مشروطه طلبان راستين" پس از مطالعه مقاله روياهاى ممنوع مجاهد مقاله اى در اين مورد در کيهان لندن نوشته است. ايشان با الهام از نوشته ما، گروههاى سياسى را بر دو دسته تقسيم ميکند. ميگويد: "بقول يکى از فعالان سياسى" (که اسم بردن از او ظاهرا خلاف روح مشروطه است) "يک دسته سناريوى سياه براى ايران مينويسند و يک دسته سناريوى سپيد". (دقت کنيد، "سپيد"، با تشديد آريايى روى پ و نه سفيد!). در دسته بندى ايشان طرفداران "آشتى ملى"، "حفظ تماميت ارضى"، "پلوراليسم فرهنگى" و مدافعان مسالمت عناصر سناريوى "سپيد" اند! که ايشان به اينصورت ليستشان ميکند: کليه کانونهاى اهل قلم (!)، محافل دفاع از حقوق بشر، سازمانهاى مشروطه خواهى واقعى، جمهورى خواهان ملى ايران، دسته هاى پيرو راه مصدق، فدائيان اکثريت، حزب دموکراتيک ملت ايران، جناحى از حزب دموکرات کردستان ايران که پشتيبان تماميت ارضى کشور است... شهريار ايران رضا پهلوى به سبب تلاشى که براى آشتى ملى به عمل مياورد ميتواند جايگاهى برجسته در اين طيف به خود اختصاص دهد. شخصيت هاى مذهبى خاصه آن دسته از متفکران اسلامى که در جهت جدايى دين از دولت ميکوشند نويسندگان سناريوى سپيدند". نويسندگان سناريوى سياه در مقابل "مبلغان و مجريان تزهاى خشونت آميز"، هستند، آنها که "آشتى ملى" را تحقير ميکنند و "شخصيت ها را به بهانه اشتباهات گذشته شان نفى ميکنند". و البته يکى از اينها زعم آقاى ارسى "چپ افراطى و ستيزه جو" است. 40 آقاى ارسى ميتواند هر طور ميخواهد فکر کند. اما واقعيت امر اينست که آن نيروهايى در يک سناريوى سفيد ذينفعند، که مستقل از اينکه چقدر راديکال يا معتدل، مدافع انقلاب يا طرفدار گذار تدريجى باشند، بقاء چهارچوب مدنى جامعه را بعنوان صفحه اى که مبارزه سياسى در متن آن صورت ميگيرد به نفع خود ميدانند. مصداق زنده آنچه که آقاى ارسى چپ افراطى و ستيزه جو مينامد احتمالا خود مائيم که تخفيفى در اهداف سوسياليستى مان قائل نشده ايم و گمان هم نميکنيم بورژوازى با زبان خوش و پا در ميانى آقاى ارسى کنترلش را بر هستى و زندگى بشريت رها کند و به برابرى و آزادى مردم رضايت بدهد. اما اگر يک جريان در کل ايران وجود داشته باشد که واقعا خواهان جلوگيرى از تجربه يوگسلاوى و افغانستان است همين جريان کمونيسم کارگرى است. زيرا ما زيانهاى انسانى، اجتماعى و سياسى و فرهنگى چنين اوضاعى را به روشنى ميبينيم. يک دار و دسته مسلح درست کردن و چند شهر و شهرک را گرفتن و با اين و آن وارد کش و قوس سياسى و نظامى شدن در اوضاع آتى ايران کار ابدا دشوارى نيست. اما کمونيسم کارگرى بعنوان جنبش طبقه کارگر براى دگرگونى جامعه، اين را يک عقبگرد اساسى در کل مبانى مبارزه طبقاتى ميداند. به نفع ماست، و در واقع براى ما حياتى است، که جامعه و سوخت و ساز اقتصادى و اجتماعى برقرار باشد. که مردم کارگر و زحمتکش مستاصل و آواره و تحقير شده نباشند و بتوانند به مبارزه و حزب و انقلاب و يک دنياى براستى بهتر فکر کنند. براى ما مهم و بلکه حياتى است افق و انتظار انسانها از زندگى و آينده شان زير فشار کشت و کشتار و توپ و خمپاره و گرسنگى و دربدرى سقوط نکرده باشد. تهديد به گسيختن شيرازه جامعه در واقع همواره تهديدى عليه چپ و کمونيسم بوده است. اين بخشهايى از خود بورژوازى هستند که حاضرند جامعه را به نابودى بکشند اما شاهد قدرت گيرى کارگر و کمونيسم نباشند. در مقابل اينها فقط با قدرت ميتوان ايستاد. نميدانم اگر فردا يک چنين وضعى در ايران آغاز شود " کانونهاى اهل قلم" چه خواهند کرد و چه کارى از دستشان برميايد، اما روشن است که طبقه کارگر و کمونيسم کارگرى چه بايد بکند. بايد با نهايت قدرت به اين خاتمه بدهد. بايد اوباش سياسى و نظامى را از ميدان جارو کند. بايد مدنيت را احيا کند و بنظر من درست در همين پروسه، که بورژوازى و جريانات مختلفش ماهيت خود را به مردم ميشناسانند، بايد نيروى سوسياليسم را بسيج کرد و دوران وحشت و توحش را با برقرارى حکومت کارگرى خاتمه داد. تلاش ما براى معاف کردن مردم ايران از اين کابوس يک تلاش سياسى و نظامى است. اگر اين خطر منتفى شود چه بهتر، اگر نشود بايد به سريعترين شکل به آن خاتمه داد. بايد با اعمال قدرت به آن خاتمه داد. 41 کمونيسم کارگرى جريانى متعلق به سناريوى سفيد است، اولا، به اين دليل در طى شدن چنين مسيرى بشدت ذينفع است. و ثانيا بنا به جايگاه طبقاتى و اجتماعى اش ميتواند با نيروى طبقه کارگر و با به ميدان کشيدن توده وسيع مردم حول پرچم يک آلترناتيو روشن اجتماعى، با قاطعيت به اين بساط خاتمه بدهد. اگر کار به جنگ داخلى و از هم گسيختى مدنى بکشد، حزب کمونيست کارگرى موظف است بعنوان يک جريان قدرتمند با امکان عمل وسيع نظامى در صحنه ظاهر بشود. مردم بايد اين را بدانند. اما اين تنها حرف ما نيست. ما اين را هم ميگوئيم که جريان ما به صرف نظامى شدن اوضاع اصول خود را فراموش نميکند. مطمئن باشيد ارتش اين حزب نه فقط مردم غير نظامى را به مخاطره نمياندازد، بلکه مورد حمايت خود قرار ميدهد. مطمئن باشيد اين حزب مناطق مسکونى و محيط کار و زندگى مردم غير نظامى را حتى اگر طرفداران سرسخت نيروهاى مقابل باشند، نميکوبد. مطمئن باشيد معاش مردم را گرو نميگيرد. مطمئن باشيد راههاى ارتباطى مردم و امکان دسترسى آنها به نيازمندى هايشان را سد نميکند. مطمئن باشيد اين حزب با اسراى جنگى مطابق انسانى ترين موازين رفتار ميکند، ما مجازات اعدام نداريم و در شرايط جنگى هم نخواهيم داشت. مطمئن باشيد در کليه مناطقى که توسط ارتش کارگرى محفوظ نگاهداشته شده است نه فقط مدنيت سازمان مييابد، بلکه تمام حقوقى که در برنامه حزب اعلام شده است براى مردم تضمين خواهد شد. در چنان مهلکه اى کمونيسم کارگرى جريانى خواهد بود که براى مردم امنيت و رفاه و اميد همراه مياورد. 42 توافق نيروهاى سياسى بر سر تلاش براى اجتناب از سناريوى سياه، توافقى بر سر "آشتى ملى" و يا گونه ديگر را برگرداندن نيست. توافقى بر سر حفظ سطحى از فرهنگ سياسى و تعهد به اصول معينى حتى در صورت حدت يافتن اوضاع است. سوال اينست ک هر نيرو تا چه حد ميتواند و ميخواهد براى اجتناب از اين سناريو و يا در جهت ختم سريع آن حرکت کند. واضح است که بايد در اين ميان نرمشهايى هم به خرج داد، اما بحث سناريوى سياه و سفيد بحث نرمش نيست. 43
چه ميتوان کرد:
44 معنى عملى اين بحث براى ما چيست؟ مهم ترين جنبه عملى اين بحث ما نفس اعلام اين واقعيت است که ما اين احتمال را ميبينيم و خود را براى مقابله با آن آماده ميکنيم. اعلام اينکه ما به سهم خود جلوى اين سناريو را خواهيم گرفت. اعلام اينکه ما عناصر دخيل در اين سناريوى سياه را مذهب و جهالت مذهبى و جريانات اسلامى، تعصبات ملى و جريانات قوم پرست و عظمت طلب ميدانيم. اعلام اينکه ما جلوى اين جريانات را خواهيم گرفت و مردم را عليه آن بسيج خواهيم کرد. آماده شدن بعنوان يک حزب و آماده کردن کارگر بعنوان يک طبقه براى ايفاى نقش در چنين شرايطى اصلى ترين و مهم ترين وظيفه اى است که اين تحليل روى دوش ما ميگذارد. 45 نکته دوم، بردن اين آگاهى به ميان مردم و هوشيار کردن آنها نسبت به چنين مسيرى است. نفرت از جمهورى اسلامى وسيع است و شمارش معکوس براى واژگونى آن آغاز شده است. ما بايد در متن اين حرکت مردم را نسبت به جريانات ارتجاعى هوشيار کنيم. بايد براى مردم اين را توضيح بدهيم که چگونه تنها جرياناتى که از يک رژيم سکولار غير مذهبى، غير ملى و غير قومى و از آزادى هاى سياسى وسيع دفاع ميکنند، و بيش از هرکس حزب کمونيست کارگرى، تضمينى عليه آن سناريوى سياهى هستند که نمونه اش را ميتوانند در يوگسلاوى و افغانستان به چشم ببينند. 46 اين هر دو جنبه وظيفه مستقيم خود ماست. هم آمادگى حزب و بخش پيشرو طبقه کارگر براى دخالت مستقيم و موثر و هم هشيار کردن کل جامعه و توده وسيع مردم نسبت به اين مخاطرات و ظرفيتهاى مخرب جريانات ارتجاعى مذهبى و ملى و قومى و فرقه اى، کار مستقيم خود ماست. اعم از اينکه بقيه بخشهاى اپوزيسيون اهميت موضوع را درک کنند يا نه. مستقل از اينکه اپوزيسيون چه ميکند، حزب کمونيست کارگرى بايد راسا تعهد خود را به جلوگيرى از سناريوى سياه در جريان سرنگونى رژيم ارتجاع اسلامى اعلام کند. و نه فقط اين، بلکه حزب همچنين بايد اعلام کند که در صورت وقوع چنين شرايطى و شروع يک از هم پاشيدگى مدنى و کشمکش تعميم يافته نظامى، بعنوان يک نيروى سياسى و در صورت لزوم نظامى براى ختم هرچه سريعتر اين وضعيت اقدام خواهد کرد. ما مردم را عليه اين وضعيت بسيج خواهيم کرد. ما بايد راسا اعلام کنيم که چه اصول انسانى و آزادمنشانه و آزاديخواهانه اى را حتى در صحنه نبرد نظامى رعايت خواهيم کرد. بايد روشن باشد که حتى اگر کار به آنجا بکشد، حزب کمونيست کارگرى در آن مهلکه نماينده انسانيت و مدنيت خواهد بود. 47 تا آنجا که به ساير نيروهاى اپوزيسيون برميگردد بنظر من ميشود و بايد کارى کرد که بخش هرچه وسيعترى از اين جريانات اولا علنا وجود اين مخاطره را به رسميت بشناسند و ثانيا رسما به حداقلى از اصول سياسى و عملى در راستاى اجتناب از سناريوى سياه و يا ختم آن متعهد شوند. صد البته من اين توهم را ندارم که چنين تعهدى روى کاغذ بخودى خود حرکت اين جريانات را در صحنه سياسى مشروط ميکند و يا تضمينى در برابر خارج زدن آنها خواهد بود. احتمال اينکه چنين تعهداتى از طرف برخى نيروها نقض بشود ابدا کم نيست. اما اين تعهدات اولا، ابزارى در خدمت ايجاد هوشيارى در ميان مردم و بالابردن توقع آنها از نيروهاى اپوزيسيون خواهد بود و ثانيا، بهرحال اصول و يا قيد و شرطى است که هر جريان در يک مقطع پذيرفته است و نقض آنها هر نيرويى را در صحنه سياسى و در جدال تبليغاتى دچار مشکل ميکند. اين بهرحال نوعى ترمز روى بعضى جريانات خواهد بود. اين تعهدات ضمانت اجرايى حقوقى و قضايى نخواهند داشت، اما ابزارى سياسى به نيروهاى متعهد ميدهد که جرياناتى را که بخواهند از اين اصول دور شوند، در انظار مردم منزوى کنند و زيانشان را به حداقل برسانند. اين طرحى است که دفتر سياسى بنظر من ميتواند و بايد در جزئيات دنبال کند. 48 آيا تعهد به چنين اصول مشترکى به معناى اتحاد عمل يا ائتلاف يا جبهه اى از جريانات مختلف خواهد بود؟ خير. اتحاد عمل البته موضوعى است که مورد به مورد بايد بررسى بشود و غير ممکن نيست که جرياناتى که فاصله سياسى زيادى هم با هم دارند بر سر موضوعات مشخص بخواهند کار مشترکى بکنند. اما جبهه و ائتلاف براى ما در چهارچوب سياسى امروز اصلا موضوعيت ندارد. اتفاقا شرايط امروز و انتخابهاى سياسى مهمى که جلوى مردم قرار ميگيرد ايجاب ميکند که اختلاف فاحشى که ميان افقهاى سياسى و اجتماعى نيروهاى مختلف وجود دارد برجسته و تاکيد بشود. اين به اوضاع سياسى در ايران شفافيت ميدهد و از اشاعه توهم جلوگيرى ميکند. بهرحال بحث تعهد به اصول مشترک براى اجتناب از سناريوى سياه ربطى به ائتلاف و جبهه ندارد. اين حتى حاکى از توافق دو جانبه و يا چند جانبه ميان تعهد کنندگان و يا امضاء کنندگان چنين بيانيه اى نيست. همانطور که متعهد شدن جريانات مختلف در سطح جهان به بيانيه حقوق بشر نشان ائتلاف و يا حتى تماس آنها با هم نيست. نيروهاى مختلف اپوزيسيون ايران هم ميتوانند به بيانيه اى متعهد شوند که حاکى از رابطه قائم بذات هر يک از آنها با اصول مندرج در آن است. اين بيانيه مشترک هيچ دو نيرويى نيست، و اصولا ميتواند اسم مستقلى داشته باشد و براى مثال با شهرى که در آن صادر ميشود شناخته شود، مثل بيانيه پاريس، بيانيه لندن، يا هرچه. مهم اينست که در آن وقوف نيروهاى اپوزيسيون به امکان يک سناريوى سياه در ايران در جريان سرنگونى رژيم اسلامى نشان داده شود و اصولى که براى اجتناب از آن لازم ميدانند تاکيد شود. اين يک گام مهم براى منزوى کردن و به حاشيه راندن عناصر يک سناريوى سياه در تحولات بعدى ايران است. 49 اما در تحليل نهايى تنها تضمينى که براى اجتناب از سناريوى سياه وجود دارد، تنها چيزى که ما اينجا ميتوانيم صد در صد بعنوان ابزار اين کار به آن تکيه کنيم، پراتيک حزب کمونيست کارگرى است. اين مائيم که بايد مانع شويم که مبارزه مردم براى سرنگونى رژيم منحوس اسلامى توسط نيروهاى ارتجاعى اى که نمونه هايش را اسم بردم به اين مسير کاناليزه بشود. 50 روش و نسخه ما براى يک سناريوى سفيد، سازماندهى انقلاب عليه جمهورى اسلامى به رهبرى طبقه کارگر در ايران است. حکومت کارگرى جامع ترين و کامل ترين نمونه آن رژيم سياسى مدرن و سکولار و آزادى است که از آن سخن ميگوئيم. حکومتى که با تضمين آزادى و برابرى همه و با گشودن صحنه براى دخالت وسيع و مستقيم مردم در سرنوشت خويش، کليه جريانات ارتجاعى را منزوى و خنثى خواهد کرد. فراخوان اول ما به مردم کارگر و زحمتکش و هرکس که آزادى و برابرى کلمات مقدسى را برايش تشکيل ميدهند، پيوستن به حزب و مبارزه مشترک همراه حزب عليه رژيم اسلامى و همه دورنماهاى تاريکى است که ارتجاع بورژوايى جلوى ميليونها انسان در ايران قرار داده است. منصور حکمت